هدایت شده از شماره "۱"
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنی اوویچ
پسری با چشمان غمگین و قلبی وحشی،
خشنترین روی یخ، تنهاترین در دنیا
"پسر، اون خیلی دلقکه!"
"شرط میبندم به جای خونه میره سیرک!"
"اون خیلی مسخرهست"
"خدایمن،باورم نمیشه کسی اینقدر خودش رو کوچیک کنه!"
بله،خیلی حرف ها پشت سرش بود. اما او دلقک نبود، مسخره نبود، کوچک نبود، فقط آدمی بود که سرد و گرم کشیده بود.
در خیابان ها میگشت، کمی مردم را میخنداند. در نهایت سر قبر مادرش گریه میکرد. مردم میگفتند ببین فلانی را به چه جایی رسیده! اما نمیدانستند او خیلی پنهانکننده خوبیست.
او همیشه خوب پنهان میکرد، همیشه همیشه. هیچ وقت نشانش نمیداد، اما بالاخره قرار بود روزی جوهرش تمام شود،مگر نه؟