’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟑𝟑
_ساعتِ01:05بامداد،3دسامبر_
• به روایت لینا •
سکوت بینمون عجیب بود.. ازون سکوتایی که انگار هزارتا حرف توش گیر کرده، ولی هیچکدوم راهی برای خروج پیدا نمیکنن.
کنار هم راه میرفتیم، دستمو گرفته بود.. جرئت نداشتم نگاش کنم...
دلم میخواست یچیزی بگم.. یه " ببخشید " ... یه " حرفام از ته دلم نبود " ... یه " بغلم کن " ... اما غرور لعنتیم، گلومو فشار میداد.. شایدم اژ عذاب وجدانه.. نمیدونم..
چندبار لب باز کردم اما هربار بستمش.
تئو یهو آروم گفت:
- سردته؟
بدون اینکه نگاهش کنم، سرمو تکون دادم. چند ثانیه بعد، روپوشی که روی هودیش پوشیده بود رو در آورد و سمتم گرفت.
- بپوشش
- لازم نیست..
لبخند کمرنگی زد..
- میدونم لازم نیست، ولی دلم میخواد..
لعنتی..
چطور بعد از اون حرفایی که بهش زدم، هنوزم همونقدر آروم و مهربون باهام رفتار میکرد.. همین بیشتر عذابم میداد..
روپوش رو ازش گرفتم و پوشیدمش.. عطر خاصش پیچید تو بینیم..
خواستم ازش تشکر کنم که با صدای کاترین متوقف شدیم.
- وایسین سرجاتون.
رومونو برگردونیم سمتش.. با لباس سراسر مشکیش و چهره جنون وارش، یه چاقو تو دستش گرفته بود...
تئو بی اختیار دستمو محکم تر گرفت. حس کردم ضربان نبضش زیر انگشتام تند تر شده. اما صداش برعکس عجیب آروم بود..
- کاترین.. چاقو رو بنداز.
اون سرشو خم کرد و خنده های عصبی سر داد.. و بعد چاقوشو زیر نور چرخوند.
- میشنوی حرفامو؟
تئو یه قدم جلوم ایستاد و بعد اروم گفت:
- لینا..
صدای لرزونمو بزور از گلوم بیرون کشیدم
- هوم..؟
- هر اتفاقی افتاد..
مکث.
- فقط بدو..
قلبم ریخت.
- تئو.. این چه حرفیه؟
جوابمو نداد.. نگاهشو از روی کاترین برنداشت.
قلبم داشت از جا کنده میشد.. نگران بودم، نگران خودم نه هااا.. نگران نورم...
کاترین چند قدم اومد جلو..
- میدونی چیه تئو؟
دورمون حلقه وار قدم زد.
- من همیشه عاشقت بودم. از ته دل. ولی تو عشق منو زیر پات له کردی..
تئو حتی پلک هم نمیزد.
- من هیچوقت بهت امیدی ندادم، کاترین...
خنده هیستریکی کرد، اما یهو جدی شد.
- آره.. همینش بیشتر درد داشت.
نوک چاقو رو تو هوا تکون داد.
- میدونی آدم از کی متنفر میشه؟ از کسی که هرکاری میکنی تا دوستش داشته باشی.. توجهشو جلب کنی.. بهش عشق بورزی.. اما اون حتی نگاهتم نمیکنه..
نگاهش افتاد روی من.. نزدیکم شد.. دروغ چرا... از ترس لرزیدم..
چاقو رو گذاشت روی شونم و اروم دوتا ضربه زد... و با ضربهش با نهایت صدام، جیغ زدم.
لبخندش کج شد.
- ولی این.. با یه نگاه قلبتو دزدید. قلبی که سهم من بود رو دزدید..
تئو جلوم ایستاد.
- ازش فاصله بگیر.
تئو نگاهش با چاقو تکون میخورد. حتی یه لحظه ام چشم ازش بر نمیداشت.
کاترین پوزخند زد. و رو به من گفت
- دیدی؟
سرشو تکون داد.
- حتی الانم... قبل از اینکه نگران خودش باشه، نگران توئه.
نگاهش بینمون چرخید. انگار داشت از ترس جفتمون، لذت میبرد.
- عشق عجیبی دارین..
مکث.
- ولی میدونی چیه لینا؟
چهرهش ترسناک شده بود.. مخصوصا با این استایل مشکی و آرایش وحشتناکش.
اروم اروم لبخندش محو شد و سرشو کج کرد.
- عشق فقط نقطه ضعف میسازه.
نفس.
- امشب میفهمی که عاشق بودن، گرون ترین اشتباه زندگیت بوده..
چاقو رو محکم تر تو دستش فشرد.
- و حالا..
اومد نزدیک تر.. بین منو تئو قرار گرفت.. تئو هیچ واکنشی نشون نمیداد.. اما من با پام لگد زدم بهش که دور شه.. اما نزدیکتر شد..
- جوجه کوچولو سعی نکن منو دورم کنی. یهو دیدی همین چاقو صاف رفت وسط قلبتا.. افرین مث یه بچه خوب گوش بده فقط.
نمیدونستم باید چیکار کنم. این آزارم میداد.. اگه بهش آسیب بزنه.... نه نه...
کاترین نزدیکتر از قبل شد. چاقوشو آورد بالا.
بارون نم نم میبارید، خیلی آروم.. باد زوزه میکشید.. میترسیدم...
کاترین بلند داد زد:
- عشق من وقتی برای من نباشه، ترجیح میدم برای هیچکس نباشه!
و همچی در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. صدای نفس کشیدنمو نمیشنیدم.. شاید چون نفسم داشت جون میداد...
صدام در نمیومد.. هیچ حرکتی نمیتونستم کنم.. دستش رو سینش بود.. داشت از درد سینشو چنگ میزد.. زانوهاش خالی کردو... افتاد روی زمین.
به خودم اومدم.
نشستم و بدنشو گذاشتم رو پام..
عرق سرد روی پیشونیش نقش بسته بود.. اما سرش داغ بود..
کاترین چاقوی اغشته به خون تئو رو بوسید.. و گفت:
- اون یا مال ِمنه، یا مال ِقبر!!
با خنده های جنون وارش ادامه داد:
- حالا نوبت تاریکیه، ستاره.
دوید. دور شد. من موندم و نور آبی زندگیم که جلوی چشمم، داشت خاموش میشد..
بلند داد زدم:
- کمککک. هیچکس اینجا نیستت؟؟ یکی زنگ بزنه امبولانس.
گریه هام اوج گرفته بود.
دستم صورتشو قاب گرفت، بی حال بود، رنگش پریده بود و چشمای جنگلیش داشت روهم میوفتاد.. اما با این حال لب باز کرد:
- ستاره..
نفسش لرزیدو لبخند محوی زد.
- دوستت دارم..
و قطره اشکی از گوشه چشمش افتاد..
- نه نه تئو نه داری الکی میگی. تو نباید اینجا منو ول کنی... چشماتو باز کن تئو..
دستش سرد بود... قلب مهربونش دیگه نمیزد.. دروغ بود دیگه؟ دارم کابوس میبینم؟ کاش یکی بیدارم کنه و ببینم همش یه کابوس مزخرف بوده.
محکم بغلش کردم.. اما این بغل با قبلیا فرق داشت.. دیگه گرم نبود...
چرا بغلت نکردم؟ حسرتش تا ابد تو دلم میمونه....
کنارش دراز کشیدم، بارون بی وقفه میبارید.. اما آروم.. اشکام با قطره های بارون یکی شده بود..
آسمون ِزندگیم، آسمون ِبارونی و تاریک ِنیمه شبه...
⋆
#نورآبی #پارت33
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐋𝗮𝘀𝘁 𝐏𝗮𝗿𝘁
_سهسالبعد،3دسامبرِ2029_
" درخت هارا میبینی؟!
همه خشکیده اند و این نوید فرا رسیدن فصل زمستان است..
پاییز، این عاشق سر به هوا؛
چمدان رنگارنگش را بسته و قصد رفتن کرده است
اما پیش از وداع، آخرین نفس های عطرین خود را بر زمین می پراکند.
فصل عاشقی؛
فصل خاطره سازی؛
فصل رنگوبوی برگ های زرد نم خورده؛
با سرمای کم، اما شیرین و دلچسب به پایان خود رسیده.
آسمان، زمین عزیزش را بوسه باران کرده..
قطرات باران به آغوش گل و گیاهان فرود آمدند..
صدای خش خش برگ ها، تنها موسیقی این روزهای من است.
من..
من اما پاییزم را با خاطراتت سپری کردم؛ نه در قدم زدن زیر باران بلکه کنج اتاق سرد و بی روحم.
با خیال بافی، خود را در پناه تو میدیدم؛
گرمای دستت را در سردی پنجره حس میکردم؛
عطر تنت را تصور میکردم..
عطر تنت!
هنوز فراموش نکرده ام که خودم، آغوشت را پس میزدم..
آخرین باری که در آغوش کشیدمت، رایحه دل انگیزت با خون آمیخته شده بود..
پاییز با تو معنا داشت.. اما حالا، این سومین پاییزی است که بی تو برگ هایش ریخته اند.
حالا که زمین لباس خاکستری میپوشد؛ دوباره باید یاد بگیرم چگونه یک فصل دیگر بدون تو نفس بکشم..
_سه سومین سال بدون تو.. "
دفترمو بستم و رفتم پشت پیانوش نشستم... بعد از اون، همدم همه وقتایی که دلتنگ میشدم، بیقرار میشدم.. فقط پیانو بود..
به عشق تئو، پیانو یاد گرفتم اما حالا.. پیانو میزنم چون دلتنگ وجودشم...
لباساش هنوز بوی خودش رو میدن...
گاهی می پوشمشون.. فقط برای اینکه برای چند دقیقه، خیال کنم هنوز توی آغوششم...
چون آخرین بغلمون... برای همیشه، حسرت شد..
نورِ آبیِ من، سه ساله که خاموش شده...
اما من هنوز، هر شب، آسمون رو به امیدِ ماه نگاه می کنم...
غافل از اینکه... نور ماهِ من، سه سال پیش خاموش شد..
𓂃
• دانای کل •
میگن، اگر دو ذره مدتی کنار هم باشن، حتی وقتی از هم جدا میشن باز روی هم تاثیر میذارن..
داستان انسان ها هم همینه..
اگه دو نفر یه مدت کنار هم زندگی کنن، حتی وقتی از هم جدا بشن، یه تیکه از همدیگه رو با خودشون میبرن...
واسه همینه که بعضیا هیچ وقت واقعاً نمیمیرن.
شاید تئو سه سال پیش چشم هاشو بست... اما هنوزم، هر بار که بارون میباره... هر بار که پیانو صدا میده... هر بار که پاییز از راه میرسه... یه جایی، توی قلب لینا، دوباره نفس میکشه.
بعضی آدما دیگه نفس نمیکشن.. ولی عشقشون، خاطره هاشون، تمام لحظات مشترکشون برای همیشه زنده و موندگار میمونه..
میگن زمان همه جیز رو درست میکنه.. دروغ میگن؛
زمان فقط یاد میده چطور با جای خالیش زندگی کنی...
「 پایان ِنور ِآبی 」
⋆
#نورآبی #پارتآخر
دنیای تئو و لینا تموم شد...
میدونین شاید برای شما یه چیز ساده بود، اما من نزدیک یکی دوماه با سناریوش زندگی کردم و کیف کردم..
شخصیتایی که بهشون زندگی میبخشم برای من خیلی با ارزشن:)
امیدوارم ’ نور ِآبی ‘ به دلتون نشسته باشه؛
خوشحال میشم نظر کلی تونو راجبش بشنوم...
رفقا و ادمینا و ممبرا همگی... دوست دارم نظرتونو بدونم:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_u47w4nr&btn=نور.ِآبی؛
با همتون قهرم، چه ممبرا چه دوستام. شب همتون بخير.
ریدن تو ذوق بقیه کار جذابی نیست.
سلام عزیزم خواستم بهت بگم اینقدر ارادت نباش درسته یه تعداد هستن که فلسطین میزنن ولی من رمانتو خواندم و بنظرم محشر بود فقط اینکه پایانش خیلی غم انگیز بود من داشتم پچه هاشونو و نوه هاشونو هم تصر میکردم ولی خب خورد تو ذوقم
خلاصه بگم رمانت عالی بود و بنظرم اگه چاپ هم بشه خیلی ها خریداری میکنن
⋆
درود، حقیقتا منظورتو نفهمیدم دو خط اولو.. ارادت نباشم؟ فلسطین؟ نمیفهمم..
نوه ها و بچه هاا🤣🤣🤣
بوس بهت، خوشحالم خوشت اومده💓