میدانی وقتی یک مرد تنها را میبینی که گوشه خیابان نشسته باید چه کنی؟ احتمالا باید از کنارش رد شوی.
شاید هم مثل من باشی، از او آدرس بپرسی. گم نشدی، راه را میدانی. اما خیلی وقت است با کسی حرف نزدی. حالا آن فرد هرکسی باشد، چه دوست باشد چه دشمن. اصلا چه غریبه باشد چه آشنا.
چند درصد احتمال دارد خود او هم نداند کجا هستید؟ من که میگویم ده درصد. اما او نیز گفت که نمیداند به کدام جهنمی آمده.
حالا فرض کنید تا اینجا آمدهاید، حالا چه میکنید؟ شاید فقط یک ممنون بگویید و سریع از آنجا بروید. اما شاید یک درصد مثل من باشید و از او بپرسید که کجا میخواهی بروی؟
احتمالا نام خانهاش را میدهد، شاید هم نام یک مرکز خرید بزرگ. اما مرد نام یک قبرستان کوچک در بیرون شهر را میدهد. بعد میپرسد که مگر خودت هم گم نشده بودی؟
خیلی ضایع است بگویم نه؟
احتمالا.
اما دنیا به ضایع بودن شما کاری ندارد، پس نه میگویم و بعد راهنمایی اش میکنم. خیلی هم دور نیست، یک ربع فاصله است.
اما مرد بر میگردد:" پس اگر اینجا بمیرم، روحم باید یک ربع پیاده به قبرستان برود؟" شما در این مواقع چه میکنید؟
الف) فرار میکنید، چرا؟ چون فقط احساس خطر کردید.
ب) میخندید و از آنجا میروید(تعریف مودبانه فرار)
ج) میگویید نمیدانم.
د) به صحبت ادامه میدهید.
میگویم که شاید اینطور باشد، ولی چرا میخواهید اینجا بمیرید؟
میگوید که نمیخواهد اینجا بمیرد. عجیب است،نه؟ پس میپرسم چرا این را پرسیده. میگوید که:" اینجا برای مردن جای خوبی بود."
صدای بوقی در گوشی ام میاید، احتمالا باید درش بیاورم تا ببینم چیست، اما خوب میدانم، ماشین گرفتم و ۱ دقیقه دیگر میرسد.
به خود میآیم و میبینم مرد رفته جلوی ماشینی که دارد میآید. خوشخیال تکرار میکند:" از بالا سومین ردیف و چهارمین قبر از سمت چپ."
ماشین میگذرد و دیگر کسی نیست. همه چیز ساکت است. متعجب به دور و بر مینگرم، شما بودید چه میکردید؟
احتمالا تا اینجا پیش نمیرفتید.
سوار ماشین میشوم، احتمالا راننده انتظار دارد مکان خانه ام را بگویم، اما شما بودید چه میکردید؟
آدرس قبرستان را دادم.
☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
شاید بگم من بیشتر از خود داستانای فردریک بکمن از شخصیتاش خوشم میاد:)