「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟾
꒷⏝꒷
ماهرخ: حامی ماشینُ پارک کرد زنگ و زدیم و رفتیم داخل با همه سلام و احوالپرسی کردیم و رسیدیم به بچه ها
ماهرخ: سلام
جانا: سلاام خوشگلمم
حامی: سلام
فرید: سلاام دوتایی اومدین؟😃
جانا: عه راس میگی
ماهرخ: آره
مانی: دروغگو تو که گفتی تنها میام
شروین: اینا از قبل هماهنگ بودن
حامی: خفه شو شروین
مانی: نچ نچ نچ
ماهرخ: اه به شما چه اصن دوست داشتم با حامی بیام
شهرزاد: اینطوریه.. بیایید بشینید
꒷⏝꒷
ماهرخ: دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم من کنار جانا و شهرزاد
حامی ام کنار شروین
مامان هام داخل آشپزخونه
بابا هام درحال گپ زدن
چند دقیقه بعد زنگ خونه به صدا دراومد
خاله لیلا درو باز کردن و بعد چند دقیقه نگار و خانوادش اومدن
سلام و احوالپرسی کردیم و نگار با ناز رفت کنار حامی
نگار: سلاااام حامییی
حامی: سلام
نگار: چطوریی؟ دلم واست تنگ شده بود
حامی: خوبم ممنون
نگار بدون معطلی نشست کنار حامی خیلی راحت و نزدیک
ماهرخ: حالم یکم گرفته شد ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم تو گوشی که حامی متوجه شد و از جاش بلند شد اومدم کنار من نشست
حامی: اینجا خنک تره
نگار: آها
ماهرخ: چیزی نگفتم از گوشی اومدم بیرون و دوباره با بچه ها مشغول حرف زدن شدیم
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
دوتای دیگه ام دارم تایپ میکنم
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟾 ꒷⏝꒷ ماهرخ: حامی ماشینُ پارک کرد زنگ و زدیم و رفتیم داخل با همه سل
عههه واااا بچه ها دهن این دوتا سرویس کردین،بسه
نگار کَنه😒
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟿
꒷⏝꒷
ماهرخ: یکم حرف زدیم که مامان لیلا صدامون کرد واسه شام همه دور میز جمع شدیم و در حال غذا خوردن بودیم که نگار یه صندلی آورد و نزدیک حامی گذاشت نشست حامی ام یه نگاه بهش انداخت و صندلی خودشو چسبوند به صندلی من و شروع کرد به ادامه ی غذاش
نگار خشکش زده بود
نگار: تو همیشه اینطوری ای؟
حامی: چطوری؟
نگار: تا یکی نزدیکت میشه فرار میکنی
حامی: نه
نگار: پس الان چی؟
حامی یه لقمه از غذاش خورد و ادامه داد
حامی: از شلوغی خوشم نمیاد
نگار: عه..
حامی: مخصوصا وقتی یکی بی دلیل میچسبه به آدم
چند لحظه سکوت داشت
بچه ها سرشون پایین بود و داشتن از خنده منفجر میشدن
ولی خانواده ها اصلا متوجه منظور حامی نشدن
نگار: من که کاری نکردم
حامی: نگفتم تو کاری کردی
یکم مکث کرد و ادامه داد
- اینجا راحت ترم..
ماهرخم سرشو انداخت پایین تا کسی متوجه لبخندش نشه..
یکم بعد مامان نگار شروع کرد
مامان نگار: حامی جان!
حامی: بله؟
مامان نگار: چرا جاتو عوض کردی؟
چند ثانیه سکوت شد
نگار زل زده بود به حامی
حامی: دلم خواست
مامان نگار که یکم ضایع شده بود لب زد
مامان نگار: آها.. که اینطور
شروین رسما داشت میمرد
جانا با آب خودشو خفه نگه داشت بود و فقط آب میخورد تا نخنده
منم لبخند از روی لبم پاک نمیشد که نگار شروع کرد
نگار: اون طرفم جا بود
چرا دقیقا اومدی اینجا نشستی؟
حامی خیلی آروم لیوانشو برداشت
یه جرعه آب خورد و بعد خیلی خونسرد گفت
حامی: عادت دارم کنار آدمایی بشینم که حالم کنارشون خوبه
فرید دیگه رفت
جانا داشت خفه میشد
منم تو دلم کارخونه ی قند سازی
حامی ام داشت ادامه ی غذاشو میخورد
و انگار نه انگار که یه بمب انداخته بود تو جمع
و همه سکوت کرده بودن
طوری که انگار منظور حامی رو فهمیدن اما به روی خودشون نمیارن..
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟿 ꒷⏝꒷ ماهرخ: یکم حرف زدیم که مامان لیلا صدامون کرد واسه شام همه دور
پــارٹ جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ