دوتا ستاره میاد ما 40تایی بشیم؟)
40 بشیم دو پارت دیگه هم میدم💓
https://eitaa.com/joinchat/1549928130C15e230a4c4
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟎
- گفتی پدرت مخالف بوده.. مامانت چی؟ اون موافق بود؟
حالت چهرش تغییر کرد. یجور انگار خالی کرد.. ته چهرش غم داد میزد.
- سوال بدی پرسیدم؟ خوبی؟
یه لبخند دردناک زد، سرشو تکون داد و گفت:
- نه نه.. مشکلی نیست خوبم. فقط..
- فقط؟
نفس کشید.
- من.. وقتی به دنیا اومدم، مادرم برای همیشه منو این دنیارو ترک کرد.. من تا ابد از دیدنش و آغوشش و محبتش محروم شدم.. و مرگش تقصیر منه..
به وضوح میشد فهمید که بار غم سنگینی رو داره به دوش میکشه.. قلبم فشرده شد.. خواستم صحبت کنم که اون ادامه داد:
- میدونی، شاید اگر هیچوقت منی وجود نداشت، مامانم میتونست الان نفس بکشه.. بخنده.. زندگی کنه.. اما وجود من همه چیزو خراب کرد.
دستم خیس شد. اون قطره ها... اشکای تئو بودن.. نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با دستم رد اشکاشو از رو صورتش پاک کردم..
- تئو ببینمت پسر..
صورتشو با دستم قاب گرفتم و بعد در آغوش کشیدمش، هرچند اونقدری جثهم کوچیکتر بود ازش که گم میشدم تو بغلش اما خب..
- همیشه، هر وقت بهش فکر میکنم بی اختیار چشمام پر میشه.. جلوی هیچکس اشکمو نشون ندادم؛ اما تو.. تو اولین کسی هستی که اشک منو دید..
- تو مقصر نیستی تئو.. تقدیر مادرت اینجوری نوشته شده بوده.. که با گرفته شدن زندگی ازش، قلب پسر کوچولوش بتپه و زندگی کنه..
حرفی نزد.. گاهی وقتا سکوت تو بغل رفیقت، آرامش میبخشه به ذهن آشفتت.
از اینکه اینقدر زود صمیمی شدیم، هم میترسیدم هم خوشحال بودم.. خوشحال بودم که از این به بعد زندگیم کسی هست که کنارم باشه، کنارش باشم.. شریک غم و شادی هم باشیم..
بعد از رو به راه شدن تئو، بلند شدیم و راه افتادیم سمت خونه هامون..
بغل کردیم همو که تئو دم گوشم گف:
- مراقب خودت باش، ستاره.
گفتم:
- عمیقا عاشق امشبم، خیلی خوش گذشت و اینکه.. ببخش بابت اینکه ناراحتت کردم.
- نگو اینجوری باشه؟ توکه نمیدونستی..
- به هر حال..
دست کشید رو کمرم و گفت:
- حرف نباشه. مراقب خودت باش، خوب بخوابی ستاره کوچولوی من.
و حالا من میخواستم به پسر چشم جنگلیم، لقب بدم..
- توعم همینطور، شبت بخیر ماه ِآسمون نیمه شب.
جدا شدم و با تکون دادن دستی دور شدم ازش.
𓂃
" هنوز هم وقتی به امشب فکر میکنم، قلبم عجیب میتپد. امشب ترس را کنار زدم؛
انگار اعتراف کردن به تو شبیه یه پریدن از لبه یک ترس بزرگ بود. اما وقتی نگاهم کردی.. نوازشم کردی.. بغلم کردی؛ فهمیدم بعضی سقوط ها نابود نمیکنند؛ نجات میدهند..
و آن چند ثانیه هایی که مهمان آغوشت بودم، اوه خدای من چطور ممکن است چند ثانیه اینهمه حس در خود جا دهد؟
هنوز گرمای وجودت روی قلبم مانده ماننده ردِ نورِ ماه روی دریاچه..
امشب فهمیدم پیش بعضی آدما فقط باید سکوت کنی.. سکوت کنی و نفس بکشی و آرام بگیری.
عجیب است، تو همان آشوبِ آرامی بودی
که سال ها دنبالش میگشتم.
- بجامانده از لینای عاشق ، از بهترین شب عمرش 4May2026 . "
دفترم رو بستم، چشمامو گذاشتم روهم و شروع کردم به خیال پردازی.
چیکار کردی با من تئو؟ من ازین رو به اون رو شدم..
⋆
#نورآبی #پارت10
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟏
_ساعت23:40، 8مِی_
• به روایت تئو •
میگن آدما دلشون برای چیزا یا کسایی که دارن تنگ میشه، چیزایی که حسشون میکنن، چیزایی که متعلق بهشونه و خیلی چیزهای دیگه؛ ولی چرا من دلتنگ کسیم که هیچوقت نداشتمش؟
بزرگترین زخم زندگی من، نبود مادرم نیست؛ اینه که همیشه فکر کردم که دلیل نبودنش خودمم.
دلتنگی خیلی حس عجیبیه. تعریفی براش نیست. توصیفش نمیشه کرد. آدم رو نابود میکنه. تیکه تیکه میکنه و از پا در میاره. از نظر من وحشتناک ترین چیزی که یه فرد میتونه حسش کنه، دلتنگیه..
دلتنگ کسیم که حتی یکبار هم نتونستم بغلش کنم، از نزدیک ببینمش، باهاش حرف بزنم، قربون صدقم بره، هوامو داشته باشه...
حسرت یبار دیدنش از نزدیک رو دلم حک شده..
فردا بیستمین سالگرد نبود مادرمه؛
تولد من نیست؛ سالگرد فوت عزیزترین فرد ندیده منه..
پدرم هرسال سعی کرده تو این روز منو خوشحال نگه داره، برام تولد میگیره هرسال، اما من.. من همیشه تو این روز نحس، حالم خوب نیست. من دلیل مرگش بودم. چرا باید خوشحال باشم؟
رفتم سمت کمد و وسایل مربوط به مامانم رو آوردم. آلبوم عکسای بچگیش، جوونیش، عکساش با بابا.. دفترچه خاطراتش.. نوشته هاش.. گیتارش که الان متعلق به منه..
تنها چیزی که از مادرم دارم، گیتارشه.. وقتی گیتار میزنم، حس میکنم مامانمم همراهم داره میزنه.. دستامو نوازش میکنه و راهنماییم میکنه که نت هارو درست بزنم..
عکسشو چسبوندم به سینم..؛
خیلی خوشگل بود.. چشماش خیلی خاص بودن.. یه ترکیبی از رنگ سبز و آبی.. موهای حنایی و صورت کک و مکی..
- ببخش منو مامان.. ببخش که حیاتتو ازت گرفتم..
دفترچشو باز کردم.. صفحه اولش نوشته بود:
" برای نفس مامانش که قراره بیاد بشه زندگیش "
اشکی از گوشه چشمم روونه صورتم شد.
صفحه اول رو شروع کردم به خوندن:
" امروز، یکی از قشنگترین روزای زندگیمه، اتفاق قشنگ امروز این بود که فهمیدم من، مادر شدم و یه موجود کوچول موچولوی ناز در وجود من رشد میکنه و بزرگ میشه )
- 9آگوست2005 "
قلبم فشرده شده بود و ضربانش رفته بود بالا، اما با این حال چندین صفحه ورق زدم و روی یکی از صفحه ها وایسادم و خوندمش:
" نفس مامان؛
امروز.. امروز فهمیدم، فهمیدم که تویی که داری توی دل من نفس میکشی و ورجه وورجه میکنی، پسرک شیطون بلای مامانی.
دو روز دیگه سال نوعه و از همین الان میخوام اتاقتو درست کنم برات.. و هدیه های کریسمستو میزارم کنار که هروقت با گذاشتی به این دنیا بهت بدمش..
- 28دسامبر2005، روز تعیین جنسیت وورجکم "
دست خودم نبود، اشکام امونمو بریده بودن.. نفسم بالا نمیومد دیگه.. وقتی هنوز وجود خارجی نداشتم مامانم اینقدر دوستم داشته.. اگر تموم این سالها پیشم میبود، من خوشبخترین فرد روی زمین میشدم...
ورق زدم که برسم به روزی که میخواسته بره بیمارستان. دستام میلرزید اما با این حال بازهم خوندم:
" میترسیدم، اما خوشحالترین بودم.. یعنی مادر خوبی میشم برای تئو کوچولوم؟
الان دارن اتاق عملو آماده میکنن که تا چند دقیقه دیگه برم اونجا و پسرک شیطونم چشماشو به این دنیا باز کنه.. تا چند ساعت دیگه برای اولین بار هدیه خدا به من رو، در آغوش میکشم.. خانواده کوچیکمون سه نفره میشه.. و خونمون روح میگیره..
عاشقتم تئو کوچولوی مامان
- 9مِی2006،روز تولد نور زندگیم "
حالم دست خودم نبود، پاشیده بودم، از چشمام خون میبارید.. حس گناه داشت میکشت این تئوی به ظاهر قوی رو.
صفحه بعد دفترچه نظرمو جلب کرد.. نوشته ای از طرف بابام بود...:
" هر بار به چشمان تئو نگاه میکنم، همزمان بزرگ ترین هدیه و بزرگ ترین فقدان زندگی ام را به یاد می آورم. "
با خوندن این جمله، زخم قدیمیم دوباره خونریزی کرد و بار گناهی که به دوش میکشیدم سنگین تر شد.
- آره درسته.. من همون روز اول، بزرگترین بدهی زندگیم رو بالا آوردم.
با عجز کلمات رو بیان میکردم..
سرم سنگین بود.. دستام میلرزید، قلبم تیکه تیکه شده بود و از سرو صورتم قطره های عرق میریختن.
صدای نوتیف پیام مدام به گوشم میخورد، اما من ناتوان تر از این بودم که بتونم برم سراغ گوشیم..
هرچیزی که دور و برم بود رو ریختم بهم، میخواستم از ته دل فریاد بزنم و ناراحتی و خشممو تخلیه کنم اما رمقی برام نمونده بود. پخش زمین شدم و روی همون برگه های پخش و پلا شده افتادم.
دنیا دور سرم میچرخید.
بیستمین سالیه که دارم نفس میکشم، اما هر سال روز تولدم، احساس میکنم من زنده موندم... و مادرم تاوانشو داد.
من فقط یچیز میخواستم؛ دیدن مادرمو میخواستم..
بدنم دیگه توان تحمل این همه درد رو نداشت. هیچ چیزی از اطرافم درک نمیکردم و چشمام تار میدید.
پلکام سنگین شدن و روحم سبک.
تنها خواستم الان فقط یچیز بود، کاش الان صدام میزد.. و اسمم رو از زبونش میشنیدم..
اما حالا
همه چیز در تاریکی فرو رفت.
⋆
#نورآبی #پارت11
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟐
_ساعتِ00:27، 9مِی_
• به روایت لینا •
یه سری وقتا خیلی عجیبن، نه اتفاقی افتاده نه چیزی، اما دلت آشوبه.. بی قراره.. امشب از همون شب هاست.
تو دلم انگار جنگه؛ آروم و قرار نداره..
چندین بار به صفحه گوشی خیره شده بودم. پیامی ازش دریافت نکرده بودم..
انبوهی از پیام ارسال کرده بودم اما دریغ از یک جواب. بی اختیار نگران بودم..
میگن، وقتی دلت به نام یکی میخوره؛ یه دقیقه هم اگه ازش خبر نداشته باشی، نگرانش میشی، استرس میگیری..
من وابسته تئو شده بودم تو همین مدت زمان کم، و حالا دلم خبر میداد که اتفاقی افتاده..
بی درنگ پاشدم و رفتم سمت اتاق لوکا.. وارد شدم و هراسون بهش گفتم:
- داداش، من میترسم اتفاقی برای تئو افتاده باشه.. همراهم میای بریم دم خونشون؟
پوزخندی زد
- بشین سرجات بابا احتمالا خوابش برده.
کاش درکم میکرد.. درک میکرد این حجم از نگرانی رو.. بیخیالش شدم و گفتم
- نیا اصن مردک بی خاصیت، خودم میرم.
میخواست غر غر کنه که از اتاق و بعد از خونه زدم بیرون.. دوییدم، تا تونستم با نهایت سرعت دوییدم سمت خونشون..
نفس نفس میزدم، زنگ درو فشردم.. چندین بار زنگ زدم اما کسی جواب نداد. زنگ یکی از همسایه هارو زدم ، درو باز کرد و من هجوم بردم داخل.
میدونستم از قبل، پدر تئو خونه نبود. اون عاشق سفر و گردشه.. و حالا احتمالا تو کوه های هیمالیا به سر میبره..
در زدم،
کوبیدم،
با پا زدم تو در،
اما هیچی..
بیش از پیش نگران شدم. قلبم رسما تو دهنم بود.
یه کارت در آوردم و از گوشه در رد کردم، امیدوارم در قفل نباشه و با کارت باز شه.. لوکا یادم داده بود این روشو..
باز شد.. آره بلخره در باز شد..
دستام میلرزید کنترلم دست خودم نبود، صداش زدم. هیچی در جواب نشنیدم.
رفتم سمت اتاقش،
در نیمه باز بود... سراسر وجودم رو ترس فرا گرفته بود، با دستای لرزون آروم در رو باز کردم..
رو زمین افتاده بود، میون انبوهی از برگه و دفترچه هایی که دورش ریخته بودن..
پاهام خالی کرد و رو زانو نشستم،
آروم و بی صدا قطره های سمج اشک از گوشه چشمانم روونه شدن روی گونه هام.
با هراس رفتم سمت بدن بی جونش.. نبضشو گرفتم.. میزد.. اما کند... خیلی کند..
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که به لوکا زنگ بزنم بیاد ببینم چیکار باید کنیم..
تو فاصله ای منتظر بودم لوکا بیاد،
رفتم سمتش، سرشو گذاشتم رو پام و شروع کردم به نوازش کردن موهاش... اشکام همینجور میریختن،
- چیشدی تو ماه قوی من؟
هق زدم، گریم شدت گرفت..
یهو در باز شد و لوکا وارد شد..
خدای من؛ این چه موجود بیشعوریه که تو آفریدی.؟ داشت از خنده غش میکرد دلقک دیلاق.
- مریضی؟
خندش شدت گرفت و گفت:
- آروم باش، این خودشو لوس کرده بابا.
آروم سر تئو رو گذاشتم رو بالشت روی زمین و با شتاب و عصبانیت رفتم روبروی لوکا.
داد زدم:
- باید ببریمش ییمارستان، میفهمی؟ اون بیهوشه.. حالش خوب نیست.. اگه نمیدونی بدون! نبضش ضعیفه..
صدام مخلوطی از گریه و عصبانیت بود.. تابحال خودمو اینجوری ندیده بودم...
اومد جلو، خم شد و گفت:
- هِی، جدی بیهوشه. وایسا برم ماشینو بیارم خودمون ببریمش. مامانی بابایی چیزیش نیست؟
- نه. زود بیا فقط. زود.
𓂃
دکتر میگفت، بهش حمله عصبی وارد شده..
مثل یه بچه مظلوم روی تخت بیمارستان خوابیده بود..
دو ساعت پیش به هوش اومد؛ هذیون میگفت و بین حرفاش فقط یه اسم تکرار میشد... مامان.
هر بار که این کلمه رو زمزمه میکرد، انگار یه چیزی توی سینهم فرو میرفت، عرق کرده بود قطره های شفاف روی پیشونیش نقش بسته بودن، بهش مسکن تزریق کردن تا آروم شه..
یه صندلی کنار تختش بود، اونجا نشسته بودم و فقط نگاهش میکردم.. دلم بیقرار بود برای دیدن دو گوی سبز رنگش...
⋆
#نورآبی #پارت12
’ نور ِآبی ‘
ᯓ𝐏𝗮𝗿𝘁𝟏𝟑
_ساعتِ4:10صبح،9مِی_
بعضی انتظارها طولانی نیستن، اما به اندازه چندین سال خستت میکنن.
نمیدونم چند ساعت بود که روی این صندلی نشسته بودم، و به صورت رنگ پریدهش خیره شده بودم.. در سکوت تقلا میکردم، با چشمام التماسش میکردم بیدار شه، خوب شه، برگرده به همون تئوی قوی که میشناسم..
خسته بودم، اما جرئت خوابیدن نداشتم.
یه لحظه انگشتاش آروم تکون خورد. نفس منم حبس شد.
بعد، پلک زد.. و من بعد از ساعتها چشم های سبز گیراشو دیدم..
اما خستگی تو چشماش به وضوح دیده میشد.. یعنی چقدر درد کشیده؟
دستمو گذاشتم رو دستش و آروم خطاب بهش گفتم:
- حالت چطوره پسر؟
انگار تازه متوجه حضورم شده، برگشت سمتم و یه لبخند خسته و دردناک تحویلم داد،
اما هنوز گیج بود. نگاهش بین دیوارهای اتاق میچرخید؛ انگار داشت یادش می اومد کجاست و چطور سر از اینجا درآورده.
دستمو بردم جلوی صورتش، تکون دادم و گفتم:
- تئو؟
به خودش اومد، دوباره نگاهم کرد و اینبار لب زد:
- خوبم.
خوبم.. دروغی که از پشت چشم های خستهش داد میزد.
داشتم نگاهش میکردم؛ سرش پایین بود.. آروم سرشو آورد بالا و متوجه اشکایی شدم که بیصدا فرود اومدن روی بالشتش..
قلبم آتیش گرفت..
امروز تولدش بود؛ اما به جای شمع و کیک، با اشک بیدار شده بود.
هیچکس نباید روز تولدش اینقدر غمگین باشه..تختشو آوردم بالاتر، رفتم سمتش و بغلش کردم.. بغلش چه نیرویی داشت که هربار حل میشدم توش تمام خستگیام رفع میشد و جونی تازه میگرفتم؟
جداشدیم، سعی کرد اشکاشو پاک کنه، آروم برگشت پنجره.. نفسی کشید و بعد سکوت اتاق رو شکست:
- ببخش، نمیخواستم اینجوری ببینیم.
اخم کردم.
- پس چجوری ببینمت؟ بیهوش کف اتاقت؟
خنده کم رنگی کرد.
- خراب کردم نه؟
- نه.. فقط خیلی ترسوندیم.
مکث کرد.
- لینا...
- جانم؟
- الان که فهمیدی چقدر ضعیفم و اون آدمی که فکر میکردی نیستم؛ میری؟
قلبم فشرده شد.
- آدمی که نصفه شب از ترسش تا خونش دویدم هرکیم باشه، جایی نمیرم.
سرشو آروم پایین انداخت.
گفتم:
- انگشت کوچیکتو بیار
انگشتشو آورد جلو، منم انگشتمو حلقه کردم دورش و گفتم:
- میمونم... و اگه لازم باشه، باهم یه تئوی قوی تر میسازیم.
چشماشو با خیال راحت گذاشت روهم و باز کرد. انگار میخواست نشون بده که کاملا مطمئن شده ازم..
ولی،
من هنوزم کنجکاو بودم.. درباره اون دفترچه و برگه ها.. دلمو زدم به دریا و گفتم:
- نمیخوای درمورد اون دفترچه بگی بهم؟
با شنیدن اسم دفترچه نگاهش لرزید. چند ثانیه فقط به ملحفه سفید تخت خیره موند. انگار دوباره برگشته بود به همون اتاق؛ به همون برگه های پخش و پلا شده و جملاتی که داشتن خفهش میکردن.
نفسی گرفت و با همون صدای خسته روبه بهم گفت:
- اون.... خب.. دفترچه مامانمه.
ناخودآگاه دستم رفت روی دستش و محکم گرفتش.
- همون مادری که هیچوقت ندیدمش.
لبخند تلخی زد.
- میدونی لینا؟ بعضی آدما بعد از مرگشون هم میتونن دل تنگت کنن..
⋆
#نورآبی #پارت13