「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟶
꒷⏝꒷
ماهرخ: شام و خوردیم و تموم شد
بقیه رفتن سمت حال و نشستن
منم کمک حاله لیلا کردم تا ظرفا رو جمع کنیم
داشتم لیوان هارو برمیداشتم که مامان نگار اومدم سمت و لب زد
مامان نگار: ماهرخ جان!
ماهرخ: بله؟
مامان نگار: یسری موقع ها نیازه آدم فاصله رو حفظ کنه
ماهرخ: متوجه حرفش نشدم
-منظورتون؟
مامان نگار: منظوری ندارم
فقط یکم از حامی فاصله بگیر
ماهرخ: دیگه جوابشو ندادم گوشیمو برداشتم و رفتم نشستم رو کاناپه و سعی کردم عادی باشم
یکم تو گوشی گشتم
با بچه ها حرف زدم
که یکم بعد حامی از اتاقش اومد
یه نگاهی به جمع انداخت و بعدش یه نگاهی به من
و همون موقع متوجه شد
و اومد سمتم
حامی: ماهرخ
ماهرخ: هوم
حامی: بیا یلحظه
ماهرخ: کجا؟
حامی: بیا
ماهرخ: بلند شدم و دنبالش رفتم
از شلوغیِ جمع دور شدیم و رفتیم حیاط
هوا خنک بود
حامی: چی شدی تو؟
ماهرخ: هیچی یکم خستم
حامی: نه خسته نیستی از وقتی از آشپزخونه اومدی اینطوری ای
ماهرخ: نه بابا چیزی نیست
حامی: ببین منو
به حرفاشون گوش نده باشه؟
من برای نظر بقیه زندگی نمیکنم
خودم حق انتخاب دارم
انتخابمم تویی
بعد آروم اومد نزدیک و منو نو آغوشش کشید
یه بوسـ.ـه روی موهام کاشت و دوباره برگشتیم به جمع
که دوباره مادر نگار یه نگاه معنا دار کرد و گفت
مامان نگار: بعضیا چقدر زود صمیمی میشن
ماهرخ: تا خواستم چیزی بگم حامی شروع کرد
حامی: منظورتون؟
مامان نگار: منظوری نداشتم
حامی: ببین زندایی
از اول جشن هی داری بی احترامی میکنی
و کنایه میزنی چیزی نمیگم چون نمیخوام امشب خراب بشه پس فکر نکن میتونی ادامه بدی
هرچیزی حدی داره
و کسی به نصیحت های بی ربط احتیاج نداره
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟷
꒷⏝꒷
مامان لیلا از آشپزخونه اومد و این بحث رو تموم کرد و ماعم رفتیم کنار بقیه یکم حرف زدیم
که جانا رفت کیک رو آورد
آهنگ پخش میشد
خاله شمعش رو فوت کرد
و همون لحظه شروین لب زد
شروین: بیایین یه عکس دسته جمعی بگیریم
همه جمع شدیم
ماهرخ: من کنار جانا وایستاده بودم که میترا اومد کنارم و لب زد
برو پیش حامی
ماهرخ: نه
فرید: ماهرخ اینجا معلوم نیستی برو کنار حامی
ماهرخ: نه خوبه
شروین: معلوم نیستی تو عکس خب
ماهرخ: ای بابا
بلند شدم و یه قدم برداشتم که برم کنار حامی همون لحظه نگار سریع چسبید بهش و گفت عکس و بگیرین
حامی ام بدون معطلی از کنارش گذشت و اومد سمت من
فرید چندتا عکس انداخت نشستیم رو مبل خاله لیلا فیلم گذاشت
چایی و خوراکی آورد
منم قبل اینکه فیلم شروع بشه رفتم سرویس یه آب به صورتم زدم و برگشتم خواستم بشینم پیش جانا که علیرضا زودتر نشست
علیرضا: جات پر شد
جانا: برو پیش شوشوت(نسبتا بلند)
مامان لیلا و مامانِ ماهرخ یه لبخند پر معنی زدن
فرید: جاناااا
شروین: لو رفتن
میترا: دیگه نمیشه کاریش کرد برو بشین
ماهرخ: با چهره ای مثل لبو رفتم کنار حامی نشستم
فیلم پلی شد
همه غرق فیلم
منم داشتم چایی میخوردم و فیلم میدیدم که یهو متوجه شدم دستی دور کمرم حلقه شد
برگشتم دیدم حامیه
لبخندم جمع نمیشد که🦦💅🏻
حامی اصن نگاه نمیکرد و غرق فیلم بود
انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده
<نیمه شب>
ماهرخ: فیلم تموم شد
خانواده ها آماده ی رفتن
مامان لیلا: خداروشکر امشب حسابی خوشگذشت
مامان ماهرخ: آره مخصوصا به بچه ها
بابا حمید: اون که آره فکر میکنم رفت و آمد هام زیادتر شه
ماهرخ: رسما خشکم زده بود
یعنی فهمیدن؟
لو رفتیم؟
حامی ساکت ساکت بود
رسما لو رفته بودیم
دیگه کامل خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟷 ꒷⏝꒷ مامان لیلا از آشپزخونه اومد و این بحث رو تموم کرد و ماعم رفتی
عیحی عروسی داریم،من میرم لباس بگیرم💅🏿
شلام پارت میخوام باید ۳تا بدی دیشب تا صبح داشتم پارت میدادم نازتم کشیدم بدوو😌🔪
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
شلام پارت میخوام باید ۳تا بدی دیشب تا صبح داشتم پارت میدادم نازتم کشیدم بدوو😌🔪
نداریمممم
مبادله پارت به پارت میکنیییییی؟؟😔
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صالحی و ببینید👀✨
استوری اشکان ابرون