𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟹
꒷⏝꒷
ماهرخ: بعد مزه ریختن های مانی حرکت کردیم سمت رستوران رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخل یه میز رو انتخاب کردیم و نشستیم
<یکم بعد>
شهرزاد: خب ماهرخ فیلم ترسناک بود یا حامی خوشتیپ بود؟
ماهرخ: تا اومدم چیزی بگم فرید شروع کرد
فرید: اتفاقا سوال منم بود:/
مانی: اوم سوال منم بود پس چرا بقیه دخترا نترسیدن
ماهرخ: داشتم از خجالت آب میشدم. زیر لب یه خفه شین شماها ای گفتم که باعث شد بیشتر بزنن زیر خنده. حامی هم سرخ شده بود و داشت از خنده منفجر میشد ولی جلوی خودشو گرفته بود
یکم بعد سفارشمون و آوردن خوردیم و تصمیم بر این شد که بریم بام تهران
<بام تهران>
شب قشنگی بود
همه کنار هم گرم صحبت نگاه های زیر چشمی خود واقعی بودن..
ماهرخ و حامی صمیمی تر شده بودن و بیشتر گرم گرفته بودن
ماهرخ: یکم که صحبت کردیم یه سوال ذهنمو درگیر کرد
-مانی.. تو و حامی همو از کجا میشناسین؟
مانی: <جریان و تعریف کرد>
ماهرخ: یعنی هم همکلاسی بودین هم رفیق هم مامان اینا همو میشناسن؟
پســ.. پس چرا تو این مدت که منو جانا باهم رفیق بودیم همو نمیدیدن؟
حامی: همه چی برای قبل رفتنِ مانیِ من حتی فکرشم نمیکردم دوباره این خنگو ببینم ولی الان دیدم..
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟹 ꒷⏝꒷ ماهرخ: بعد مزه ریختن های مانی حرکت کردیم سمت رستوران رسیدیم پیاده شدیم
پــارٹ جدید تــقـدیـم بــه نـگــاه هـاٹون🌝💙୨ৎ
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پـُـــســت جــدیـــد کــیــوان✨️؛
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟺
꒷⏝꒷
ماهرخ: پس ما باید این صمیمیت از دست رفته رو برگردونیم فردا شب شما با خوانواده خونه ی ما شام دعوتین بهونه ام نداریم
جانا: نهه مزاحم نمیشیم برو بابا
حامی: راس میگه یه وقت دیگه
مانی: نهه میایین
حامی: آخه
ماهرخ: آخه نداره حامی میایین
یکم حرف زدیم که جانا تصمیم گرفت یه گروه تو تلگرام بزنه
..
...
گروه و زد و همه رو اد کرد
دیگه هوا داشت کمکم سرد میشد و همه بلند شدیم و هرکی حرکت کرد سمت خونش
<فردا صبح>
ماهرخ: طبق روال هرروز بلند شدم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم یچیزی خوردم یکم پیکاپ کردم و حرکت کردم سمت کافه
مشتریا امروز کم بود خبری ام از حامی نبود
<چند ساعت بعد>
ماهرخ: امروز یکم زودتر رفتم خونه کاری ام نداشتم تو کافه رسیدم به مامان دیشب خبر دادم امشب خانواده حامی میان و اونم به بابا گفت و مث چی ذوق کرده بودن
꒷⏝꒷
حامی: امروز صبح به مامان جریان خونه ی ماهرخ اینارو گفتم و ذوق کرد و به بابا گفت منم رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم حرکت کردم سمت موسسه
꒷⏝꒷
<شب مهمونی>
ماهرخ: همه چیز اوکی بود میز شام، میز پذیرایی، چایی دم کشیده بود، همچی عالی رفتم یه دوش سریع گرفتم اومدم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم و میکاپ کردم رفتم پایین و همون موقع زنگ در به صدا دراومد
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟺 ꒷⏝꒷ ماهرخ: پس ما باید این صمیمیت از دست رفته رو برگردونیم فردا شب شما با خو
پــارٹ جدید تــقـدیـم بــه نـگــاه هـاٹون🌝💙୨ৎ