هدایت شده از پستچی بیحوصله شهر قصهها.
☆
فنجان را به یادگار گذاشته بود.
فنجان را هر روز تمیز میکرد، نمیگذاشت خاک رویش بنشیند. فنجان را گوشه ای میذاشت که دور از چشم باشد. انگار داشت از خاطرش فرار میکرد. اما باز هم هر روز صبح تمیزش میکرد، گاهی اشک هایش فنجان را میشست. نه اینکه "او" بهش آن را داده باشد، صرفا یک بار لمسش کرده بود. 《 و لمسش چه گران برایش تمام شده بود! 》
شاید باید تنها انکار میکرد تا درنهایت باورش کند. اما انگار بخشی از وجودش پذیرفته بود که نمیخواهد باور کند تنها شده.
نمیخواهد باور کند تنها شده. نمیخواست باور کند در هر آنچه که از روحش مانده بود، هنوز هم دوستش داشت.
اما فنجان هم افتاد و شکست، تکه ها ریختند زمین و پخش شدند. و برخی اوقات، خاطراتی که نابود شدهاند هرگز باز نمیگردند...