eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
201 دنبال‌کننده
133 عکس
24 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
باح باح صفر صفر🦦🤌🏻
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
باح باح صفر صفر🦦🤌🏻
اینام مارو مسخره کردن به مولا🦦 ۳ ساعت دارم میبینم که تهش صفر صفر تموم شه؟!😑 خو خبرتون حداقل یه نفر یه دونه میزد،دلم نسوزه🦦
پست های جدید حامیم تو یوتیوب🤍؛
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟸 ꒷⏝꒷ ماهرخ: دو روز مونده بود به عید تمیزکاری خونه و اتاق ها و آشپزخونه تموم شده بود همجا برق میزد قرار بود واسه عید ده روز بریم ویلا حامی اینا که هم مهمونی بگیریم هم حامی کنسرت بزاره دم دمای صبح هم قرار بود راه بیوفتیم و نزدیک های چالوس همو ببینیم _ __ چمدون ها بسته شده بودن همه حاضر بودیم کلید تو در چرخید سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم _ <چند ساعت بعد/مجتمع خدماتی تو چالوس> ماشین ها دونه دونه کنار زدن خانواده ماهرخ خانواده حامی بچه ها خانواده ی نگار هرکدوم بعد چند دقیقه رسیدن ماهرخ: از ماشین هامون پیاده شدیم سلام و احوالپرسی کردیم حامی چون با ماشین خودش بود هنوز نرسیده بود یکم حرف زدیم و منتظر موندیم که رسید پیاده شد اومد سمتمون به همه سلام داد رسید به من حامی: سلام قلبم ماهرخ: سلاام حامی: دلم برات تنگ شده بود جوجه بیا اینجا ببینم ماهرخ: دستاشو باز کرد منم بدون فکر و معطلی خودمو انداختم بغلش🤓💕 مامان ماهرخ: ماعم اینجا مجسمه فرید: آره دیگه خاله ما اضافی ایم جانا: اینا اصن یه دنیایی جدا دارن ماهرخ: عه مامااننن شماعم خفه شید😃 حامی: ولشون کن خاله با اجازه من دخترتو خودم میارم مامان ماهرخ: الان من نذارم نمیبریش؟ حامی: چرا میبرمش شروین: خاله فکر کنم دیگه دخترتون مال شما نیست مامان ماهرخ: چیبگم دیگه راحت باشین حامی: پس ما میریم ماهرخ: چَمِدونم حامی: میارن دیگه مقصدمون یکیه ماهرخ ماهرخ: عه راس میگی بریم خدافظظ همگیییی حامی: خداحافظ همه: خدافظ ماهرخ: دست حامی و گرفتم و رفتیم سمت ماشین سوار شدیم و راه افتادیم بقیه ام راه افتادن و حرکت کردیم سمت ویلا.. 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟹 ꒷⏝꒷ <چند ساعت بعد/ویلا> ماهرخ: رسیدیم یکم منتظر موندیم بقیه اومدن خاله لیلا در ویلا رو باز کرد چمدون هارو برداشتیم و وارد شدیم بچه ها حمله ور شدن بالا🦦 یسریا اتاق انتخاب کرده بودن یسریا نه فرید در یه اتاق و باز کرد و گفت فرید: به به اینجارو این اتاق واسه خودمه حامی: بکش کنار ببینم این واسه ماهرخه ماهرخ: عررر جدییی؟ حامی: آره برو داخل فرید: خیلی خری حیف اونهمه سال دوستی😔👩🏻‍🦯 حامی: گمشو یه اتاق دیگه فرید ژون ماهرخ:‌ رفتم داخل اتاقم چمدون و گذاشتم رو تخت یه دست لباس و حوله در آوردم و رفتم یه دوش گرفتم <چند دقیقه بعد> ماهرخ: از حموم اومدم موهامو خشک کردم روتین انجام دادم لباس پوشیدم و یه کش انداختم دور دستم و رفتم پایین مامان و خاله لیلا و مامان نگار و خود نگار و جانا تو آشپزخونه بودن رفتم پیششون نشستم رو اُپن🤓 مامان ماهرخ: چرا اومدی اینجا ماهرخ: حامی کو؟ بیرون نبود جانا: نگران شدیی؟ ماهرخ: ای مرض🗿 کارش دارم نگار: چیکار؟ ماهرخ: دلیلی نمیبینم بگم جانا: اوووو برو تو حیاطه ماهرخ: ممنون از اُپن پریدم پایین رفتم حیاط حامی داشت وسایل جا به جا میکرد ماهرخ: سلام سلام حامی: سلام جوجه ماهرخ: بیا بریم داخل حامی: صبرکن اینارو جا به جا کنم بریم ماهرخ: باش پس بذار کمک کنم حامی: نه نمیخواد ماهرخ: میخواد حامی: لجبازز <یکم بعد> حامی: تموم شد بریم دیگه ماهرخ: اوم بریم رفتیم داخل نشستیم رو کاناپه خواستم موهامو با کش ببندم که حامی مانعم شد حامی: بده برات ببافم ماهرخ: بلدی؟ حامی: آره بده ماهرخ: کشم رو دادم دستش چند دقیقه ساکت پشت سرم نشست و با دقت موهامو می‌بافت انگار مهم‌ترین کار دنیا رو انجام میداد😭🤍 حامی: بفرمایید تموم شد ماهرخ: مرسیییی حامی: خواهش قلبم شروین: اگه عاشقانه هاتون تموم شد بیایین بریم بازی 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚