برای شماره یک🎻🎼
یه پستچی که همیشه تو زمستون ها دست به کار میشه. خیلی ها میگن اگه خوش شانس باشی، اون برات نت هایی را میاره که سمفونی بسیار زیبایی رو کنار هم میسازن.
نوازنده ها آرزوشونه که یه روز این پستچی بیاد و شانس در خونهشون رو بزنه. اما فقط برخی اون رو میبینن. و همون برخی، همون نوازنده هایین که ما از آهنگ های محشرشون میشناسیم.
بوک مارک: اگه هیچ چیز مناسبی نداشته باشی،یه برگ دستمال لاش میذاری تا صفحه گم نشه!
برای کتابچی📖🎬
این پستچی، تنها کتاب های خاصی را به دست صاحبشون میرسونه. چه کتاب هایی که خیلی قدیمین چه کتاب هایی که جادویین!
اما یه ویژگی خاص در همهشون هست:
پر هیجان و پر ماجراجوییان!
بوک مارک: اگه هیچ چیز مناسبی نداشته باشی، خب تا ته کتابت میخونی تا مجبور نباشی با چیزی مشخصش کنی! و اگه خیلی فوری باشه، یه کتاب دیگه را لای این کتاب میذاری تا صفحه گم نشه!
برای Library 💫💜
همه میگن وقتی این پستچی از جلوی خونهشون رد میشه بی دلیل احساس شادی میکنن. این پستچی فقط جمعه ها کار میکنه و احساسات رو به صاحبشون میرسونه.
مردم بیشتر اون رو تو غروب جمعه دیدن، و میبینن،پس اگه الان غروب جمعهست(که نیست) پرده رو کنار بزن، شاید بیرون باشه!
بوک مارک: اگه هیچ چیز درست درمونی نداشته باشی، اون وسط مسطا گوشیت رو میذاری تا صفحه گم نشه!
پایان ها خیلی بیرحم ان، نه؟
یا شایدهم باید این رو در مورد کلمات گفت. اونا دقت نمیکنن که میتونن قلب یه انسان را بشکنن، یا گاهی شادش کنن. اونا برای یه هدف کنار هم قرار گرفتن:خونده شدن.
و مهم نیست که اون چیکار میکنه. اون میتونه دنیا رو نابود کنه، یا فقط یه نوشته "من رفتم بیرون، حواست به غذا باشه نسوزه" روی در یخچال باشه.
البته شاید باز هم غذا بسوزه، یا اون نوشته هرگز خونده نشه. چون افتاده زمین و رفته تو جاروبرقی .
شاید هم دنیا نابود نشه، چون انسانی که اون رو نوشته فقط یه پسر بچه بوده که تو رویا هاش حاکم دنیاست.
اما باز هم، بعضی ها خونده میشن. و اینه، مشکل بشریت. که دربرابر کلمات، گاهی بی سلاح و بی دفاعه. انسانی که کلی وسایل مرگبار ساخته، باز هم در برابر کلمات کم میاره.
و این طور شد که کتاب ها فقط یه دریچه به یه زندگی تازه نیستن. اون ها میتونن شامل همه چیز بشن، چه تغییر، چه موفقیت....