「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
باح باح صفر صفر🦦🤌🏻
اینام مارو مسخره کردن به مولا🦦
۳ ساعت دارم میبینم که تهش صفر صفر تموم شه؟!😑
خو خبرتون حداقل یه نفر یه دونه میزد،دلم نسوزه🦦
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
اینام مارو مسخره کردن به مولا🦦 ۳ ساعت دارم میبینم که تهش صفر صفر تموم شه؟!😑 خو خبرتون حداقل یه نفر ی
دیقاااا
رو هوا داشتن بازی میکردن
به خدا حس میکنم قبل بازی گلی چیزی کشیده بودن🦦
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟸
꒷⏝꒷
ماهرخ: دو روز مونده بود به عید
تمیزکاری خونه و اتاق ها و آشپزخونه تموم شده بود
همجا برق میزد
قرار بود واسه عید ده روز بریم ویلا حامی اینا
که هم مهمونی بگیریم
هم حامی کنسرت بزاره
دم دمای صبح هم قرار بود راه بیوفتیم و نزدیک های چالوس همو ببینیم
_
__
چمدون ها بسته شده بودن
همه حاضر بودیم
کلید تو در چرخید
سوار ماشین شدیم
و حرکت کردیم
_
<چند ساعت بعد/مجتمع خدماتی تو چالوس>
ماشین ها دونه دونه کنار زدن
خانواده ماهرخ
خانواده حامی
بچه ها
خانواده ی نگار
هرکدوم بعد چند دقیقه رسیدن
ماهرخ: از ماشین هامون پیاده شدیم
سلام و احوالپرسی کردیم
حامی چون با ماشین خودش بود هنوز نرسیده بود
یکم حرف زدیم و منتظر موندیم که رسید
پیاده شد اومد سمتمون
به همه سلام داد
رسید به من
حامی: سلام قلبم
ماهرخ: سلاام
حامی: دلم برات تنگ شده بود جوجه
بیا اینجا ببینم
ماهرخ: دستاشو باز کرد منم بدون فکر و معطلی خودمو انداختم بغلش🤓💕
مامان ماهرخ: ماعم اینجا مجسمه
فرید: آره دیگه خاله ما اضافی ایم
جانا: اینا اصن یه دنیایی جدا دارن
ماهرخ: عه مامااننن
شماعم خفه شید😃
حامی: ولشون کن
خاله با اجازه من دخترتو خودم میارم
مامان ماهرخ: الان من نذارم نمیبریش؟
حامی: چرا میبرمش
شروین: خاله فکر کنم دیگه دخترتون مال شما نیست
مامان ماهرخ: چیبگم دیگه
راحت باشین
حامی: پس ما میریم
ماهرخ: چَمِدونم
حامی: میارن دیگه مقصدمون یکیه ماهرخ
ماهرخ: عه راس میگی بریم
خدافظظ همگیییی
حامی: خداحافظ
همه: خدافظ
ماهرخ: دست حامی و گرفتم و رفتیم سمت ماشین
سوار شدیم و راه افتادیم
بقیه ام راه افتادن
و حرکت کردیم سمت ویلا..
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚