eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟎 • به روایت تئو • حالم خیلی خوش نبود، سراغ گوشیم خیلی نرفته بودم و کلا رو تختم دراز کشیده بودم. پرده کشیده بود اما پنجره باز بود؛ صدای جیغ جیغای دخترونه به گوشم خورد.. صداش مثل صدای لینا بود.. رفتم کنار پنجره و از گوشه پایینو نگاه کردم. شوکه شدم. اون اینجا چیکار میکرد؟ با لینا چیکار داشت؟ لینا عصبانی دویید رفت سمت پارک و اون... اون عوضی رفت سراغ ماشینش اینجا چیکار میکنه کاترین؟ مگه نباید الان خونه شون باشه تو یونان؟ لعنت بهش. لعنت به همه چیز.. گوشیمو برداشتم و به لینا پیام دادم: " خوبی فسقل؟ " چند دقیقه منتظر موندم.. جوابی دریافت نکردم.. " چیزی شده؟ " بازم هیچی. زنگ زدم بهش. یه بوق. دو بوق. سه بوق. چهار بوق. پنج... تماس قطع شد... اون در هر شرایطی جواب منو میداد.. اما الان.. نگران شدم، نگرانی مثل حصار پیچید دور قلبم. " ستاره؟ چرا جواب نمیدی؟ " مثل اینکه قرار نیست جوابی بگیرم.. پس لباسمو پوشیدم و رفتم سمت پارک. با نهایت سرعتم دوییدم تا اونجا.. میدونستم کجا میشینه.. هر وقت میخواد خلوت کنه میاد همینجا.. رو چمنا رو شکمش دراز کشیده بود و داشت تو دفترش مینوشت. از دور نگاش کردم؛ گوشیش پیشش بود.. پس... یعنی از عمد جوابمو نداده؟ میدونم کار کاترین عوضیه.. از من چی بهش گفته که لینا اینجوری داره پسم میزنه؟ چند ثانیه همونجا ایستادم. نمیدونستم باید نزدیکتر بشم یا نه.. لینا همیشه هروقت ناراحت بود دنبال من میگشت، دنبال بغلم.. حتی اگه غر میزد، حتی اگه میگفت تنهاش بزارم، میدونستم تهش منتظره که فقط بغلش کنم... باهاش حرف بزنم... اما الان... داشت ازم فاصله میگرفت.. آروم قدم برداشتم سمتش - لینا.. دستش چند لحظه روی دفترش متوقف شد اما سرشو بالا نیاورد. - چی میخوای؟ همین دو کلمه کافی بود تا قلبم ترک برداره.. لحنش... صداش.. نوع حرف زدنش مثل لینایی که میشناختم نبود. - چرا جوابمو ندادی؟ دوباره شروع کرد به نوشتن، و با لحن سرد و یخ زده ای، جواب داد: - چون نخواستم جواب بدم. مشکلیه؟ جاخورده بودم از اینهمه سردی... این دختری که کنارش نشستم همون لینام.. ستاره کوچولوی خودمه؟ - ستاره لطفا.. مدادشو محکم پرت کرد تو دفترش - چیه؟ چی میخوای بدونی؟ نزدیکتر شدم بهش - میشه بهم بگی کاترین چی گفته بهت؟ میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟ دفترشو بست و وسایلاشو جمع کرد - نه. درک نمیکردم این رفتارشو. بلند شد از سرجاش، چند قدمی برداشت اما بعد سرجاش ایستاد و برگشت سمتم. - کاترین درست میگفت. اسمش که اومد اخمام رفت تو هم. - چی بهت گفته؟ نگاهشو دزدید. - مهم نیست. - لینا، چی گفته؟ بی اختیار تن صدام بلند شد. منتظر موندم تا جواب بگیرم ازش، اما مثل اینکه اون نمیخواست چیزی بگه. رفتم سمتش دستمو بردم جلو که لمسش کنم؛ اما خودشو کشید عقب.. اگه بگم قلبم خورد شد، له شد دروغ نگفتم... - نیا جلو با این کارش داشت روحمو زخمی میکرد.. - چرا ستاره؟ چرا؟ بهم بگو.. بگو چیکار کردم که باعث شده اینطوری رفتار کنی.. بگو بهت چی گفته.. چرا نمیگی؟ یعنی اینقدر برات غریبه شدم که اینجوری داری ازم فاصله میگیری؟ با گوی های آبی‌ش که حالا در حصار رگه های قرمز بودن چند ثانیه خیره شد بهم، بعد یه خنده کوتاه تلخ زد - میخوای بدونی چی گفت؟ اشک تو چشماش جمع شده بود و صداش از عصبانیت شاید حتی از شکنندگی، میلرزید - گفت من دیگه خودم نیستم.. مکث کرد. - گفت از وقتی تو اومدی تو زندگیم همه حرفایی که یه عمر بهشون اعتقاد داشتم، دود شدن رفتن هوا. سرمو تکون دادم - اون فقط خواسته تورو بهم بریزه، تو همچین..... وسط حرفم داد زد - خفه شوو!!!! صدای جیغش تو کل پارک پیچید، نگاها برگشت سمت ما. خشکم زد... با همون صدای بلند و لرزون ادامه داد: - هردفعه میخوای جواب همه سوالای منو تو بدی، هردفعه میخوای با حرفات قانعم کنی همچی خوبه. شاید نیست! نفسش بریده بود - شاید من خودمو گم کردم! آروم گفتم: - تو خودتو گم نکردی.. - از کجا میدونی؟ با عصبانیت دستشو دور سرش محکم قاب گرفت - از کجا میدونی تو سر من چی میگذره؟ یه قدم رفتم جلو - چون میشناسمت خواسم بغلش کنم.. همیشه در اوج عصبانیت بغلش میکردم و مثل بچه ها آروم میشد.. همون لحظه با هر دو دستش محکم به عقب هولم داد.. - گفتم نیا جلو! مکث کرد. - خسته شدم.. صداش شکست. بلخره سد اشک هاش شکست. - متنفرم.. یه قدم عقب رفت - متنفرم از اینکه هربار بغلم میکنی... آروم میشم. با مشت محکم کوبید به سینه‌ش. - متنفرم از اینکه بدون تو دیگه بلد نیستم خودمو جمع کنم... اشکاش بی وقفه میریخت - من این نبودم تئو.. بعد با تمام توانش داد زد: - متنفرررمممم از اینکه اینقدرررر دوستت داااررممممم!! اون رفت.. ولی من سرجام میخکوب ایستاده بودم. ⋆
پارت سی‌ام ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟏 صدای دادش هنوز توی گوشم میپیچید. " متنفرم از اینکه اینقدر دوستت دارم " خشکم زده بود. انگار یکی عقربه های ساعت زمان رو نگه داشته بودو اون جمله مدام توی سرم تکرار میشد. همیشه فکر میکردم شنیدن دوستت دارم باید قشنگترین لحظه زندگی آدم باشه.. اما الان فهمیدم همین دو کلمه، گاهی تلخ ترین اعتراف دنیاست.. آغوشم جایی بود که آرومش میکرد و بهش پناه میاورد، اما الان... من هیچوقت نمیخواستم خودشو گم کنه.. فقط میخواستم وقتی خسته‌ست، یجایی رو یه شونه ای رو داشته باشه که بهش تکیه کنه. اما حالا... هرچی بیشتر دوستش داشتم، بیشتر احساس میکرد خوده واقعیشو از دست داده. چه پارادوکس عجیب و دردناکی.. سخته که دریا باشی و بخوای یکیو نجات بدی چون بدتر غرقش میکنی.. 𓂃 • به روایت لینا • چی کار کردم... چی کار کردم من... دستامو محکم روی گوشام گذاشتم. نه.. نه.. دیگه نمیخواستم صدای خودمو بشنوم. اما این جمله مثل خوره افتاده بود به جونم " متنفرم از اینکه اینقدر دوستت دارم " لعنتی.. لعنت به زبونم.. لعنت به خودم.. چرا گفتیش؟چرا؟ با مشت محکم کوبیدم روی پیشونیم.. احمق.. احمق.. احمق... قرار نبود اینجوری شه. قرار نبود اینقدر ضعیف باشم. نفسم بالا نمیومد دیگه.. همچی قاطی شده بود.. حرفای کاترین؛ حرفای خودم؛ نگاه تئو.. همشون تو سرم مثل چرخ و فلک میچرخیدن. اگه راست گفته باشه چی؟ اگه واقعا خودمو گم کرده باشم چی؟ اگه دیگه اون لینای قوی ِقبلی نباشم چی؟ اشکام یکی بعد از یکی از هم سبقت میگرفتن.. ازخودم عصبی بودم. از اون عصبی بودم. از دنیا عصبی بودم. دلم میخواست یکی خفه‌م کنه. سرمو از جا در بیاره که اینقدر فکر و خیال نکنه. کاش فقط چند دقیقه این مغز لعنتیم ساکت شه.. بدتر از همه این بود که... بال بال میزدم برای آغوشش.. اما نه.. باید بهش نشون بدم، به خودم نشون بدم که بدون اونم میتونم خودمو آروم کنم.. تو همین فکر و خیال بودم که گوشیم رو میز لرزید. برش داشتم. مسیج از طرف تئو بود.. " لطفا لجبازی نکن با خودت. به خودت صدمه میزنی. آخر شب پارک منتظرتم. لطفا بیا.. " خواستم جوابشو بدم.. اما هربار که تایپ میکردم نمیتونستم ارسالش کنم، انگار یه مانعی بود که دستمو میگرفت و نمیزاشت ارسال کنم.. گوشیو گذاشتم کنار تخت. یه قدم.. دو قدم.. سه قدم.. و بی هدف کل اتاق رو راه رفتم.. حس میکردم دیوارا دارن بهم نزدیک میشن. دستم رفت سمت پرده خواستم کنارش بزنم.. اما نه.. بزار یبارم که شده تو سایه ها مخفی شم.. زانوهامو بغل گرفتم. سرمو بینشون قایم کردم. چشمامو بستم.. تصویرش.. صداش.. از جلو چشمم دور نمیشد.. اون لحظه ای که هولش دادم.. چرا نمیتونم ازت متنفر باشم؟ قلبم پیشش بود.. بیقرار بود.. روحم بی تابی میکرد براش.. من میخواستم پسش بزنم... اما بیشتر دارم سمتش کشیده میشم.. اشکام بی وقفه میریختن.. مغزم میگفت نه نباید بری.. اما قلبم از همین الان داشت پرواز میکرد سمتش.. جنگ بین قلب و مغزم بود.. و فک کنم قلب پیروز شد! ⋆
پارت سی‌ویکم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟐 • به روایت تئو • رو نیمکت همیشگی نشسته بودم، ساعت از دوازده رد شده بود اما اون نیومده بود هنوز... من میدونم.. میدونم که میاد.. تا صبحم که شده میشینم همینجا تا بیاد. سرم مابین دستام بود.. صدای قدم های یه نفر میومد.. خودشه آره.. حین اینکه بلند شم و برگردم سمتش گفتم: - میدونستم میای ستاره.. برگشتم سمت صاحب صدای قدم ها.. یه لحظه احساس کردم روح از سرم پرید.. اون.... اون لینا نبود.. کاترین بود! - تو.. تو... ایـ... حرفمو قطع کرد. - میخوام باهات حرف بزنم. لوکا بهت نگفت آره؟ میدونستم.. میدونستم بازیم داده. چی میگفت؟ انگار کلمه هاش بهم نمی رسیدن.. مغزم فقط یه جمله رو تکرار میکرد: " لینا کجاست؟ " خواستم ازش بپرسم.. اما چشمم افتاد به چشمای آبی ستاره‌م.. داشت میدویید که برسه اینجا.. به وضوح مشخص بود که از دیدن کاترین جا خورده.. اومد سمتم. بی‌ اختیار یه قدم طرفش برداشتم... اما همونجا ایستادم. هنوز گرمای هُل دادنش از تنم نرفته بود. فقط نگاهش کردم؛ مطمئن شدم سالمه... همین برام کافی بود.. نگاهش رفت سمت کاترین؛ اخماش رفت تو هم و پرسید: - این اینجا چیکار میکنه؟ کاترین نگاهش بین من و لینا چرخید - عه توهم اومدی؟ قرار بود منو تئو تنها باشیم که.. - ما کِی همچین قراری گذاشتیم؟ پوزخندی زد. - لوکا نگفته بود بهت؟ سوپرایز شدی؟ اخی. سرشو سمت لینا کج کرد - عجیبه.. هنوزم حاضر شدی براش بیای. نفس. - مگه با من کار نداری؟ بگو حرفتو. کاترین لبخند محو و مبهمی زد، ازونا که پشتش فکرهای شومی خوابیده.. - آره کارت دارم.. اما قبلش یه سوال. - بپرس چند ثانیه نگاهم کرد. اخمام رفت توهم. - اگه مجبور باشی بین خودت و لینا، یکیتون آسیب ببینه.. کی رو انتخاب میکنی؟ قبل از اینکه حتی فکر کنم، جواب دادم: - خودم. کاترین اروم خندید - میدونستم.. سرشو تکون داد. - آدمایی مثل تو خوراک قربانی شدنن. حرفاش بوی یه اتفاق بد میداد... دلم شور میزد؛ برای خودم نه.. برای لینا... - خب حالا نوبت توئه لینا. مکث. - اگه قرار باشه بین خودت و تئو یکی نابود شه، کی رو انتخاب میکنی؟ دست های لینا مشت شد. - بازی های روانیتو برای خودت نگه دار. - جوابمو نگرفتم - لیاقت جوابی رو نداری. چند ثانیه سکوت.. و بعد کاترین خندید. - جوابی که میخواستمو چشماتون بهم دادن. سکوت بینمون شکل گرفت.. دست لینا رو گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم: - بریم یکم قدم بزنیم.. رفتیم سمت پیاده رو.. هیچکدوم حرفی نمیزدیم.. شاید حرف نزدن بهتر بود.. دست لینا رو گرفتم.. دستش یخ بود.. انگار خون توی رگاش جریان نداشت. آروم گفتم: - بیا.. از اینجا بریم.. سرش رو تکون داد. چند قدم از اونجا دور شدیم.. اما هنوز سنگینی نگاهش رو حس میکردم، یه لحظه برگشتم پشت سرمو دیدم؛ هنوز همونجا ایستاده بود و داشت نگاهمون میکرد.. ⋆
پارت سی‌ودوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
حرف بزنیم؟هر علامت سوالی تو ذهنته بپرس، جواب میدم🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u47w4nr&btn=نور.ِآبی؛ چنل؛ https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟑 _ساعتِ01:05بامداد،3دسامبر_ • به روایت لینا • سکوت بینمون عجیب بود.. ازون سکوتایی که انگار هزارتا حرف توش گیر کرده، ولی هیچکدوم راهی برای خروج پیدا نمیکنن. کنار هم راه میرفتیم، دستمو گرفته بود.. جرئت نداشتم نگاش کنم... دلم میخواست یچیزی بگم.. یه " ببخشید " ... یه " حرفام از ته دلم نبود " ... یه " بغلم کن " ... اما غرور لعنتیم، گلومو فشار میداد.. شایدم اژ عذاب وجدانه.. نمیدونم.. چندبار لب باز کردم اما هربار بستمش. تئو یهو آروم گفت: - سردته؟ بدون اینکه نگاهش کنم، سرمو تکون دادم. چند ثانیه بعد، روپوشی که روی هودیش پوشیده بود رو در آورد و سمتم گرفت. - بپوشش - لازم نیست.. لبخند کمرنگی زد.. - میدونم لازم نیست، ولی دلم میخواد.. لعنتی.. چطور بعد از اون حرفایی که بهش زدم، هنوزم همونقدر آروم و مهربون باهام رفتار میکرد.. همین بیشتر عذابم میداد.. روپوش رو ازش گرفتم و پوشیدمش.. عطر خاصش پیچید تو بینیم.. خواستم ازش تشکر کنم که با صدای کاترین متوقف شدیم. - وایسین سرجاتون. رومونو برگردونیم سمتش.. با لباس سراسر مشکیش و چهره جنون وارش، یه چاقو تو دستش گرفته بود... تئو بی اختیار دستمو محکم تر گرفت. حس کردم ضربان نبضش زیر انگشتام تند تر شده. اما صداش برعکس عجیب آروم بود.. - کاترین.. چاقو رو بنداز. اون سرشو خم کرد و خنده های عصبی سر داد.. و بعد چاقوشو زیر نور چرخوند. - میشنوی حرفامو؟ تئو یه قدم جلوم ایستاد و بعد اروم گفت: - لینا.. صدای لرزونمو بزور از گلوم بیرون کشیدم - هوم..؟ - هر اتفاقی افتاد.. مکث. - فقط بدو.. قلبم ریخت. - تئو.. این چه حرفیه؟ جوابمو نداد.. نگاهشو از روی کاترین برنداشت. قلبم داشت از جا کنده میشد.. نگران بودم، نگران خودم نه هااا.. نگران نورم... کاترین چند قدم اومد جلو.. - میدونی چیه تئو؟ دورمون حلقه وار قدم زد. - من همیشه عاشقت بودم. از ته دل. ولی تو عشق منو زیر پات له کردی.. تئو حتی پلک هم نمیزد. - من هیچوقت بهت امیدی ندادم، کاترین... خنده هیستریکی کرد، اما یهو جدی شد. - آره.. همینش بیشتر درد داشت. نوک چاقو رو تو هوا تکون داد. - میدونی آدم از کی متنفر میشه؟ از کسی که هرکاری میکنی تا دوستش داشته باشی.. توجهشو جلب کنی.. بهش عشق بورزی.. اما اون حتی نگاهتم نمیکنه.. نگاهش افتاد روی من.. نزدیکم شد.. دروغ چرا... از ترس لرزیدم.. چاقو رو گذاشت روی شونم و اروم دوتا ضربه زد... و با ضربه‌ش با نهایت صدام، جیغ زدم. لبخندش کج شد. - ولی این.. با یه نگاه قلبتو دزدید. قلبی که سهم من بود رو دزدید.. تئو جلوم ایستاد. - ازش فاصله بگیر. تئو نگاهش با چاقو تکون میخورد. حتی یه لحظه ام چشم ازش بر نمیداشت. کاترین پوزخند زد. و رو به من گفت - دیدی؟ سرشو تکون داد. - حتی الانم... قبل از اینکه نگران خودش باشه، نگران توئه. نگاهش بینمون چرخید. انگار داشت از ترس جفتمون، لذت میبرد. - عشق عجیبی دارین.. مکث. - ولی میدونی چیه لینا؟ چهره‌ش ترسناک شده بود.. مخصوصا با این استایل مشکی و آرایش وحشتناکش. اروم اروم لبخندش محو شد و سرشو کج کرد. - عشق فقط نقطه ضعف میسازه. نفس. - امشب میفهمی که عاشق بودن، گرون ترین اشتباه زندگیت بوده.. چاقو رو محکم تر تو دستش فشرد. - و حالا.. اومد نزدیک تر.. بین منو تئو قرار گرفت.. تئو هیچ واکنشی نشون نمیداد.. اما من با پام لگد زدم بهش که دور شه.. اما نزدیکتر شد.. - جوجه کوچولو سعی نکن منو دورم کنی. یهو دیدی همین چاقو صاف رفت وسط قلبتا.. افرین مث یه بچه خوب گوش بده فقط. نمیدونستم باید چیکار کنم. این آزارم میداد.. اگه بهش آسیب بزنه.... نه نه... کاترین نزدیکتر از قبل شد. چاقوشو آورد بالا. بارون نم نم میبارید، خیلی آروم.. باد زوزه میکشید.. میترسیدم... کاترین بلند داد زد: - عشق من وقتی برای من نباشه، ترجیح میدم برای هیچکس نباشه! و همچی در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. صدای نفس کشیدنمو نمیشنیدم.. شاید چون نفسم داشت جون میداد... صدام در نمیومد.. هیچ حرکتی نمیتونستم کنم.. دستش رو سینش بود.. داشت از درد سینشو چنگ میزد.. زانوهاش خالی کردو... افتاد روی زمین. به خودم اومدم. نشستم و بدنشو گذاشتم رو پام.. عرق سرد روی پیشونیش نقش بسته بود.. اما سرش داغ بود.. کاترین چاقوی اغشته به خون تئو رو بوسید.. و گفت: - اون یا مال ِمنه، یا مال ِقبر!! با خنده های جنون وارش ادامه داد: - حالا نوبت تاریکیه، ستاره. دوید. دور شد. من موندم و نور آبی زندگیم که جلوی چشمم، داشت خاموش میشد.. بلند داد زدم: - کمککک. هیچکس اینجا نیستت؟؟ یکی زنگ بزنه امبولانس. گریه هام اوج گرفته بود. دستم صورتشو قاب گرفت، بی حال بود، رنگش پریده بود و چشمای جنگلیش داشت روهم میوفتاد.. اما با این حال لب باز کرد: - ستاره.. نفسش لرزیدو لبخند محوی زد. - دوستت دارم.. و قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد..
- نه نه تئو نه داری الکی میگی. تو نباید اینجا منو ول کنی... چشماتو باز کن تئو.. دستش سرد بود... قلب مهربونش دیگه نمیزد.. دروغ بود دیگه؟ دارم کابوس میبینم؟ کاش یکی بیدارم کنه و ببینم همش یه کابوس مزخرف بوده. محکم بغلش کردم.. اما این بغل با قبلیا فرق داشت.. دیگه گرم نبود... چرا بغلت نکردم؟ حسرتش تا ابد تو دلم میمونه.... کنارش دراز کشیدم، بارون بی وقفه میبارید.. اما آروم.. اشکام با قطره های بارون یکی شده بود.. آسمون ِزندگیم، آسمون ِبارونی و تاریک ِنیمه شبه... ⋆
پارت سی‌وسوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
بریم پارت آخر...