eitaa logo
جنگل ِستآره‌آبی؛
51 دنبال‌کننده
2 عکس
2 ویدیو
0 فایل
𝗘𝘃𝗲𝗿𝘆 𝘀𝗵𝗮𝗱𝗲 𝗼𝗳 𝗯𝗹𝘂𝗲 𝘁𝗲𝗹𝗹𝘀 𝗮 𝘀𝘁𝗼𝗿𝘆..
مشاهده در ایتا
دانلود
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟐 • به روایت تئو • رو نیمکت همیشگی نشسته بودم، ساعت از دوازده رد شده بود اما اون نیومده بود هنوز... من میدونم.. میدونم که میاد.. تا صبحم که شده میشینم همینجا تا بیاد. سرم مابین دستام بود.. صدای قدم های یه نفر میومد.. خودشه آره.. حین اینکه بلند شم و برگردم سمتش گفتم: - میدونستم میای ستاره.. برگشتم سمت صاحب صدای قدم ها.. یه لحظه احساس کردم روح از سرم پرید.. اون.... اون لینا نبود.. کاترین بود! - تو.. تو... ایـ... حرفمو قطع کرد. - میخوام باهات حرف بزنم. لوکا بهت نگفت آره؟ میدونستم.. میدونستم بازیم داده. چی میگفت؟ انگار کلمه هاش بهم نمی رسیدن.. مغزم فقط یه جمله رو تکرار میکرد: " لینا کجاست؟ " خواستم ازش بپرسم.. اما چشمم افتاد به چشمای آبی ستاره‌م.. داشت میدویید که برسه اینجا.. به وضوح مشخص بود که از دیدن کاترین جا خورده.. اومد سمتم. بی‌ اختیار یه قدم طرفش برداشتم... اما همونجا ایستادم. هنوز گرمای هُل دادنش از تنم نرفته بود. فقط نگاهش کردم؛ مطمئن شدم سالمه... همین برام کافی بود.. نگاهش رفت سمت کاترین؛ اخماش رفت تو هم و پرسید: - این اینجا چیکار میکنه؟ کاترین نگاهش بین من و لینا چرخید - عه توهم اومدی؟ قرار بود منو تئو تنها باشیم که.. - ما کِی همچین قراری گذاشتیم؟ پوزخندی زد. - لوکا نگفته بود بهت؟ سوپرایز شدی؟ اخی. سرشو سمت لینا کج کرد - عجیبه.. هنوزم حاضر شدی براش بیای. نفس. - مگه با من کار نداری؟ بگو حرفتو. کاترین لبخند محو و مبهمی زد، ازونا که پشتش فکرهای شومی خوابیده.. - آره کارت دارم.. اما قبلش یه سوال. - بپرس چند ثانیه نگاهم کرد. اخمام رفت توهم. - اگه مجبور باشی بین خودت و لینا، یکیتون آسیب ببینه.. کی رو انتخاب میکنی؟ قبل از اینکه حتی فکر کنم، جواب دادم: - خودم. کاترین اروم خندید - میدونستم.. سرشو تکون داد. - آدمایی مثل تو خوراک قربانی شدنن. حرفاش بوی یه اتفاق بد میداد... دلم شور میزد؛ برای خودم نه.. برای لینا... - خب حالا نوبت توئه لینا. مکث. - اگه قرار باشه بین خودت و تئو یکی نابود شه، کی رو انتخاب میکنی؟ دست های لینا مشت شد. - بازی های روانیتو برای خودت نگه دار. - جوابمو نگرفتم - لیاقت جوابی رو نداری. چند ثانیه سکوت.. و بعد کاترین خندید. - جوابی که میخواستمو چشماتون بهم دادن. سکوت بینمون شکل گرفت.. دست لینا رو گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم: - بریم یکم قدم بزنیم.. رفتیم سمت پیاده رو.. هیچکدوم حرفی نمیزدیم.. شاید حرف نزدن بهتر بود.. دست لینا رو گرفتم.. دستش یخ بود.. انگار خون توی رگاش جریان نداشت. آروم گفتم: - بیا.. از اینجا بریم.. سرش رو تکون داد. چند قدم از اونجا دور شدیم.. اما هنوز سنگینی نگاهش رو حس میکردم، یه لحظه برگشتم پشت سرمو دیدم؛ هنوز همونجا ایستاده بود و داشت نگاهمون میکرد.. ⋆
پارت سی‌ودوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
حرف بزنیم؟هر علامت سوالی تو ذهنته بپرس، جواب میدم🤍 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u47w4nr&btn=نور.ِآبی؛ چنل؛ https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟑 _ساعتِ01:05بامداد،3دسامبر_ • به روایت لینا • سکوت بینمون عجیب بود.. ازون سکوتایی که انگار هزارتا حرف توش گیر کرده، ولی هیچکدوم راهی برای خروج پیدا نمیکنن. کنار هم راه میرفتیم، دستمو گرفته بود.. جرئت نداشتم نگاش کنم... دلم میخواست یچیزی بگم.. یه " ببخشید " ... یه " حرفام از ته دلم نبود " ... یه " بغلم کن " ... اما غرور لعنتیم، گلومو فشار میداد.. شایدم اژ عذاب وجدانه.. نمیدونم.. چندبار لب باز کردم اما هربار بستمش. تئو یهو آروم گفت: - سردته؟ بدون اینکه نگاهش کنم، سرمو تکون دادم. چند ثانیه بعد، روپوشی که روی هودیش پوشیده بود رو در آورد و سمتم گرفت. - بپوشش - لازم نیست.. لبخند کمرنگی زد.. - میدونم لازم نیست، ولی دلم میخواد.. لعنتی.. چطور بعد از اون حرفایی که بهش زدم، هنوزم همونقدر آروم و مهربون باهام رفتار میکرد.. همین بیشتر عذابم میداد.. روپوش رو ازش گرفتم و پوشیدمش.. عطر خاصش پیچید تو بینیم.. خواستم ازش تشکر کنم که با صدای کاترین متوقف شدیم. - وایسین سرجاتون. رومونو برگردونیم سمتش.. با لباس سراسر مشکیش و چهره جنون وارش، یه چاقو تو دستش گرفته بود... تئو بی اختیار دستمو محکم تر گرفت. حس کردم ضربان نبضش زیر انگشتام تند تر شده. اما صداش برعکس عجیب آروم بود.. - کاترین.. چاقو رو بنداز. اون سرشو خم کرد و خنده های عصبی سر داد.. و بعد چاقوشو زیر نور چرخوند. - میشنوی حرفامو؟ تئو یه قدم جلوم ایستاد و بعد اروم گفت: - لینا.. صدای لرزونمو بزور از گلوم بیرون کشیدم - هوم..؟ - هر اتفاقی افتاد.. مکث. - فقط بدو.. قلبم ریخت. - تئو.. این چه حرفیه؟ جوابمو نداد.. نگاهشو از روی کاترین برنداشت. قلبم داشت از جا کنده میشد.. نگران بودم، نگران خودم نه هااا.. نگران نورم... کاترین چند قدم اومد جلو.. - میدونی چیه تئو؟ دورمون حلقه وار قدم زد. - من همیشه عاشقت بودم. از ته دل. ولی تو عشق منو زیر پات له کردی.. تئو حتی پلک هم نمیزد. - من هیچوقت بهت امیدی ندادم، کاترین... خنده هیستریکی کرد، اما یهو جدی شد. - آره.. همینش بیشتر درد داشت. نوک چاقو رو تو هوا تکون داد. - میدونی آدم از کی متنفر میشه؟ از کسی که هرکاری میکنی تا دوستش داشته باشی.. توجهشو جلب کنی.. بهش عشق بورزی.. اما اون حتی نگاهتم نمیکنه.. نگاهش افتاد روی من.. نزدیکم شد.. دروغ چرا... از ترس لرزیدم.. چاقو رو گذاشت روی شونم و اروم دوتا ضربه زد... و با ضربه‌ش با نهایت صدام، جیغ زدم. لبخندش کج شد. - ولی این.. با یه نگاه قلبتو دزدید. قلبی که سهم من بود رو دزدید.. تئو جلوم ایستاد. - ازش فاصله بگیر. تئو نگاهش با چاقو تکون میخورد. حتی یه لحظه ام چشم ازش بر نمیداشت. کاترین پوزخند زد. و رو به من گفت - دیدی؟ سرشو تکون داد. - حتی الانم... قبل از اینکه نگران خودش باشه، نگران توئه. نگاهش بینمون چرخید. انگار داشت از ترس جفتمون، لذت میبرد. - عشق عجیبی دارین.. مکث. - ولی میدونی چیه لینا؟ چهره‌ش ترسناک شده بود.. مخصوصا با این استایل مشکی و آرایش وحشتناکش. اروم اروم لبخندش محو شد و سرشو کج کرد. - عشق فقط نقطه ضعف میسازه. نفس. - امشب میفهمی که عاشق بودن، گرون ترین اشتباه زندگیت بوده.. چاقو رو محکم تر تو دستش فشرد. - و حالا.. اومد نزدیک تر.. بین منو تئو قرار گرفت.. تئو هیچ واکنشی نشون نمیداد.. اما من با پام لگد زدم بهش که دور شه.. اما نزدیکتر شد.. - جوجه کوچولو سعی نکن منو دورم کنی. یهو دیدی همین چاقو صاف رفت وسط قلبتا.. افرین مث یه بچه خوب گوش بده فقط. نمیدونستم باید چیکار کنم. این آزارم میداد.. اگه بهش آسیب بزنه.... نه نه... کاترین نزدیکتر از قبل شد. چاقوشو آورد بالا. بارون نم نم میبارید، خیلی آروم.. باد زوزه میکشید.. میترسیدم... کاترین بلند داد زد: - عشق من وقتی برای من نباشه، ترجیح میدم برای هیچکس نباشه! و همچی در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. صدای نفس کشیدنمو نمیشنیدم.. شاید چون نفسم داشت جون میداد... صدام در نمیومد.. هیچ حرکتی نمیتونستم کنم.. دستش رو سینش بود.. داشت از درد سینشو چنگ میزد.. زانوهاش خالی کردو... افتاد روی زمین. به خودم اومدم. نشستم و بدنشو گذاشتم رو پام.. عرق سرد روی پیشونیش نقش بسته بود.. اما سرش داغ بود.. کاترین چاقوی اغشته به خون تئو رو بوسید.. و گفت: - اون یا مال ِمنه، یا مال ِقبر!! با خنده های جنون وارش ادامه داد: - حالا نوبت تاریکیه، ستاره. دوید. دور شد. من موندم و نور آبی زندگیم که جلوی چشمم، داشت خاموش میشد.. بلند داد زدم: - کمککک. هیچکس اینجا نیستت؟؟ یکی زنگ بزنه امبولانس. گریه هام اوج گرفته بود. دستم صورتشو قاب گرفت، بی حال بود، رنگش پریده بود و چشمای جنگلیش داشت روهم میوفتاد.. اما با این حال لب باز کرد: - ستاره.. نفسش لرزیدو لبخند محوی زد. - دوستت دارم.. و قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد..
- نه نه تئو نه داری الکی میگی. تو نباید اینجا منو ول کنی... چشماتو باز کن تئو.. دستش سرد بود... قلب مهربونش دیگه نمیزد.. دروغ بود دیگه؟ دارم کابوس میبینم؟ کاش یکی بیدارم کنه و ببینم همش یه کابوس مزخرف بوده. محکم بغلش کردم.. اما این بغل با قبلیا فرق داشت.. دیگه گرم نبود... چرا بغلت نکردم؟ حسرتش تا ابد تو دلم میمونه.... کنارش دراز کشیدم، بارون بی وقفه میبارید.. اما آروم.. اشکام با قطره های بارون یکی شده بود.. آسمون ِزندگیم، آسمون ِبارونی و تاریک ِنیمه شبه... ⋆
پارت سی‌وسوم ِنور ِآبی خدمتتون💙؛
بریم پارت آخر...
’ نور ِآبی ‘ ᯓ𝐋𝗮𝘀𝘁 𝐏𝗮𝗿𝘁 _سه‌سال‌بعد،3دسامبرِ2029_ " درخت هارا میبینی؟! همه خشکیده اند و این نوید فرا رسیدن فصل زمستان است.. پاییز، این عاشق سر به هوا؛ چمدان رنگارنگش را بسته و قصد رفتن کرده است اما پیش از وداع، آخرین نفس های عطرین خود را بر زمین می پراکند. فصل عاشقی؛ فصل خاطره سازی؛ فصل رنگوبوی برگ های زرد نم خورده؛ با سرمای کم، اما شیرین و دلچسب به پایان خود رسیده. آسمان، زمین عزیزش را بوسه باران کرده.. قطرات باران به آغوش گل و گیاهان فرود آمدند.. صدای خش خش برگ ها، تنها موسیقی این روزهای من است. من.. من اما پاییزم را با خاطراتت سپری کردم؛ نه در قدم زدن زیر باران بلکه کنج اتاق سرد و بی روحم. با خیال بافی، خود را در پناه تو میدیدم؛ گرمای دستت را در سردی پنجره حس میکردم؛ عطر تنت را تصور میکردم.. عطر تنت! هنوز فراموش نکرده ام که خودم، آغوشت را پس میزدم.. آخرین باری که در آغوش کشیدمت، رایحه دل انگیزت با خون آمیخته شده بود.. پاییز با تو معنا داشت.. اما حالا، این سومین پاییزی است که بی تو برگ هایش ریخته اند. حالا که زمین لباس خاکستری میپوشد؛ دوباره باید یاد بگیرم چگونه یک فصل دیگر بدون تو نفس بکشم.. _سه سومین سال بدون تو.. " دفترمو بستم و رفتم پشت پیانوش نشستم... بعد از اون، همدم همه وقتایی که دلتنگ میشدم، بیقرار میشدم.. فقط پیانو بود.. به عشق تئو، پیانو یاد گرفتم اما حالا.. پیانو میزنم چون دلتنگ وجودشم... لباساش هنوز بوی خودش رو میدن... گاهی می‌ پوشمشون.. فقط برای اینکه برای چند دقیقه، خیال کنم هنوز توی آغوششم... چون آخرین بغلمون... برای همیشه، حسرت شد.. نورِ آبیِ من، سه ساله که خاموش شده... اما من هنوز، هر شب، آسمون رو به امیدِ ماه نگاه می‌ کنم... غافل از اینکه... نور ماهِ من، سه سال پیش خاموش شد.. 𓂃 • دانای کل • میگن، اگر دو ذره مدتی کنار هم باشن، حتی وقتی از هم جدا میشن باز روی هم تاثیر میذارن.. داستان انسان ها هم همینه.. اگه دو نفر یه مدت کنار هم زندگی کنن، حتی وقتی از هم جدا بشن، یه تیکه از همدیگه رو با خودشون میبرن... واسه همینه که بعضیا هیچ‌ وقت واقعاً نمیمیرن. شاید تئو سه سال پیش چشم‌ هاشو بست... اما هنوزم، هر بار که بارون میباره... هر بار که پیانو صدا میده... هر بار که پاییز از راه میرسه... یه جایی، توی قلب لینا، دوباره نفس میکشه. بعضی آدما دیگه نفس نمیکشن.. ولی عشقشون، خاطره هاشون، تمام لحظات مشترکشون برای همیشه زنده و موندگار میمونه.. میگن زمان همه جیز رو درست میکنه.. دروغ میگن؛ زمان فقط یاد میده چطور با جای خالیش زندگی کنی... ‌ 「 پایان ِنور ِآبی 」
پارت آخر ِنور ِآبی خدمتتون💙؛