هدایت شده از 焚
دو شبه قبل از خواب این کتابه رو میخونم. با اینکه رمان هست ولی خیلی خوب تونستم فضای بامزشو تصور کنم و تو داستانش غرق شم. به طرز عجیبیم روزها بهش فکر میکنم (ذهنمو درگیر کرده) که واقعا یعنی تو مهمونخونۀ فاکس هیل شبح وجود داره یا همش شوخیه XD
☆بیت آزاد در مثلث برمودا☆
دو شبه قبل از خواب این کتابه رو میخونم. با اینکه رمان هست ولی خیلی خوب تونستم فضای بامزشو تصور کنم و
وای یاد این کتابه بخیرررر😭✨
سه چهار سال پیش خوندمش=)
یک عمر کشیدی نفس اما نکشیدی
آهی که از آیینه غباری بزداید:)
_فاضل نظری
"کفشت کثیف شده، مگه نو نبود؟"
هوا بسیار سرد بود، و او با وجود کت آد که روی شانه هایش بود داشت یخ میزد و از زور سرما دندان هایش محکمتر و محکمتر با سرعتی عجیب اما ممکن به هم برخورد میکردند و صدای دریل میدادند. با اینکه بدنش میلرزید، اما قدم ها را آهسته برمیداشت و مواظب بود زیر برف دفن نشود. برای هر قدم باید پایش را تا زانواش بالا میآورد و بعد دوباره در برف فرو میرفت. آد میگفت که پنج دقیقه دیگر میرسند، اما آد خیلی با او فرق داشت. او حتی بدون کتش هم نمیلرزید و راحت قدم برمیداشت.
در حالی که استخوان هایش به خاطر سرما درد میکردند و هوا، زبانش را بریده بود، با هر سختی به آد گفت:" دیگه نمیتونم... خ... خیلییی سَ...سرده" آد محکم به پشتش زد، اما بدنش از سرما بی حس شده بود و دردی حس نکرد، فقط به جلو پرت شد. یکجور هایی روی برف خوابید و برف ها صورتش را در بر گرفتند. آد با تمسخر گفت:" هی، منم جز این کت چیز دیگه ای ندارم. خرابش نکن."
او سعی کرد پا شود، اما نتوانست. به زور به آد گفت که دستش را بگیرد، اما آد برگشت و به سمت خانه رفت. او کمک خواست، اما دست هایش را برف، بلعیده بود. سعی میگرد بیرون بیاید، ولی بعد پسرکی را دید که از در همان خانه ای که آد واردش شد به سمتش میآید. لبه کت را میگیرد و میکشد. سپس دوباره برمیگردد. او دوباره کمک میخواهد، ولی کو گوش شنوا؟
برف ها روی قسمت هایی از بدنش که هنوز از برف پوشیده نبودند باریدند، و کم کم کاملا دفن شد. حتی امید اندکی که در چشمانش موج میزد، با برف پوشانده شد. نمیدانست یکی همان دور و بر ها او را دید و داشت به کمکش میآمد.
سال ها بعد گفتند او به تنهایی از زیر برف بیرون آمده، همه از او میپرسیدند چگونه، چون کسی که زیر برف های اینجا گیر کند بی شک کارش تمام است. او نیز یادش نمیآمد،فکر میکرد خودش خودش را نجات داده. نمیدانست کس دیگری او را نجات داده، اما خودش زیر برف ها دفن شده. چندان مهم هم نیست، اینجا از این جور اتفاقات زیاد میافتد، اینجا مردم سریع از یاد میروند...