13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پـُـــســت جــدیـــد کــیــوان✨️؛
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟺
꒷⏝꒷
ماهرخ: پس ما باید این صمیمیت از دست رفته رو برگردونیم فردا شب شما با خوانواده خونه ی ما شام دعوتین بهونه ام نداریم
جانا: نهه مزاحم نمیشیم برو بابا
حامی: راس میگه یه وقت دیگه
مانی: نهه میایین
حامی: آخه
ماهرخ: آخه نداره حامی میایین
یکم حرف زدیم که جانا تصمیم گرفت یه گروه تو تلگرام بزنه
..
...
گروه و زد و همه رو اد کرد
دیگه هوا داشت کمکم سرد میشد و همه بلند شدیم و هرکی حرکت کرد سمت خونش
<فردا صبح>
ماهرخ: طبق روال هرروز بلند شدم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم یچیزی خوردم یکم پیکاپ کردم و حرکت کردم سمت کافه
مشتریا امروز کم بود خبری ام از حامی نبود
<چند ساعت بعد>
ماهرخ: امروز یکم زودتر رفتم خونه کاری ام نداشتم تو کافه رسیدم به مامان دیشب خبر دادم امشب خانواده حامی میان و اونم به بابا گفت و مث چی ذوق کرده بودن
꒷⏝꒷
حامی: امروز صبح به مامان جریان خونه ی ماهرخ اینارو گفتم و ذوق کرد و به بابا گفت منم رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم حرکت کردم سمت موسسه
꒷⏝꒷
<شب مهمونی>
ماهرخ: همه چیز اوکی بود میز شام، میز پذیرایی، چایی دم کشیده بود، همچی عالی رفتم یه دوش سریع گرفتم اومدم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم و میکاپ کردم رفتم پایین و همون موقع زنگ در به صدا دراومد
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟺 ꒷⏝꒷ ماهرخ: پس ما باید این صمیمیت از دست رفته رو برگردونیم فردا شب شما با خو
پــارٹ جدید تــقـدیـم بــه نـگــاه هـاٹون🌝💙୨ৎ
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟻
꒷⏝꒷
ماهرخ: مهمونا بودن..
اومدن داخل سلام و احوالپرسی کردیم و همه مشغول صحبت بودیم
مامان و بابا ها خاطره تعریف میکردن
حامی و مانی فیفا بازی میکردن
منو جانا ام غیبت میکردیم🦦🎀
<موقع شام شد ، شام و خوردیم و جمع کردیم>
بعد از شام دور هم نشسته بودیم که مامان یه آلبوم پر از عکسای قدیمی آورد چندتاشون که دیدیم رسیدیم به عکس مانی و حامی
حقیقتش هردوشون تو عکس خیلی کوچولو و بامزه بودن
برگشتم و رو به حامی گفتم
ماهرخ: حامی این واقعا تویی؟
مانی: آره قبل اینکه مشهور بشه این شکلی بود
همه پقی زدن زیر خنده
حامی هم با خجالت گفت
خب بچه بودم دیگه🥲
تا یه ربع بعد سوژه جمع همین عکس بود
یکم بعد هم وقت رفتن شد و بعد از خداحافظی همه رفتن
<فردا صبح/کافه>
ماهرخ: داشتم سفارش مشتری رو آماده میکردم که گوشیم زنگ خورد
<بــــبــعــی مــن😔🎀>
جانا بود جواب دادم
<مکالمه ماهرخ+ جانا_>
+الو جونم
_سلام چطوریی
+قربونت خوبم تو چطوری؟
_منم خوبم مرسی میگم کافه ای؟
+آره چطور؟
_هیچی دارم میام خدافس
+حله خدافظ
ماهرخ: سفارش مشتری رو دادم و رفتم سمت کتابخونه که همون موقع جانا،حامی،شروین،فرید،مانی،علیرضا،تارا با یه دختر دیگه اومدن داخل
جانا: سلاام عشقومم
ماهرخ: سلاام خوش اومدین بیایین بشینید
-رفتم به تعداد قهوه درست کردم شهرزاد و صدا زدم و رفتیم پیش بچه ها
ماهرخ: خب شما خودتو معرفی نمیکنی؟
میترا: چرا میترا ام خواهر شروین
ماهرخ: آها خوشبختم عزیزم
میترا: همچنین
ماهرخ: یکم حرف زدیم اون وسطا شهرزاد سفارش مشتری هارو میگرفت و دوباره میومد
فرید: من دلم مسافرت میخواد
جانا: منمم
مانی: بریم خب منم میخوام
حامی: بریم شمال
ماهرخ: ها؟ جدییی؟
مانی: اوهوم خوبه بریم
ماهرخ: حله منم با صاحبکارم حرف میزنم
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ