eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
200 دنبال‌کننده
127 عکس
23 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟹 ꒷⏝꒷ <چند ساعت بعد/ویلا> ماهرخ: رسیدیم یکم منتظر موندیم بقیه اومدن خاله لیلا در ویلا رو باز کرد چمدون هارو برداشتیم و وارد شدیم بچه ها حمله ور شدن بالا🦦 یسریا اتاق انتخاب کرده بودن یسریا نه فرید در یه اتاق و باز کرد و گفت فرید: به به اینجارو این اتاق واسه خودمه حامی: بکش کنار ببینم این واسه ماهرخه ماهرخ: عررر جدییی؟ حامی: آره برو داخل فرید: خیلی خری حیف اونهمه سال دوستی😔👩🏻‍🦯 حامی: گمشو یه اتاق دیگه فرید ژون ماهرخ:‌ رفتم داخل اتاقم چمدون و گذاشتم رو تخت یه دست لباس و حوله در آوردم و رفتم یه دوش گرفتم <چند دقیقه بعد> ماهرخ: از حموم اومدم موهامو خشک کردم روتین انجام دادم لباس پوشیدم و یه کش انداختم دور دستم و رفتم پایین مامان و خاله لیلا و مامان نگار و خود نگار و جانا تو آشپزخونه بودن رفتم پیششون نشستم رو اُپن🤓 مامان ماهرخ: چرا اومدی اینجا ماهرخ: حامی کو؟ بیرون نبود جانا: نگران شدیی؟ ماهرخ: ای مرض🗿 کارش دارم نگار: چیکار؟ ماهرخ: دلیلی نمیبینم بگم جانا: اوووو برو تو حیاطه ماهرخ: ممنون از اُپن پریدم پایین رفتم حیاط حامی داشت وسایل جا به جا میکرد ماهرخ: سلام سلام حامی: سلام جوجه ماهرخ: بیا بریم داخل حامی: صبرکن اینارو جا به جا کنم بریم ماهرخ: باش پس بذار کمک کنم حامی: نه نمیخواد ماهرخ: میخواد حامی: لجبازز <یکم بعد> حامی: تموم شد بریم دیگه ماهرخ: اوم بریم رفتیم داخل نشستیم رو کاناپه خواستم موهامو با کش ببندم که حامی مانعم شد حامی: بده برات ببافم ماهرخ: بلدی؟ حامی: آره بده ماهرخ: کشم رو دادم دستش چند دقیقه ساکت پشت سرم نشست و با دقت موهامو می‌بافت انگار مهم‌ترین کار دنیا رو انجام میداد😭🤍 حامی: بفرمایید تموم شد ماهرخ: مرسیییی حامی: خواهش قلبم شروین: اگه عاشقانه هاتون تموم شد بیایین بریم بازی 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟺 ꒷⏝꒷ ماهرخ: چی بازی؟ مانی: فیفا اعتراضم نداریم ماهرخ: رفتم یه پس گردنی بهش زدم یعنی چی اعتراض نداریم؟ من بلد نیستممم مانی: وحشییی بمنچهه حامی: خودم بهش یاد میدم بیا اینجا ماهرخ: رفتم کنار حامی نشستم داشت بازی رو قشنگ بهم توضیح میداد علیرضا: تموم نشد؟؟ شروع کنیم ماهرخ: چرا شروع کنید جانا؛ صبر کنیننن بازی شرطیه هاااا همه: اوکییی بازی شروع شد راند اول بین مانی و حامی مانی برد حامی: خودم شل گرفتم🦦 مانی: آره تو راس میگی ماهرخ: آره راس میگه تو با جرزنی بردی حامی: ای قربونت برم مانی: عجببب🗿 بقیه ام بازی کردن و قرار شد حامی بره شرطش رو بخره حامی: چی بگیرم؟ ماهرخ: نمیشه فردا بره؟ الان نصفه شبه جانا: نگران نباش داداش من از سنگه حامی: هه مسخره لوس مواظبم بچه شروین: اه اه اه چندشا فرید: برو به تعداد جمع بستنی بگیر بیا حامی: اوکی حامی رفت بعد چند دقیقه با یه کیسه پر برگشت که شامل بستنی شیرکاکائو و پاستیل بود بستنی و بین خانواده ها پخش کرد و رسید به اکیپ شروین: شرط ما فقط بستنی بودا حامی: خب؟ اینارو واسه بچم گرفتم ماهرخ: عررر قربونت برممممم نگار: میتونستی واسه بقیه ام بگیری حامی: بقیه میتونن شرطشون رو بخورن شروین: عوووووو حامی: مرض بفرماا خوراکی های ماهرخ و داد ماهرخ: مرسیی شروع کردم به خوردن بستنی بعدش شیرکاکائو بعدشم پاستیل حامی: نوش جونت ماهرخ: فیدایت ماهرخ: بعد بازی همه رفتن سمت اتاق هاشون و خوابیدن و اونشب تموم شد.. <فردا صبح> 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ بقیه رو فردا میدم