’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟐
_ساعتِ00:27، 9مِی_
• به روایت لینا •
یه سری وقتا خیلی عجیبن، نه اتفاقی افتاده نه چیزی، اما دلت آشوبه.. بی قراره.. امشب از همون شب هاست.
تو دلم انگار جنگه؛ آروم و قرار نداره..
چندین بار به صفحه گوشی خیره شده بودم. پیامی ازش دریافت نکرده بودم..
انبوهی از پیام ارسال کرده بودم اما دریغ از یک جواب. بی اختیار نگران بودم..
میگن، وقتی دلت به نام یکی میخوره؛ یه دقیقه هم اگه ازش خبر نداشته باشی، نگرانش میشی، استرس میگیری..
من وابسته تئو شده بودم تو همین مدت زمان کم، و حالا دلم خبر میداد که اتفاقی افتاده..
بی درنگ پاشدم و رفتم سمت اتاق لوکا.. وارد شدم و هراسون بهش گفتم:
- داداش، من میترسم اتفاقی برای تئو افتاده باشه.. همراهم میای بریم دم خونشون؟
پوزخندی زد
- بشین سرجات بابا احتمالا خوابش برده.
کاش درکم میکرد.. درک میکرد این حجم از نگرانی رو.. بیخیالش شدم و گفتم
- نیا اصن مردک بی خاصیت، خودم میرم.
میخواست غر غر کنه که از اتاق و بعد از خونه زدم بیرون.. دوییدم، تا تونستم با نهایت سرعت دوییدم سمت خونشون..
نفس نفس میزدم، زنگ درو فشردم.. چندین بار زنگ زدم اما کسی جواب نداد. زنگ یکی از همسایه هارو زدم ، درو باز کرد و من هجوم بردم داخل.
میدونستم از قبل، پدر تئو خونه نبود. اون عاشق سفر و گردشه.. و حالا احتمالا تو کوه های هیمالیا به سر میبره..
در زدم،
کوبیدم،
با پا زدم تو در،
اما هیچی..
بیش از پیش نگران شدم. قلبم رسما تو دهنم بود.
یه کارت در آوردم و از گوشه در رد کردم، امیدوارم در قفل نباشه و با کارت باز شه.. لوکا یادم داده بود این روشو..
باز شد.. آره بلخره در باز شد..
دستام میلرزید کنترلم دست خودم نبود، صداش زدم. هیچی در جواب نشنیدم.
رفتم سمت اتاقش،
در نیمه باز بود... سراسر وجودم رو ترس فرا گرفته بود، با دستای لرزون آروم در رو باز کردم..
رو زمین افتاده بود، میون انبوهی از برگه و دفترچه هایی که دورش ریخته بودن..
پاهام خالی کرد و رو زانو نشستم،
آروم و بی صدا قطره های سمج اشک از گوشه چشمانم روونه شدن روی گونه هام.
با هراس رفتم سمت بدن بی جونش.. نبضشو گرفتم.. میزد.. اما کند... خیلی کند..
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به لوکا زنگ بزنم بیاد ببینم چیکار باید کنیم..
تو فاصله ای منتظر بودم لوکا بیاد،
رفتم سمتش، سرشو گذاشتم رو پام و شروع کردم به نوازش کردن موهاش... اشکام همینجور میریختن،
- چیشدی تو ماه قوی من؟
هق زدم، گریم شدت گرفت..
یهو در باز شد و لوکا وارد شد..
خدای من؛ این چه موجود بیشعوریه که تو آفریدی.؟ داشت از خنده غش میکرد دلقک دیلاق.
- مریضی؟
خندش شدت گرفت و گفت:
- آروم باش، این خودشو لوس کرده بابا.
آروم سر تئو رو گذاشتم رو بالشت روی زمین و با شتاب و عصبانیت رفتم روبروی لوکا.
داد زدم:
- باید ببریمش ییمارستان، میفهمی؟ اون بیهوشه.. حالش خوب نیست.. اگه نمیدونی بدون! نبضش ضعیفه..
صدام مخلوطی از گریه و عصبانیت بود.. تابحال خودمو اینجوری ندیده بودم...
اومد جلو، خم شد و گفت:
- هِی، جدی بیهوشه. وایسا برم ماشینو بیارم خودمون ببریمش. مامانی بابایی چیزیش نیست؟
- نه. زود بیا فقط. زود.
𓂃
دکتر میگفت، بهش حمله عصبی وارد شده..
مثل یه بچه مظلوم روی تخت بیمارستان خوابیده بود..
دو ساعت پیش به هوش اومد؛ هذیون میگفت و بین حرفاش فقط یه اسم تکرار میشد... مامان.
هر بار که این کلمه رو زمزمه میکرد، انگار یه چیزی توی سینهم فرو میرفت، عرق کرده بود قطره های شفاف روی پیشونیش نقش بسته بودن، بهش مسکن تزریق کردن تا آروم شه..
یه صندلی کنار تختش بود، اونجا نشسته بودم و فقط نگاهش میکردم.. دلم بیقرار بود برای دیدن دو گوی سبز رنگش...
⋆
#نورآبی #پارت12
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟑
_ساعتِ4:10صبح،9مِی_
بعضی انتظارها طولانی نیستن، اما به اندازه چندین سال خستت میکنن.
نمیدونم چند ساعت بود که روی این صندلی نشسته بودم، و به صورت رنگ پریدهش خیره شده بودم.. در سکوت تقلا میکردم، با چشمام التماسش میکردم بیدار شه، خوب شه، برگرده به همون تئوی قوی که میشناسم..
خسته بودم، اما جرئت خوابیدن نداشتم.
یه لحظه انگشتاش آروم تکون خورد. نفس منم حبس شد.
بعد، پلک زد.. و من بعد از ساعتها چشم های سبز گیراشو دیدم..
اما خستگی تو چشماش به وضوح دیده میشد.. یعنی چقدر درد کشیده؟
دستمو گذاشتم رو دستش و آروم خطاب بهش گفتم:
- حالت چطوره پسر؟
انگار تازه متوجه حضورم شده، برگشت سمتم و یه لبخند خسته و دردناک تحویلم داد،
اما هنوز گیج بود. نگاهش بین دیوارهای اتاق میچرخید؛ انگار داشت یادش می اومد کجاست و چطور سر از اینجا درآورده.
دستمو بردم جلوی صورتش، تکون دادم و گفتم:
- تئو؟
به خودش اومد، دوباره نگاهم کرد و اینبار لب زد:
- خوبم.
خوبم.. دروغی که از پشت چشم های خستهش داد میزد.
داشتم نگاهش میکردم؛ سرش پایین بود.. آروم سرشو آورد بالا و متوجه اشکایی شدم که بیصدا فرود اومدن روی بالشتش..
قلبم آتیش گرفت..
امروز تولدش بود؛ اما به جای شمع و کیک، با اشک بیدار شده بود.
هیچکس نباید روز تولدش اینقدر غمگین باشه..تختشو آوردم بالاتر، رفتم سمتش و بغلش کردم.. بغلش چه نیرویی داشت که هربار حل میشدم توش تمام خستگیام رفع میشد و جونی تازه میگرفتم؟
جداشدیم، سعی کرد اشکاشو پاک کنه، آروم برگشت پنجره.. نفسی کشید و بعد سکوت اتاق رو شکست:
- ببخش، نمیخواستم اینجوری ببینیم.
اخم کردم.
- پس چجوری ببینمت؟ بیهوش کف اتاقت؟
خنده کم رنگی کرد.
- خراب کردم نه؟
- نه.. فقط خیلی ترسوندیم.
مکث کرد.
- لینا...
- جانم؟
- الان که فهمیدی چقدر ضعیفم و اون آدمی که فکر میکردی نیستم؛ میری؟
قلبم فشرده شد.
- آدمی که نصفه شب از ترسش تا خونش دویدم هرکیم باشه، جایی نمیرم.
سرشو آروم پایین انداخت.
گفتم:
- انگشت کوچیکتو بیار
انگشتشو آورد جلو، منم انگشتمو حلقه کردم دورش و گفتم:
- میمونم... و اگه لازم باشه، باهم یه تئوی قوی تر میسازیم.
چشماشو با خیال راحت گذاشت روهم و باز کرد. انگار میخواست نشون بده که کاملا مطمئن شده ازم..
ولی،
من هنوزم کنجکاو بودم.. درباره اون دفترچه و برگه ها.. دلمو زدم به دریا و گفتم:
- نمیخوای درمورد اون دفترچه بگی بهم؟
با شنیدن اسم دفترچه نگاهش لرزید. چند ثانیه فقط به ملحفه سفید تخت خیره موند. انگار دوباره برگشته بود به همون اتاق؛ به همون برگه های پخش و پلا شده و جملاتی که داشتن خفهش میکردن.
نفسی گرفت و با همون صدای خسته روبه بهم گفت:
- اون.... خب.. دفترچه مامانمه.
ناخودآگاه دستم رفت روی دستش و محکم گرفتش.
- همون مادری که هیچوقت ندیدمش.
لبخند تلخی زد.
- میدونی لینا؟ بعضی آدما بعد از مرگشون هم میتونن دل تنگت کنن..
⋆
#نورآبی #پارت13
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟒
چند ثانیه مکث کرد، نگاهش از پنجره جدا شد و روی دست های گره خوردمون نشست.
- همه میگن باید عادت میکردم.. بیست سال گذشته، مگه نه؟
لبخند تلخی زد که تا اعماق وجودمو سوزوند.
- ولی آدم چجور به نداشتن مادر عادت میکنه؟ من حتی یه خاطره ازش ندارم که بهش پناه ببرم.
با صدای آروم کلمه هایی که بوی درد میدادن رو بیان میکرد.
- دیشب داشتم نوشته هایی که قبل از تولدم برام نوشته بود رو میخوندم.. میدونی سختترین قسمتش چی بود؟
سرمو به معنای نه تکون دادم.
- اینکه فهمیدم قبل اینکه به دنیا بیام، از ته قلبش دوستم داشته..
گلوش گرفت.
- ولی من هیچوقت فرصت نکردم نشون بدم بهش که چقدر دوستش دارم..
اشکام جمع شدن، هر لحظه ممکن بود ببارن.
تئو خیره شد به سقف اتاق..
- تو دفترچه نوشته بود ‹ نور ِزندگیم ›...
خنده کوتاه و شکسته ای کرد.
- ولی هربار روز تولدم میرسه، حس میکنم من نور زندگیش نبودم.. روز آخر زندگیش بودم.
- تئو..
حرفمو قطع کرد.
- میدونم همه میگن تقصیر تو نیست. دکترها گفتن، روانشناسا گفتن، بابا گفته، همه گفتن..
چشماشو با درد بست.
- ولی یه گوشه از وجودم هنوز قبول نداره..
سکوت مهمونمون شد. دستمو فشرد و با صدایی که انگار از ته یه چاه عمیق میومد گفت:
- دیشب تو اون حال بدم، دلم میخواست برای یبارم که شده کلمه ‹ پسرم › رو با صدای مامانم بشنوم..
یه نفس عمیق و بعد
- کاش وجود نداشتم هیچوقت ِهیچوقت..
و با این جمله دیگه نشد، نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.. یکی پس از دیگری ریختن.. اما پاکشون کردم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
- نمیخوام مث کلیشه ها حرف بزنم، یا جمله های تکراری بقیه رو بگم.. اما، میدونی.. با مرگ یه ستاره، ستاره دیگه ای متولد میشه.. وجودت برای من خیلی ارزشمنده تئو.. نبینم دیگه اینجوری بگیاا که کلاهمون میره توهم دیگه..
خندیدم، و اونم خندش گرفت.. میخواستم فضا رو عوض کنم، دلم نمیخواست تئو رو تو این حال ببینم..
- هی پسر، بابات تو راهه داره میادا، تو که دلت نمیخواد اینجوری ببینتت، میخواد؟
لب و لوچش آویزون شد و باصدای زاری گفت:
- وای تو بهش گفتی که بیاد؟ اون بیچاره رفته بود سفر که دو روز از من افسرده دور باشه
خندش رفت هوا.
- حالا این هیچی، گفت داره با دوستش و دختر دوستش میاد، اوناهم میان به دیدنت
رسما پنچر شد
- وای خدای من، اینارو کجای دلم بزارم
به قیافه پوکیدش خندیدم، به حالت اعتراض گفت:
- یه فسقل بچه ببین چجور آتیش میسوزه، نگاش کنا
موهاشو ریختم بهم
- عصر طرفای ساعت پنج شیش مرخص میشیی، ظهر میرم برات لباس بیارم بپوشی
- دمت گرم، میگم لینا
- جونم
- یکم بخواب خب؟ خیلی خستته مثل اینکه
- خوبی دیگه؟ کامل ِکامل؟ خیالم راحت باشه؟
دستشو نوازش وار کشید رو موهام.
- همینکه پیشمی، ازین رو به اون رو میشم. خیالت راحت ِراحت، بخواب ستاره خانوم.
نشستم رو صندلی، سرمو تکیه دادم به تکیه گاهش و پلکامو بستم..
⋆
#نورآبی #پارت14
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟓
_ساعتِ17:00عصر،9مِی_
کیفم رو برداشتم، لوکا وارد اتاق شد. قرار بود باهم به بهانه اوردن لباسای تئو بریم خونش و اونجارو تزئین کنیم؛ برای جشن تولد تئو.
- حالت چطوره پیانیست؟
تئو در جواب لوکا گفت:
- میگذره موتورسوار
از اسمایی که همو خطاب میکردن خندم گرفته بود. اما با حرفی که زد خندم جمع شد
- هوی به چی میخندی، میخوای براش بگم دیشب چجوری داشتی براش عر میزدی؟
خواستم چیزی به لوکا بگم که تئو زودتر از من دهن باز کرد و با خنده گفت:
- چی میگه این لینا؟ برای من عر میزدی؟
دوباره خواستم حرف بزنم اینبار لوکا مانع شد:
- اولندش این به درخت میگن، دومندش بزا برات تعریف کنم پهن زمین شی از خنده
پریدم وسط حرفش
- لوکا تو هیچی نمیگی.
هنوز هیچی نگفته بود داشت گسسته میشد ازخنده.
تئو مشتاقانه گفت:
- نه بزار بگه، لوکا بگو.
"بیشعور"ـی نثار دوتاشون کردم و نشستم یه گوشه.
- وای ببین، دیشب اومدم تو اتاقت دیدم لینا نشسته های های گریه میکنه نازنازیت میکنه، یجوری گریه میکرد انگار بالاسر جنازه واساده بود....
نزاشتم ادامه بده
- هوی یه خدانکنه و دور از جون تو دهنت نمیچرخه؟
ادامو در آورد و با صدای نازک و بچگونه گفت:
- حالا خدا نکنه
اون دوتا از خنده داشتن غش میکردن، منم همونجوری که سعی داشتم اخممو نگه دارم، پقی زدم زیر خنده.
- وای هیچوقت یادم نمیره این صحنه رو لینا که چجوری داشتی زار میزدی براش ولی من داشت نفسم بند میومد از خنده
- دلقکی دیگه برا همینه
تئو خندشو جمع کرد، اومد سمتم، آروم نزدیکم شد. فاصله بینمون میلی متری بود.. آروم با لب گرمش، مُهر پر محبتی روی گونم زد و بعد گفت:
- ببخشید ستاره، بخاطر من مرواریدای ارزشمندت حروم شدن.. قول میدم دیگه باعث گریت نباشم.
لبخند کشداری روی لبم شکل گرفت.
- امیدوارم دیگه حالت هیچوقت اونجوری نشه، نمیزارم که بشه..
آنتی رمانتیک جمع، لوکای دلقک بی خاصیت گفت:
- ای ای چندشا، عوقم گرفت. لینا بیرون منتظرتم
منو تئو نگاهی بهم کردیم و همزمان زدیم زیر خنده.
چقدر شیرین بود خنده هاش.. خوشحالم که حالش بهتر شده.
𓂃
خونه توی سکوت غرق شده بود؛ سکوتی که هر چند دقیقه با صدای ترکیدن بادکنک یا غرغرهای لوکا شکسته میشد.
روی چهارپایه ایستاده بودم و سعی میکردم ریسه های نور رو دور تا دور دیوار ها نصب کنم. نور های زرد گرم یکی یکی روشن میشدن و به خونه جون میدادن. مثل این بود که ستاره ها پایین اومده باشن و روی دیوارها نشسته باشن.
لوکا از پایین سرشو بالا گرفت و گفت:
- اگه افتادی من نمیگیرمتا
چشم غره ای براش رفتم
- نگران نباش من نمیوفتم، تو مراقب بادکنکا باش نترکن تو صورتت.
پوزخندی زد و دوباره مشغول باد کردن بادکنک شد.
روی دیوار روبروی پذیرایی، حروف طلایی ِ ‹ 𝐇𝐁𝐃 𝐓𝐡𝐞𝐨 › آویزون شده بودن و زیرش عکس های کوچیکی که از تئو جمع آوری کرده بودم، با گیره های چوبی به یه نخ کناف وصل شده بودن؛ از عکس بچگیش گرفته تا عکسای جدیدترش. انگار بیست سال زندگی و خاطره روی یه دیوار خلاصه شده بود.
وسط پذیرایی یه میز خالی بود که با زرورق تزئینش کرده بودیم، جایی که تا یک ساعت دیگه کیک روش قرار میگرفت.
با کمک لوکا پیانو رو آوردیم گوشه سالن.
چندین شمع روی پیانو چیدم.. میخواستم امشب، توی شب تولدش، برامون پیانو بزنه.
یه لحظه از روی چهارپایه اومدم پایین و به اطرافم نگاه کردم.
باورم نمیشد این خونه دیشب پر از اشک و درد بود اما حالا زیر نور ریسه ها گرم تر از همیشه بود و چند دقیقه دیگه پر میشد از صدای شادی و خنده.
لبخند کوچیکی رو لبم نشست.
امشب قرار نبود سالگرد غم باشه؛
امشب قرار بود برای اولین بار تئو توی تولدش، از ته دل بخنده..
از افکارم اومدم بیرون و خطاب به لوکا گفتم:
- همچی تکمیله، برو دنبال تئو و بهش بگو لینا موند که برات غذا درست کنه، بوس بای داداشی.
غرغرکنان کلید ماشینو برداشت و رفت سمت در.
- اگه سوپرایز لو بره تقصیر من نیستا
اخم کردم.
- دهنتو میبندی لوکا و فقد میری میاریش.
در که بسته شد، خونه توی سکوت غرق شد. یه دور کامل سالن رو از نظر گذروندم. ریسه ها روشن بودن؛ سقف و کف زمین پر از بادکنکای طلایی و مشکی؛ شمع های روی پیانو در انتظار روشن شدن و روی اپن پر از بمب و برف شادی.
لبخند زدم. هنوز چند دقیقه به رسیدن تئو مونده بود..
و قلب من عجیب تر از شبی که برای اولین بار دیدمش، میتپید.
⋆
#نورآبی #پارت15
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟔
دینگ دینگ..
با صدای زنگ در، قلبم از تپیدن افتاد.
اومدن..
دستام یخ کرده بود. نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم. انگار خودم صاحب تولد بودم نه تئو. پروانه های قلبم از ذوق داشتن پرواز میکردن.
یه نگاه آخر انداختم به سالن، همچی مرتب و سرجاش. بمب و برف شادی رو برداشتم و رفتم سمت در.
و بازهم صدای لوکا بود که داشت غر میزد از پشت در:
- هوی باز کن دیگه.
نفسمو بیرون دادمو برقو خاموش کردم.
فقط چند ثانیه دیگه..
فقط چند ثانیه تا دیدن قیافه تئو وقتی در باز میشد.
خواستم درو باز کنم که با صدای تئو متوقف شدم:
- وایسا وایسا فک کنم کلید داشته باشم، احتمالا لینا خوابش برده
لوکا غر زد:
- خبب زود باش بازکن دیگهه چرا از همون اول نمیگی کلید دارم لاکردارر
صدای کلید تو قفل در اومد. چند قدم رفتم عقب. در بازشد و من طی یک حرکت انتحاری بمب شادی رو رو سرش ترکوندم. لوکا برف شادی رو برداشت و خالی کرد رو صورتش. تئو همونجا خشک شد، مات و مبهوت بین من و لوکا نگاه میکرد. ماهم مث دوتا دلقک سوت و دست میزدیم.
چند ثانیه گذشت.
هیچی..
نه فریادی، نه خنده ای، نه واکنشی.
اخم کردم، نه مث اینکه نمیخواد واکنشی نشون بده. رفتم سمتش، روی پنجه پام بلند شدم و یه جیغ بنفش تو گوشش کشیدم:
- سوپرااااایییزززززززز
از جا پرید.
- یا حضرت پشم.
و همون لحظه صدای خنده کل خونه رو برداشت
لوکا از شدت خنده خم شده بود
- قیافشووو، انگار روح دیده
تئو مشتی آروم زد تو بازوی لوکا
- خفه شو، سکته کردم وای
بعد نگاهش چرخید توی خونه، خندش آروم آروم محو شد.
نور ریسه ها روی صورتش افتاده بود، بادکنک ها و بقیه چیزهای تزیینی زیر نور زرد خودنمایی میکردن؛ اما چیزی که توجهشو جلب کرد، عکس ها بودن..
قدمی جلو رفت، یکی یکی نگاهشون کرد.
دستشو برد سمت عکس بچگیش.. عکس روزی که اولین مسابقه موسیقی شو برنده شده بود.
لبخند گوشه لبش کم کم محوتر شد و جاشو به یه نگاه عجیب داد، خوشحال و ناباور.
آروم گفت:
- اینا رو از کجا آوردی؟
شونه بالا انداختم
- دیگه دیگه، کارآگاه لینا رو دست کم گرفتی؟
خندید. اما اینبار خندش فرق داشت. سبک، واقعی، و از ته دل بود.
به دیوار خیره موند، بعد برگشت سمتم و گفت:
- هیچوقت، هیچکس... برام همچین کاری نکرده بود..
قلبم دوبل میزد، از خوشحالی.
نگاهش کردم. نگاه سبزش، واقعا سبز بود. اثری از تیرگی و غم نبود.
امید بود که جریان داشت..
اومد سمتم.
- ممنونم، لینا.
همین دو کلمه کافی بود؛ به اندازه هزارتا جمله برام ارزش داشتن.
لبخند زدم.
- هنوز مونده جناب
ابروهاش بالا پرید و سوالی گفت
- چی مونده؟
شیطنت آمیز لخند زدم
- تولدت، آقای پیانیست. فکر کردی همین بود فقط؟
لوکا ازونور سالن داد زد:
- من تا کیکو نزنم تو صورتت که ول کن نیستم.
فضای خونه حالا پر از خنده و نشاط شده بود.
آره... من همینو میخواستم.. و به هدفم رسیدم!
- خببب دیگه بسهه، تئو بیا بشین شمعارو برات روشن کنیم.
بدون مکث اومد و رو مبل نشست
لوکا کیک رو آورد و منم شمعارو روش چیدم و روشن کردم.
کیکش طرح شب های پر ستاره ونگوگ بود.. من عاشق این نقاشی بودم..
شگفت زده نگاه کیک کرد و لب زد:
- وای خدای من، چقدرر خوشگله. دلتون میاد اینو بخورین اصن؟
من و لوکا نگاهی بهم انداختیم.
- آره
- صد در صد
تئو با نگاه فحش دار، تو صورتمون خیره شد.
- شما دوتا واقعا روانی هستین.
در حالی که حواسش به کیک بود، لوکا یواشکی اون کیک کوچیک تر رو آورد و رفت پشت سرش.
من داشتم لبمو گاز میگرفتم که نخندم و خیره شده بودم تو صورت تئو. مشکوک نگام کرد.
- چرا اونجوری نگام میکنی؟
- من؟ چجوری؟
- لینا...
- جانم؟
- هر وقت اینجوری نگام میکنی.....
هنوز جملش کامل نشده بود که.. شتلق، کیک مستقیم نشست رو صورتش.
لوکا از خنده افتاد رو مبل؛ منم رسما داشتم خفه میشدم از خنده.
تئو دستشو کشید رو صورتش و خامه ها رو کنار زد. بعد با خونسردی خطرناکی گفت:
- لوکا
- جان داداش؟
- فرار کن.
- چرا؟
- چون الان میکشمت.
و توی کمتر از چند ثانیه خونه تبدیل شد به میدون جنگ خامه ای.
⋆
#نورآبی #پارت16
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟕
تئو یه مشت خامه کوبوند وسط موهاش.
جیغ های نمایشی لوکا کل خونه رو برداشت
- مووهااامممممم، نامووووسممممم.
از شدت خنده دولا شده بودم
لوکا با قیافه مسخرش، انگشتشو فرو برد تو خامه و سمتم چرخید.
- میخندی؟
چشام گرد شد
- تنت میخاره لوکا، نه؟
پوزخند خطرناکی زد
- نکن.
- دیر گفتی
و یه تیکه خامه نشست رو لپم.
چند لحظه سکوت شد
من..،
لوکا..،
تئو..،
هر سه با سر و ریخت خامه ای بهم خیره شده بودیم
تئو یهو زد زیر خنده؛ اونقدر خندید که مجبور شد برای حفظ تعادل تکیه بده به مبل.
تک سرفه مصنوعی کردم که توجها رو جلب کنم؛ گفتم:
- دلقک بازی بسه دیگه، بریم سراغ شمع های رو کیک و آرزوـ
شمعارو روشن کردم، تئو نشست پشت میز، لوکاهم فشفه روشن کرده بود.
خم شد شمعو فوت کنه جلوشو گرفتم و گفتم:
- آرزو یادت نره مشنگم.
سرشو آورد بالا.
- بلند بگم یا تو دلم؟
با شوق گفتم:
- اگه میشه بلنددد
اشاره کرد به جای خالی کنارش.
- دختر کوچولوم بیا اینجا بشین ببینم
رفتم نشستم، دستشو دورم حلقه کرد و خطاب بهم گفت
- ببین من آرزومو که گفتم، دوتایی باهم شمعارو فوت میکنیم، حله؟
مثل بچه های دو ساله با ذوق سر تکون دادم.
یه دوربین گذاشته بودم رو اپن، از لحظه ورود تا همین الان داشت فیلم میگرفت.. لوکا دوربینو اورد و ازمون فیلم گرفت..
خیره شد به دوربین و شروع کرد به حرفاش:
- میخوام بجای آرزو کردن، قول بدم.. به دخترکم قول بدم.. تو شب تولدم، بهت قول میدم که تنهات نمیزارم.. هیچوقت. کنارت میمونم، تو هر مسیری.. هر سختی و خوشی ای.. و این قول من انقضاش فقط با مرگم تموم میشه.. قول میدم بهت ستاره، از ته قلبم.. مراقبت باشم.. همیشه..
انگشت کوچیکشو اورد جلو
- قول انگشتی..
انگشتامون قفل هم شد.. یه بوسه کاشت رو خوشه های طلایی موهام.
- عاشقتم، دختر چشم آبی ِخودم.
پیشونیشو آروم به پیشونیم تکیه داد و لب زد:
- بهترین اتفاق توی بیست سالی که زندگی کردم، تو بودی ستاره..
واکنشی نمیتونستم نشون بدم.. اونقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چجوری بیانش کنم، توصیفش کنم. نمیدونستم چجوری باید جوابشو بدم.. تنها کاری که میتونستم در جوابش انجام بدم، بغل کردنش بود..
سفت و محکم چسبیدم بهش.. انگار میترسیدم اگه ولش کنم، همه این لحظه ها یه خواب قشنگ و شیرین بوده باشه.
دستش دورم محکم تر شد.
چند ثانیه..
چند دقیقه..
یا شاید چند قرن همینجوری موندیم.
صدای سوت کشدار لوکا بلخره مجبورمون کرد به خودمون بیایم
- ببخشیدا من هنوز اینجام. خواستم یادآوری کنم.
از بغل تئو جدا شدم و صورتم از خجالت گل انداخت؛ تئو اما فقط خندید. اون خنده آروم و واقعی که امشب بارها رو صورتش دیده بودم.
بعد دستمو گرفت، انگشتامو بین انگشتاش قفل کرد و گفت:
- حالا میشه شمعارو فوت کنیم؟
خندیدم.
- آره ماه، میشه.
هردومون چشامونو بستیم.
با یه نفس...
شمعای رو کیک خاموش شدن..
𓂃
به اصرار من نشست پشت پیانو. نور زرد ریسه های روی موهاش نشسته بود و شعله های لرزون شمع، صورتش رو مثل یه تابلوی نقاشی روشن میکرد.
انگشتاش آروم روی کلاویه ها قرار گرفت.
نفس.
سکوت.
و اولین نت نواخته شد.
نت ها یکی یکی از زیر انگشتاش متولد میشدن و آوای آرومشون توی خونه میپیچید؛ نرم و سبک مثل پرهای سفیدی که تو جریان باد، شناور باشن.
پیانو ساز نبود، راوی دل تئو بود. هر نت حرفهایی بود که به زبون نمی آوردنشون.
چشمامو بستم.
موسیقی دورمون پیچید، مثل موج های آرومی که خودشونو به ساحل میرسونن و بیصدا برمیگردن.
حتی لوکاهم ساکت شده بود. برای اولین بار هیچکس شوخی نمیکرد. هیچ حرفی رد و بدل نمیشد.
فقط صدای پیانو بود و قلب هایی که ریتمش میتپیدن.
نگاهم به تئو گره خورد.
سرش کمی خم شده بود و انگشتاش رو کلاویه ها میرقصیدن و هنر نمایی میکردن؛ انگار داشت خوشحالی امشبش رو برای پیانو میگفت.
نت های آخر که نواخته شدن، حس کردم بلخره آسمون تاریک دیشب، ستاره هاشو پس گرفته. امشب شب پر ستاره بود؛ شب پر ستاره تئو..
نت آخر زده شد.. سکوتی که بعدش مهمون خونه شد، قشنگترین سکوت پر حرف دنیا بود.
چند لحظه نگاهش کردم.
به پسری که دیشب بین اشکاش گم شده بود و حالا از ته دلش میخندید و هنرنمایی میکرد.
به ماهی که بعد از یه تاریکی طولانی، راه آسمون پر ستاره شو پیدا کرده بود.
شاید بعضی دردا هیچوقت کامل از بین نرن؛ شاید هیچوقت جای خالی تو قلبش با چیزی پر نشه..
اما امشب غم تو چشم های سبزش حکومت نمیکرد.
امشب ماه من، نمیدرخشید چون آسمون تاریک بود..
میدرخشید چون بلخره یادش اومده بود نور، بخشی از ذاتشه!..