#فنآرت پرسی جکسون
(چون خیلی وقته چیزی نذاشتم تا وقتی نتا درست شه اینا رو بپذیرید🤝)
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
لئو ، کمتر بهش تیکه و کنایه بنداز.
سه سال پیش،اوایل پاییز، و یک غروب سرد.
همه و همه از مردی شروع شد که با پسر کوچکش در پارک میدوید. زنش گوشهای نشسته بود، و به لبخند های شیرین پسرش نگاه میکرد. یک تکه نان هم دستش بود، پسرش هر از گاهی میآمد تا گازی به آن بزند و بعد برود. پسر سوار تاب بود.
مرد کاملا یادش میآمد،پسرش سوار تاب بود. آواز میخواند. یک سری نوا های نامفهوم. هر از گاهی غر میزد که مرد تند تر هلش دهد، اما در کل فقط آهنگ میخواند.
مرد کاملا یادش میآمد، پسر به او یک ابر نشان داد. بزرگ و دایره وار. پسر میگفت شبیه یک توپ است و مرد هم به حرفش گوش میداد. تاب قرمز بود،نه؟ قرمزی که در همان روز آن دو را بلعید.
برخی چیز ها راحت از دست میروند. حتی اگر گاهی حواست به همسرت نباشد که آن گوشه نشسته، میتوانی از دستش بدهی.
چون کسی که تا به حال در عمرت ندیدهای با یک تفنگ به آن شلیک میکند.
و تفنگ سریع تر از آن است که بتوانی جلویش را بگیری، و مرگ کند تر از آن است که بتوانی از یاد ببری.
اما قاتل را چرا.
و یک قاتل هم در صحنه بود، که احمق تر از آن بود که فرار کند و برود. یک قاتل که خودش از ترس از هوش رفت.
شاید هم تقصیر آسفالت کف خیابان بود که آنقدر سفت بود.
میتوانی به تمام زمین و زمان گیر بدهی، اما از یادش میبری؟
نه.
به مرد گفتند قاتل سرش محکم تر از آن چه فکر کنی به زمین خورده. میگفتند دیگر اصلا یادش نیست چه کرده.
و مرد دلتنگ تر از آن بود که باور کند. دوست داشت بفهمد چه شده.
و اینگونه بود که پایش به آن زندان باز شد.
هر شب از لای میله ها زندانیان را دید میزد که شاید قاتل را ببیند. چند بار خواسته بود بفهمد کدامشان آن کسیست که زندگیاش را نابود کرده. اما همیشه این قانون بود که
"نباید مجرما رو بشناسی."
این قانون فقط برای مرد بود، چون میترسیدند قاتل را بشناسد و بلایی سرش بیاورد.
نا آگاه از اینکه قاتل بلایی سر مرد آورد و بعد فرار کرد.
برخی زندانیان هنوز میگویند که شب ها حس میکنند کسی آنها را میپاید. با صدای خش خش. با صدای گریه. سایهاش روی دیوار می افتد اما هیچ کدام کسی را نمیبیند. میگویند که نمیدانند دنبال چه میگردد.
شاید به دنبال قاتل همسرش.