eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
191 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
عآلی بود عسیسم😭✨
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟶 ꒷⏝꒷ ماهرخ: شام و خوردیم و تموم شد بقیه رفتن سمت حال و نشستن منم کمک حاله لیلا کردم تا ظرفا رو جمع کنیم داشتم لیوان هارو برمی‌داشتم که مامان نگار اومدم سمت و لب زد مامان نگار: ماهرخ جان! ماهرخ: بله؟ مامان نگار: یسری موقع ها نیازه آدم فاصله رو حفظ کنه ماهرخ: متوجه حرفش نشدم -منظورتون؟ مامان نگار: منظوری ندارم فقط یکم از حامی فاصله بگیر ماهرخ: دیگه جوابشو ندادم گوشیمو برداشتم و رفتم نشستم رو کاناپه و سعی کردم عادی باشم یکم تو گوشی گشتم با بچه ها حرف زدم که یکم بعد حامی از اتاقش اومد یه نگاهی به جمع انداخت و بعدش یه نگاهی به من و همون موقع متوجه شد و اومد سمتم حامی: ماهرخ ماهرخ: هوم حامی: بیا یلحظه ماهرخ: کجا؟ حامی: بیا ماهرخ: بلند شدم و دنبالش رفتم از شلوغیِ جمع دور شدیم و رفتیم حیاط هوا خنک بود حامی: چی شدی تو؟ ماهرخ: هیچی یکم خستم حامی: نه خسته نیستی از وقتی از آشپزخونه اومدی اینطوری ای ماهرخ: نه بابا چیزی نیست حامی: ببین منو به حرفاشون گوش نده باشه؟ من برای نظر بقیه زندگی نمیکنم خودم حق انتخاب دارم انتخابمم تویی بعد آروم اومد نزدیک و منو نو آغوشش کشید یه بوسـ.ـه روی موهام کاشت و دوباره برگشتیم به جمع که دوباره مادر نگار یه نگاه معنا دار کرد و گفت مامان نگار: بعضیا چقدر زود صمیمی میشن ماهرخ: تا خواستم چیزی بگم حامی شروع کرد حامی: منظورتون؟ مامان نگار: منظوری نداشتم حامی: ببین زندایی از اول جشن هی داری بی احترامی میکنی و کنایه میزنی چیزی نمیگم چون نمیخوام امشب خراب بشه پس فکر نکن میتونی ادامه بدی هرچیزی حدی داره و کسی به نصیحت های بی ربط احتیاج نداره 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟷 ꒷⏝꒷ مامان لیلا از آشپزخونه اومد و این بحث رو تموم کرد و ماعم رفتیم کنار بقیه یکم حرف زدیم که جانا رفت کیک رو آورد آهنگ پخش می‌شد خاله شمع‌ش رو فوت کرد و همون لحظه شروین لب زد شروین: بیایین یه عکس دسته جمعی بگیریم همه جمع شدیم ماهرخ: من کنار جانا وایستاده بودم که میترا اومد کنارم و لب زد برو پیش حامی ماهرخ: نه فرید: ماهرخ اینجا معلوم نیستی برو کنار حامی ماهرخ: نه خوبه شروین: معلوم نیستی تو عکس خب ماهرخ: ای بابا بلند شدم و یه قدم برداشتم که برم کنار حامی همون لحظه نگار سریع چسبید بهش و گفت عکس و بگیرین حامی ام بدون معطلی از کنارش گذشت و اومد سمت من فرید چندتا عکس انداخت نشستیم رو مبل خاله لیلا فیلم گذاشت چایی و خوراکی آورد منم قبل اینکه فیلم شروع بشه رفتم سرویس یه آب به صورتم زدم و برگشتم خواستم بشینم پیش جانا که علیرضا زودتر نشست علیرضا: جات پر شد جانا: برو پیش شوشوت(نسبتا بلند) مامان لیلا و مامانِ ماهرخ یه لبخند پر معنی زدن فرید: جاناااا شروین: لو رفتن میترا: دیگه نمیشه کاریش کرد برو بشین ماهرخ: با چهره ای مثل لبو رفتم کنار حامی نشستم فیلم پلی شد همه غرق فیلم منم داشتم چایی میخوردم و فیلم میدیدم که یهو متوجه شدم دستی دور کمرم حلقه شد برگشتم دیدم حامیه لبخندم جمع نمیشد که🦦💅🏻 حامی اصن نگاه نمیکرد و غرق فیلم بود انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده <نیمه شب> ماهرخ: فیلم تموم شد خانواده ها آماده ی رفتن مامان لیلا: خداروشکر امشب حسابی خوشگذشت مامان ماهرخ: آره مخصوصا به بچه ها بابا حمید: اون که آره فکر میکنم رفت و آمد هام زیادتر شه ماهرخ: رسما خشکم زده بود یعنی فهمیدن؟ لو رفتیم؟ حامی ساکت ساکت بود رسما لو رفته بودیم دیگه کامل خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
عآلی بود همسایه جذابم❤️‍🔥
شلام پارت میخوام باید ۳تا بدی دیشب تا صبح داشتم پارت میدادم نازتم کشیدم بدوو😌🔪