eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟒 چند ثانیه مکث کرد، نگاهش از پنجره جدا شد و روی دست های گره خوردمون نشست. - همه میگن باید عادت میکردم.. بیست سال گذشته، مگه نه؟ لبخند تلخی زد که تا اعماق وجودمو سوزوند. - ولی آدم چجور به نداشتن مادر عادت میکنه؟ من حتی یه خاطره ازش ندارم که بهش پناه ببرم. با صدای آروم کلمه هایی که بوی درد میدادن رو بیان میکرد. - دیشب داشتم نوشته هایی که قبل از تولدم برام نوشته بود رو میخوندم.. میدونی سختترین قسمتش چی بود؟ سرمو به معنای نه تکون دادم. - اینکه فهمیدم قبل اینکه به دنیا بیام، از ته قلبش دوستم داشته.. گلوش گرفت. - ولی من هیچوقت فرصت نکردم نشون بدم بهش که چقدر دوستش دارم.. اشکام جمع شدن، هر لحظه ممکن بود ببارن. تئو خیره شد به سقف اتاق.. - تو دفترچه نوشته بود ‹ نور ِزندگیم ›... خنده کوتاه و شکسته ای کرد. - ولی هربار روز تولدم میرسه، حس میکنم من نور زندگیش نبودم.. روز آخر زندگیش بودم. - تئو.. حرفمو قطع کرد. - میدونم همه میگن تقصیر تو نیست. دکترها گفتن، روانشناسا گفتن، بابا گفته، همه گفتن.. چشماشو با درد بست. - ولی یه گوشه از وجودم هنوز قبول نداره.. سکوت مهمونمون شد. دستمو فشرد و با صدایی که انگار از ته یه چاه عمیق میومد گفت: - دیشب تو اون حال بدم، دلم میخواست برای یبارم که شده کلمه ‹ پسرم › رو با صدای مامانم بشنوم.. یه نفس عمیق و بعد - کاش وجود نداشتم هیچوقت ِهیچوقت.. و با این جمله دیگه نشد، نتونستم جلوی اشکامو بگیرم.. یکی پس از دیگری ریختن.. اما پاکشون کردم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم: - نمیخوام مث کلیشه ها حرف بزنم، یا جمله های تکراری بقیه رو بگم.. اما، میدونی.. با مرگ یه ستاره، ستاره دیگه ای متولد میشه.. وجودت برای من خیلی ارزشمنده تئو.. نبینم دیگه اینجوری بگیاا که کلاهمون میره توهم دیگه.. خندیدم، و اونم خندش گرفت.. میخواستم فضا رو عوض کنم، دلم نمیخواست تئو رو تو این حال ببینم.. - هی پسر، بابات تو راهه داره میادا، تو که دلت نمیخواد اینجوری ببینتت، میخواد؟ لب و لوچش آویزون شد و باصدای زاری گفت: - وای تو بهش گفتی که بیاد؟ اون بیچاره رفته بود سفر که دو روز از من افسرده دور باشه خندش رفت هوا. - حالا این هیچی، گفت داره با دوستش و دختر دوستش میاد، اوناهم میان به دیدنت رسما پنچر شد - وای خدای من، اینارو کجای دلم بزارم به قیافه پوکیدش خندیدم، به حالت اعتراض گفت: - یه فسقل بچه ببین چجور آتیش میسوزه، نگاش کنا موهاشو ریختم بهم - عصر طرفای ساعت پنج شیش مرخص میشیی، ظهر میرم برات لباس بیارم بپوشی - دمت گرم، میگم لینا - جونم - یکم بخواب خب؟ خیلی خستته مثل اینکه - خوبی دیگه؟ کامل ِکامل؟ خیالم راحت باشه؟ دستشو نوازش وار کشید رو موهام. - همینکه پیشمی، ازین رو به اون رو میشم. خیالت راحت ِراحت، بخواب ستاره خانوم. نشستم رو صندلی، سرمو تکیه دادم به تکیه گاهش و پلکامو بستم.. ⋆
پارت چهاردهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟓 _ساعتِ17:00عصر،9مِی_ کیفم رو برداشتم، لوکا وارد اتاق شد. قرار بود باهم به بهانه اوردن لباسای تئو بریم خونش و اونجارو تزئین کنیم؛ برای جشن تولد تئو. - حالت چطوره پیانیست؟ تئو در جواب لوکا گفت: - میگذره موتورسوار از اسمایی که همو خطاب میکردن خندم گرفته بود. اما با حرفی که زد خندم جمع شد - هوی به چی میخندی، میخوای براش بگم دیشب چجوری داشتی براش عر میزدی؟ خواستم چیزی به لوکا بگم که تئو زودتر از من دهن باز کرد و با خنده گفت: - چی میگه این لینا؟ برای من عر میزدی؟ دوباره خواستم حرف بزنم اینبار لوکا مانع شد: - اولندش این به درخت میگن، دومندش بزا برات تعریف کنم پهن زمین شی از خنده پریدم وسط حرفش - لوکا تو هیچی نمیگی. هنوز هیچی نگفته بود داشت گسسته میشد ازخنده. تئو مشتاقانه گفت: - نه بزار بگه، لوکا بگو. "بیشعور"ـی نثار دوتاشون کردم و نشستم یه گوشه. - وای ببین، دیشب اومدم تو اتاقت دیدم لینا نشسته های های گریه میکنه نازنازیت میکنه، یجوری گریه میکرد انگار بالاسر جنازه واساده بود.... نزاشتم ادامه بده - هوی یه خدانکنه و دور از جون تو دهنت نمیچرخه؟ ادامو در آورد و با صدای نازک و بچگونه گفت: - حالا خدا نکنه اون دوتا از خنده داشتن غش میکردن، منم همونجوری که سعی داشتم اخممو نگه دارم، پقی زدم زیر خنده. - وای هیچوقت یادم نمیره این صحنه رو لینا که چجوری داشتی زار میزدی براش ولی من داشت نفسم بند میومد از خنده - دلقکی دیگه برا همینه تئو خندشو جمع کرد، اومد سمتم، آروم نزدیکم شد. فاصله بینمون میلی متری بود.. آروم با لب گرمش، مُهر پر محبتی روی گونم زد و بعد گفت: - ببخشید ستاره، بخاطر من مرواریدای ارزشمندت حروم شدن.. قول میدم دیگه باعث گریت نباشم. لبخند کشداری روی لبم شکل گرفت. - امیدوارم دیگه حالت هیچوقت اونجوری نشه، نمیزارم که بشه.. آنتی رمانتیک جمع، لوکای دلقک بی خاصیت گفت: - ای ای چندشا، عوقم گرفت. لینا بیرون منتظرتم منو تئو نگاهی بهم کردیم و همزمان زدیم زیر خنده. چقدر شیرین بود خنده هاش.. خوشحالم که حالش بهتر شده. 𓂃 خونه توی سکوت غرق شده بود؛ سکوتی که هر چند دقیقه با صدای ترکیدن بادکنک یا غرغرهای لوکا شکسته میشد. روی چهارپایه ایستاده بودم و سعی میکردم ریسه های نور رو دور تا دور دیوار ها نصب کنم. نور های زرد گرم یکی یکی روشن میشدن و به خونه جون میدادن. مثل این بود که ستاره ها پایین اومده باشن و روی دیوارها نشسته باشن. لوکا از پایین سرشو بالا گرفت و گفت: - اگه افتادی من نمیگیرمتا چشم غره ای براش رفتم - نگران نباش من نمیوفتم، تو مراقب بادکنکا باش نترکن تو صورتت. پوزخندی زد و دوباره مشغول باد کردن بادکنک شد. روی دیوار روبروی پذیرایی، حروف طلایی ِ ‹ 𝐇𝐁𝐃 𝐓𝐡𝐞𝐨 › آویزون شده بودن و زیرش عکس های کوچیکی که از تئو جمع آوری کرده بودم، با گیره های چوبی به یه نخ کناف وصل شده بودن؛ از عکس بچگیش گرفته تا عکسای جدیدترش. انگار بیست سال زندگی و خاطره روی یه دیوار خلاصه شده بود. وسط پذیرایی یه میز خالی بود که با زرورق تزئینش کرده بودیم، جایی که تا یک ساعت دیگه کیک روش قرار میگرفت. با کمک لوکا پیانو رو آوردیم گوشه سالن. چندین شمع روی پیانو چیدم.. میخواستم امشب، توی شب تولدش، برامون پیانو بزنه. یه لحظه از روی چهارپایه اومدم پایین و به اطرافم نگاه کردم. باورم نمیشد این خونه دیشب پر از اشک و درد بود اما حالا زیر نور ریسه ها گرم تر از همیشه بود و چند دقیقه دیگه پر میشد از صدای شادی و خنده. لبخند کوچیکی رو لبم نشست. امشب قرار نبود سالگرد غم باشه؛ امشب قرار بود برای اولین بار تئو توی تولدش، از ته دل بخنده.. از افکارم اومدم بیرون و خطاب به لوکا گفتم: - همچی تکمیله، برو دنبال تئو و بهش بگو لینا موند که برات غذا درست کنه، بوس بای داداشی. غرغرکنان کلید ماشینو برداشت و رفت سمت در. - اگه سوپرایز لو بره تقصیر من نیستا اخم کردم. - دهنتو میبندی لوکا و فقد میری میاریش. در که بسته شد، خونه توی سکوت غرق شد. یه دور کامل سالن رو از نظر گذروندم. ریسه ها روشن بودن؛ سقف و کف زمین پر از بادکنکای طلایی و مشکی؛ شمع های روی پیانو در انتظار روشن شدن و روی اپن پر از بمب و برف شادی. لبخند زدم. هنوز چند دقیقه به رسیدن تئو مونده بود.. و قلب من عجیب تر از شبی که برای اولین بار دیدمش، میتپید. ⋆
پارت پانزدهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟔 دینگ دینگ.. با صدای زنگ در، قلبم از تپیدن افتاد. اومدن.. دستام یخ کرده بود. نمیدونم چرا اینقدر استرس دارم. انگار خودم صاحب تولد بودم نه تئو. پروانه های قلبم از ذوق داشتن پرواز میکردن. یه نگاه آخر انداختم به سالن، همچی مرتب و سرجاش. بمب و برف شادی رو برداشتم و رفتم سمت در. و بازهم صدای لوکا بود که داشت غر میزد از پشت در: - هوی باز کن دیگه. نفسمو بیرون دادمو برقو خاموش کردم. فقط چند ثانیه دیگه.. فقط چند ثانیه تا دیدن قیافه تئو وقتی در باز میشد. خواستم درو باز کنم که با صدای تئو متوقف شدم: - وایسا وایسا فک کنم کلید داشته باشم، احتمالا لینا خوابش برده لوکا غر زد: - خبب زود باش بازکن دیگهه چرا از همون اول نمیگی کلید دارم لاکردارر صدای کلید تو قفل در اومد. چند قدم رفتم عقب. در بازشد و من طی یک حرکت انتحاری بمب شادی رو رو سرش ترکوندم. لوکا برف شادی رو برداشت و خالی کرد رو صورتش. تئو همونجا خشک شد، مات و مبهوت بین من و لوکا نگاه میکرد. ماهم مث دوتا دلقک سوت و دست میزدیم. چند ثانیه گذشت. هیچی.. نه فریادی، نه خنده ای، نه واکنشی. اخم کردم، نه مث اینکه نمیخواد واکنشی نشون بده. رفتم سمتش، روی پنجه پام بلند شدم و یه جیغ بنفش تو گوشش کشیدم: - سوپرااااایییزززززززز از جا پرید. - یا حضرت پشم. و همون لحظه صدای خنده کل خونه رو برداشت لوکا از شدت خنده خم شده بود - قیافشووو، انگار روح دیده تئو مشتی آروم زد تو بازوی لوکا - خفه شو، سکته کردم وای بعد نگاهش چرخید توی خونه، خندش آروم آروم محو شد. نور ریسه ها روی صورتش افتاده بود، بادکنک ها و بقیه چیزهای تزیینی زیر نور زرد خودنمایی میکردن؛ اما چیزی که توجهشو جلب کرد، عکس ها بودن.. قدمی جلو رفت، یکی یکی نگاهشون کرد. دستشو برد سمت عکس بچگیش.. عکس روزی که اولین مسابقه موسیقی شو برنده شده بود. لبخند گوشه لبش کم کم محوتر شد و جاشو به یه نگاه عجیب داد، خوشحال و ناباور. آروم گفت: - اینا رو از کجا آوردی؟ شونه بالا انداختم - دیگه دیگه، کارآگاه لینا رو دست کم گرفتی؟ خندید. اما اینبار خندش فرق داشت. سبک، واقعی، و از ته دل بود. به دیوار خیره موند، بعد برگشت سمتم و گفت: - هیچوقت، هیچکس... برام همچین کاری نکرده بود.. قلبم دوبل میزد، از خوشحالی. نگاهش کردم. نگاه سبزش، واقعا سبز بود. اثری از تیرگی و غم نبود. امید بود که جریان داشت.. اومد سمتم. - ممنونم، لینا. همین دو کلمه کافی بود؛ به اندازه هزارتا جمله برام ارزش داشتن. لبخند زدم. - هنوز مونده جناب ابروهاش بالا پرید و سوالی گفت - چی مونده؟ شیطنت آمیز لخند زدم - تولدت، آقای پیانیست. فکر کردی همین بود فقط؟ لوکا ازونور سالن داد زد: - من تا کیکو نزنم تو صورتت که ول کن نیستم. فضای خونه حالا پر از خنده و نشاط شده بود. آره... من همینو میخواستم.. و به هدفم رسیدم! - خببب دیگه بسهه، تئو بیا بشین شمعارو برات روشن کنیم. بدون مکث اومد و رو مبل نشست لوکا کیک رو آورد و منم شمعارو روش چیدم و روشن کردم. کیکش طرح شب های پر ستاره ونگوگ بود.. من عاشق این نقاشی بودم.. شگفت زده نگاه کیک کرد و لب زد: - وای خدای من، چقدرر خوشگله. دلتون میاد اینو بخورین اصن؟ من و لوکا نگاهی بهم انداختیم. - آره - صد در صد تئو با نگاه فحش دار، تو صورتمون خیره شد. - شما دوتا واقعا روانی هستین. در حالی که حواسش به کیک بود، لوکا یواشکی اون کیک کوچیک تر رو آورد و رفت پشت سرش. من داشتم لبمو گاز میگرفتم که نخندم و خیره شده بودم تو صورت تئو. مشکوک نگام کرد. - چرا اونجوری نگام میکنی؟ - من؟ چجوری؟ - لینا... - جانم؟ - هر وقت اینجوری نگام میکنی..... هنوز جملش کامل نشده بود که.. شتلق، کیک مستقیم نشست رو صورتش. لوکا از خنده افتاد رو مبل؛ منم رسما داشتم خفه میشدم از خنده. تئو دستشو کشید رو صورتش و خامه ها رو کنار زد. بعد با خونسردی خطرناکی گفت: - لوکا - جان داداش؟ - فرار کن. - چرا؟ - چون الان میکشمت. و توی کمتر از چند ثانیه خونه تبدیل شد به میدون جنگ خامه ای. ⋆
پارت شانزدهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟕 تئو یه مشت خامه کوبوند وسط موهاش. جیغ های نمایشی لوکا کل خونه رو برداشت - مووهااامممممم، نامووووسممممم. از شدت خنده دولا شده بودم لوکا با قیافه مسخرش، انگشتشو فرو برد تو خامه و سمتم چرخید. - میخندی؟ چشام گرد شد - تنت میخاره لوکا، نه؟ پوزخند خطرناکی زد - نکن. - دیر گفتی و یه تیکه خامه نشست رو لپم. چند لحظه سکوت شد من..، لوکا..، تئو..، هر سه با سر و ریخت خامه ای بهم خیره شده بودیم تئو یهو زد زیر خنده؛ اونقدر خندید که مجبور شد برای حفظ تعادل تکیه بده به مبل. تک سرفه مصنوعی کردم که توجها رو جلب کنم؛ گفتم: - دلقک بازی بسه دیگه، بریم سراغ شمع های رو کیک و آرزوـ شمعارو روشن کردم، تئو نشست پشت میز، لوکاهم فشفه روشن کرده بود. خم شد شمعو فوت کنه جلوشو گرفتم و گفتم: - آرزو یادت نره مشنگم. سرشو آورد بالا. - بلند بگم یا تو دلم؟ با شوق گفتم: - اگه میشه بلنددد اشاره کرد به جای خالی کنارش. - دختر کوچولوم بیا اینجا بشین ببینم رفتم نشستم، دستشو دورم حلقه کرد و خطاب بهم گفت - ببین من آرزومو که گفتم، دوتایی باهم شمعارو فوت میکنیم، حله؟ مثل بچه های دو ساله با ذوق سر تکون دادم. یه دوربین گذاشته بودم رو اپن، از لحظه ورود تا همین الان داشت فیلم میگرفت.. لوکا دوربینو اورد و ازمون فیلم گرفت.. خیره شد به دوربین و شروع کرد به حرفاش: - میخوام بجای آرزو کردن، قول بدم.. به دخترکم قول بدم.. تو شب تولدم، بهت قول میدم که تنهات نمیزارم.. هیچوقت. کنارت میمونم، تو هر مسیری.. هر سختی و خوشی ای.. و این قول من انقضاش فقط با مرگم تموم میشه.. قول میدم بهت ستاره، از ته قلبم.. مراقبت باشم.. همیشه.. انگشت کوچیکشو اورد جلو - قول انگشتی.. انگشتامون قفل هم شد.. یه بوسه کاشت رو خوشه های طلایی موهام. - عاشقتم، دختر چشم آبی ِخودم. پیشونیشو آروم به پیشونیم تکیه داد و لب زد: - بهترین اتفاق توی بیست سالی که زندگی کردم، تو بودی ستاره.. واکنشی نمیتونستم نشون بدم.. اونقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چجوری بیانش کنم، توصیفش کنم. نمیدونستم چجوری باید جوابشو بدم.. تنها کاری که میتونستم در جوابش انجام بدم، بغل کردنش بود.. سفت و محکم چسبیدم بهش.. انگار میترسیدم اگه ولش کنم، همه این لحظه ها یه خواب قشنگ و شیرین بوده باشه. دستش دورم محکم تر شد. چند ثانیه.. چند دقیقه.. یا شاید چند قرن همینجوری موندیم. صدای سوت کشدار لوکا بلخره مجبورمون کرد به خودمون بیایم - ببخشیدا من هنوز اینجام. خواستم یادآوری کنم. از بغل تئو جدا شدم و صورتم از خجالت گل انداخت؛ تئو اما فقط خندید. اون خنده آروم و واقعی که امشب بارها رو صورتش دیده بودم. بعد دستمو گرفت، انگشتامو بین انگشتاش قفل کرد و گفت: - حالا میشه شمعارو فوت کنیم؟ خندیدم. - آره ماه، میشه. هردومون چشامونو بستیم. با یه نفس... شمعای رو کیک خاموش شدن.. 𓂃 به اصرار من نشست پشت پیانو. نور زرد ریسه های روی موهاش نشسته بود و شعله های لرزون شمع، صورتش رو مثل یه تابلوی نقاشی روشن میکرد. انگشتاش آروم روی کلاویه ها قرار گرفت. نفس. سکوت. و اولین نت نواخته شد. نت ها یکی یکی از زیر انگشتاش متولد میشدن و آوای آرومشون توی خونه میپیچید؛ نرم و سبک مثل پرهای سفیدی که تو جریان باد، شناور باشن. پیانو ساز نبود، راوی دل تئو بود. هر نت حرفهایی بود که به زبون نمی آوردنشون. چشمامو بستم. موسیقی دورمون پیچید، مثل موج های آرومی که خودشونو به ساحل میرسونن و بیصدا برمیگردن. حتی لوکاهم ساکت شده بود. برای اولین بار هیچکس شوخی نمیکرد. هیچ حرفی رد و بدل نمیشد. فقط صدای پیانو بود و قلب هایی که ریتمش میتپیدن. نگاهم به تئو گره خورد. سرش کمی خم شده بود و انگشتاش رو کلاویه ها میرقصیدن و هنر نمایی میکردن؛ انگار داشت خوشحالی امشبش رو برای پیانو میگفت. نت های آخر که نواخته شدن، حس کردم بلخره آسمون تاریک دیشب، ستاره هاشو پس گرفته. امشب شب پر ستاره بود؛ شب پر ستاره تئو.. نت آخر زده شد.. سکوتی که بعدش مهمون خونه شد، قشنگترین سکوت پر حرف دنیا بود. چند لحظه نگاهش کردم. به پسری که دیشب بین اشکاش گم شده بود و حالا از ته دلش میخندید و هنرنمایی میکرد. به ماهی که بعد از یه تاریکی طولانی، راه آسمون پر ستاره شو پیدا کرده بود. شاید بعضی دردا هیچوقت کامل از بین نرن؛ شاید هیچوقت جای خالی تو قلبش با چیزی پر نشه.. اما امشب غم تو چشم های سبزش حکومت نمیکرد. امشب ماه من، نمیدرخشید چون آسمون تاریک بود.. میدرخشید چون بلخره یادش اومده بود نور، بخشی از ذاتشه!..
لبخند آرومی روی لبم نشست. صبر کردم آخرین انعکاس نت ها محو شه، بعد از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق. - کجا میری؟ برگشتم سمت تئو. - الان میام. قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه، ناپدید شدم. چند ثانیه بعد با جعبه بزرگی به رنگ آبی با روبان سورمه ای برگشتم. ابروهاش بالا پرید - این دیگه چیه؟ ⋆
پارت هفدهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟖 لبخند مرموزی زدم و جعبه رو گذاشتم رو پاش - بازش کن. نگاهش بین من و جعبه چرخید - چرا احساس میکنم قراره بلایی سرم بیاد؟ لوکا از روی مبل گفت: - اگر منفجر شد، بدون من هیچ دخالتی نداشتمااا چشم غره ای براش رفتم و نگاهم باز برگشت سمت تئو. آروم روبان رو بازکرد و در جعبه کنار رفت. چند لحظه فقط خیره موند. داخلش یه دفتر بود، که تمامشو خودم طراحی کردم و دست ساز خودم بود.. جلدش تلفیقی از طیف های رنگی آبی بود.. آبی ِآسمونی به نمایندگی از آسمون و روزهای خوشمون و آبی ِنیمه شب به نمایندگی از شب هایی که تاریکن، اما آرامششون وجودمونو آروم میکنه.. دفترو بازش کرد.. رو صفحه اول نوشته بودم: " برای روزهایی که یادت میره چقدر دوست داشتنی‌ای " چیزی نگفت.. فقط ورق زد.. صفحه دوم، عکسی بود که از پشت پنجره اتاقم ازش که پشت پیانو بود گرفته بودم.. صفحه سوم، عکس خنده هاش بود.. زیرش نوشته بودم: " لبخندت خیلی قشنگه، لطفا غمگین نباش. " صفحه های بعد.. عکس هایی بودن که یواشکی ازش گرفتم، وقتی که حواسش به دنیا نبود. کنار هر عکس یه یادداشت کوچیک نوشته بودم، خاطره ها.. حرف هایی که هیچوقت بهش نگفته بودم.. تئو صفحه هارو یکی یکی ورق میزد و سکوت کرده بود.. خونه ساکت بود، اونقدر ساکت که لوکاهم چیزی نمیگفت. این دفتر، وجود منو، حس منو برای تئو به نمایش گذاشته.. حرفای دلمو توش نوشته بودم.. رسید به آخرین صفحه.. تو آخرین صفحه نوشته بودم: " اگر تاریکی مهمون دلت شد؛ این دفترو بازکن؛ تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی توسط قلب ِمن دوست داشته شدی و میشی.. ~ دلیل تپش های قلبم؛ زادروزت مبارک من ُ ما(: " - 9May2026 ¦ برای تویی که قلب ِمنی و در نهایت پایین صفحه نوشته بودم..: " مآه، اینو بدون که ستاره، یه روزم بدون تو نمیتونه دووم بیاره.. مراقب ِمآه ِستاره خانوم باش؛) " دستشو کشید روی کلمات.. انگار دلش نمیومد دفترو ببنده. استرس داشتم، حتی بیشتر از وقتی که داشتم برنامه ریزی میکردم برای ساختنش.. من قلبمو بین کلمه کلمه های جمله های تو این دفتر گذاشته بودم و داده بودم دستش.. بلخره سرشو اورد بالا، دفترو بست و گرفت بغلش. تو چشمام خیره شد و گفت: - لینا.. ذوق زده لبخندی زدم. - جونم؟ یه برق عجیبی تو چشماش بود، یچیزی بین ناباوری و خوشحالی - خب.. دلم هری ریخت. نکنه دوسش نداشته؟ اما یهو فوران کرد، دستاشو کوبید بهم و تقریبا از جاش بلند شد، با صدایی که ذوق توش موج میزد گفت: - د آخههه خببببببببببب منو لوکا همزمان پریدیم. - تئو؟! دستاشو لای موهاش برد و با خنده ای که چاشنی ذوق و خوشحالی داشت گفت: - من عررررررررررررر، خدایا چی بگم الان؟! بعد دفتر رو تکون داد. - لال شدم. قسم میخورم لال شدم. خندم گرفت. تئو ادامه داد: - بلد نیستم ذوقمو نشون بدم، نمیدونم چیکار کنم الان. ولی الان رسما از خوشحالی پرواز میکنم. قبل از اینکه چیزی بگم، دوباره دفترو محکم بغل کرد: - من اینو هیچوقت به هیچکس نمیدم. بعد انگار چیزی یادش اومده باشه، بیشتر سمت خودش کشیدشو و با اخم ساختگی گفت: - هیچکس حق نداره لمسش کنه! لوکا ابرو بالا انداخت. - حتی من!؟ تئو بلافاصله گفت - مخصوصا تو -؟؟؟ - اگه ببینم دستت بهش بخوره از همین پنجره پرتت میکنم بیرون - این چه سطح از قدردانیه اخه؟! حیف شد خواستم بهت اطلاع بدم بجز این دفتر چیزای دیگه ایم برات تدارک دیده بودیم. ولی دیگه نمیگم خندم گرفت. رسما پاره شدم اما تئو نگاهشو از رو دفتر نگرفت، اروم گفت: - این فقط یه هدیه نیست لینا.... چند لحظه سکوت کرد. - انگار یه تیکه از خودتو گذاشتی توش.. نگاهش بالا اومد و تو چشمام نشست. - و فکر نمیکنم هیچوقت بتونم بابتش به اندازه کافی ازت تشکر کنم. یه مکث کرد. - و من قول میدم همیشه مواظبش باشم؛ هم از این... نفس. - هم از صاحبش.. ⋆
پارت هجدهم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛