「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟹
꒷⏝꒷
<چند ساعت بعد/ویلا>
ماهرخ: رسیدیم
یکم منتظر موندیم بقیه اومدن
خاله لیلا در ویلا رو باز کرد
چمدون هارو برداشتیم و وارد شدیم
بچه ها حمله ور شدن بالا🦦
یسریا اتاق انتخاب کرده بودن
یسریا نه
فرید در یه اتاق و باز کرد و گفت
فرید: به به اینجارو
این اتاق واسه خودمه
حامی: بکش کنار ببینم
این واسه ماهرخه
ماهرخ: عررر جدییی؟
حامی: آره برو داخل
فرید: خیلی خری
حیف اونهمه سال دوستی😔👩🏻🦯
حامی: گمشو یه اتاق دیگه فرید ژون
ماهرخ: رفتم داخل اتاقم
چمدون و گذاشتم رو تخت
یه دست لباس و حوله در آوردم
و رفتم یه دوش گرفتم
<چند دقیقه بعد>
ماهرخ: از حموم اومدم
موهامو خشک کردم روتین انجام دادم لباس پوشیدم و یه کش انداختم دور دستم و رفتم پایین
مامان و خاله لیلا و مامان نگار و خود نگار و جانا تو آشپزخونه بودن
رفتم پیششون
نشستم رو اُپن🤓
مامان ماهرخ: چرا اومدی اینجا
ماهرخ: حامی کو؟ بیرون نبود
جانا: نگران شدیی؟
ماهرخ: ای مرض🗿
کارش دارم
نگار: چیکار؟
ماهرخ: دلیلی نمیبینم بگم
جانا: اوووو
برو تو حیاطه
ماهرخ: ممنون
از اُپن پریدم پایین
رفتم حیاط
حامی داشت وسایل جا به جا میکرد
ماهرخ: سلام سلام
حامی: سلام جوجه
ماهرخ: بیا بریم داخل
حامی: صبرکن اینارو جا به جا کنم بریم
ماهرخ: باش پس بذار کمک کنم
حامی: نه نمیخواد
ماهرخ: میخواد
حامی: لجبازز
<یکم بعد>
حامی: تموم شد بریم دیگه
ماهرخ: اوم بریم
رفتیم داخل
نشستیم رو کاناپه
خواستم موهامو با کش ببندم که حامی مانعم شد
حامی: بده برات ببافم
ماهرخ: بلدی؟
حامی: آره بده
ماهرخ: کشم رو دادم دستش چند دقیقه ساکت پشت سرم نشست
و با دقت موهامو میبافت
انگار مهمترین کار دنیا رو انجام میداد😭🤍
حامی: بفرمایید تموم شد
ماهرخ: مرسیییی
حامی: خواهش قلبم
شروین: اگه عاشقانه هاتون تموم شد بیایین بریم بازی
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟺
꒷⏝꒷
ماهرخ: چی بازی؟
مانی: فیفا
اعتراضم نداریم
ماهرخ: رفتم یه پس گردنی بهش زدم
یعنی چی اعتراض نداریم؟
من بلد نیستممم
مانی: وحشییی بمنچهه
حامی: خودم بهش یاد میدم بیا اینجا
ماهرخ: رفتم کنار حامی نشستم
داشت بازی رو قشنگ بهم توضیح میداد
علیرضا: تموم نشد؟؟ شروع کنیم
ماهرخ: چرا شروع کنید
جانا؛ صبر کنیننن
بازی شرطیه هاااا
همه: اوکییی
بازی شروع شد
راند اول
بین مانی و حامی
مانی برد
حامی: خودم شل گرفتم🦦
مانی: آره تو راس میگی
ماهرخ: آره راس میگه
تو با جرزنی بردی
حامی: ای قربونت برم
مانی: عجببب🗿
بقیه ام بازی کردن
و قرار شد حامی بره شرطش رو بخره
حامی: چی بگیرم؟
ماهرخ: نمیشه فردا بره؟
الان نصفه شبه
جانا: نگران نباش داداش من از سنگه
حامی: هه مسخره لوس
مواظبم بچه
شروین: اه اه اه چندشا
فرید: برو به تعداد جمع بستنی بگیر بیا
حامی: اوکی
حامی رفت
بعد چند دقیقه با یه کیسه پر برگشت
که شامل بستنی
شیرکاکائو و پاستیل بود
بستنی و بین خانواده ها پخش کرد
و رسید به اکیپ
شروین: شرط ما فقط بستنی بودا
حامی: خب؟
اینارو واسه بچم گرفتم
ماهرخ: عررر قربونت برممممم
نگار: میتونستی واسه بقیه ام بگیری
حامی: بقیه میتونن شرطشون رو بخورن
شروین: عوووووو
حامی: مرض
بفرماا
خوراکی های ماهرخ و داد
ماهرخ: مرسیی
شروع کردم به خوردن بستنی
بعدش شیرکاکائو
بعدشم پاستیل
حامی: نوش جونت
ماهرخ: فیدایت
ماهرخ: بعد بازی
همه رفتن سمت اتاق هاشون و خوابیدن
و اونشب تموم شد..
<فردا صبح>
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟺 ꒷⏝꒷ ماهرخ: چی بازی؟ مانی: فیفا اعتراضم نداریم ماهرخ: رفتم یه پس گ
اصن واس چی برا نگار گرفتی؟! 🗿🤣