eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
185 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
برم تایپ کنم🦦🤍
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟿 ꒷⏝꒷ ماهرخ: رفتم تو اتاقم و زنگ زدم به جانا <مکالمه ماهرخ+ جانا_> +سناام سناام _سلاام چطوریییی ماهی +قربونت عالی تو چطوریی _منم عالی چخبرر؟ +هیچی داداشم برگشتهه _عع چه خوبب +آرهه میگمم هستی فردا شب با بچه ها بریم بیرونن؟ _آره کیا هستن؟ +قرار بود من و تو و شهرزاد و تارا باشیم که مانی هم خودشو انداخت وسط گفتم بگم توعم بگی داداشت بیاد _عع😂 حله میگم اگه شد دوستاشم بیان +حله پس من برم زنگ بزنم به تارا _اوکی کاری نداریی؟ +نه عشقم باییی _بایی ماهرخ: بعد جانا زنگ زدم به تارا اونم اوکی داد رفتم پایین پیش بقیه _ ماهرخ: داداش یه فیلم بزار منم خوراکی بیارم ببینیم مانی: اوکی فردا چیشد ماهرخ: اوکی شد جانا گفت به داداشم میگم شاید دوستاشم اومدن مانی: داداششو میشناسی؟ ماهرخ: نه والا:/ مانی: اوکی بیا گذاشتم فیلم ماهرخ: اومدم <بعد از فیلم> ماهرخ: فیلم تموم شد رفتم بالا خوابیدم.. 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
تـــایـــم فـــداتون🕯💙୨ৎ
هروقت 𝟽𝟻تایی شیم پارت بعدی رو میدم.. هی لف، لف، لف..
مـــآنـی عـــطـآیـی୨ৎ 𝟸𝟿 ســـآلـه فـــعـلـا بــــیـکـآر🦦 بــــرادر مـــآهـرخ
خــوش اومــدیـنـن، بـــمـونـیـن بـــراام🌚🤍
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟶 ꒷⏝꒷ <فردا صبح> ماهرخ: بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم اومدم لباس پوشیدم موهامو خشک کردم حاضر شدم رفتم پایین یچیزی خوردم رفتم سوار ماشین شدم حرکت کردم سمت کافه ꒷⏝꒷ حامی: دیشب جانا باهام هماهنگ کرد که امروز با دوستاش بریم بیرون گفت داداش دوستشم هست به بچه هام زنگ زدم که بیان پاشدم یه دوش گرفتم حاضر شدم و طبق معمول رفتم کافه.. ꒷⏝꒷ ماهرخ: رسیدم ماشینو پارک کردم رفتم داخل پیش بچه ها یکم بعد مشتری ها اومدن.. -دونه دونه سفارش هاشون رو گرفتم و رسیدم به حامیم -سلام خوش اومدین چی میل دارین؟ حامی: ارادت خیلی ممنون یه آیس آمریکانو لطفا ماهرخ: چشم میارم خدمتتون حامی: ممنونم.. <سفارش و آورد و خورد> <یکم بعد> ماهرخ: شهرزاد پاشو بریم من وقت ترمیم ناخن هم دارم دیرمون میشه شهرزاد: اوکی برو ماشین و روشن کن روپوش و دربیارم بیام ماهرخ: اوکی(رفت) <داخل ماشین> ماهرخ: تو راه یکم آهنگ گوش دادیم نزدیک بودیم که شهرزاد لب زد: شهرزاد: راستی خودمون چهار نفریم؟ ماهرخ: نه:/ شهرزاد: یعنی چی؟ پس چند نفریم ماهرخ: من داداشم دیشب بعد از چند سال از کانادا برگشت گفته بودم بهت که بخاطر درسش رفته بود.. داشتم به مامانم جریان امروزو میگفتم که اونم شنید و گفت منم میام منم به جانا گفتم گفت منم میگم داداشمو با دوستاش بیاد.. 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ