eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
185 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
اســــتــوری کــیــوان✨️؛
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟺 ꒷⏝꒷ ماهرخ: پس ما باید این صمیمیت از دست رفته رو برگردونیم فردا شب شما با خوانواده خونه ی ما شام دعوتین بهونه ام نداریم جانا: نهه مزاحم نمیشیم برو بابا حامی: راس میگه یه وقت دیگه مانی: نهه میایین حامی: آخه ماهرخ: آخه نداره حامی میایین یکم حرف زدیم که جانا تصمیم گرفت یه گروه تو تلگرام بزنه .. ... گروه و زد و همه رو اد کرد دیگه هوا داشت کمکم سرد میشد و همه بلند شدیم و هرکی حرکت کرد سمت خونش <فردا صبح> ماهرخ: طبق روال هرروز بلند شدم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم یچیزی خوردم یکم پیکاپ کردم و حرکت کردم سمت کافه مشتریا امروز کم بود خبری ام از حامی نبود <چند ساعت بعد> ماهرخ: امروز یکم زودتر رفتم خونه کاری ام نداشتم تو کافه رسیدم به مامان دیشب خبر دادم امشب خانواده حامی میان و اونم به بابا گفت و مث چی ذوق کرده بودن ꒷⏝꒷ حامی: امروز صبح به مامان جریان خونه ی ماهرخ اینارو گفتم و ذوق کرد و به بابا گفت منم رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم حرکت کردم سمت موسسه ꒷⏝꒷ <شب مهمونی> ماهرخ: همه چیز اوکی بود میز شام، میز پذیرایی، چایی دم کشیده بود، همچی عالی رفتم یه دوش سریع گرفتم اومدم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم و میکاپ کردم رفتم پایین و همون موقع زنگ در به صدا دراومد 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
اســتــوری فــریــد ذوققققققق زیااادددددد😭✨️ بازوهاشوووو😭🛐
تـــایـــم فـــداتون🌚🤍
برم تایپ کنم🦦🎀
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟻 ꒷⏝꒷ ماهرخ: مهمونا بودن.. اومدن داخل سلام و احوالپرسی کردیم و همه مشغول صحبت بودیم مامان و بابا ها خاطره تعریف میکردن حامی و مانی فیفا بازی میکردن منو جانا ام غیبت میکردیم🦦🎀 <موقع شام شد ، شام و خوردیم و جمع کردیم> بعد از شام دور هم نشسته بودیم که مامان یه آلبوم پر از عکسای قدیمی آورد چندتاشون که دیدیم رسیدیم به عکس مانی و حامی حقیقتش هردوشون تو عکس خیلی کوچولو و بامزه بودن برگشتم و رو به حامی گفتم ماهرخ: حامی این واقعا تویی؟ مانی: آره قبل اینکه مشهور بشه این شکلی بود همه پقی زدن زیر خنده حامی هم با خجالت گفت خب بچه بودم دیگه🥲 تا یه ربع بعد سوژه جمع همین عکس بود یکم بعد هم وقت رفتن شد و بعد از خداحافظی همه رفتن <فردا صبح/کافه> ماهرخ: داشتم سفارش مشتری رو آماده میکردم که گوشیم زنگ خورد <بــــبــعــی مــن😔🎀> جانا بود جواب دادم <مکالمه ماهرخ+ جانا_> +الو جونم _سلام چطوریی +قربونت خوبم تو چطوری؟ _منم خوبم مرسی میگم کافه ای؟ +آره چطور؟ _هیچی دارم میام خدافس +حله خدافظ ماهرخ: سفارش مشتری رو دادم و رفتم سمت کتابخونه که همون موقع جانا،حامی،شروین،فرید،مانی،علیرضا،تارا با یه دختر دیگه اومدن داخل جانا: سلاام عشقومم ماهرخ: سلاام خوش اومدین بیایین بشینید -رفتم به تعداد قهوه درست کردم شهرزاد و صدا زدم و رفتیم پیش بچه ها ماهرخ: خب شما خودتو معرفی نمیکنی؟ میترا: چرا میترا ام خواهر شروین ماهرخ: آها خوشبختم عزیزم میترا: همچنین ماهرخ: یکم حرف زدیم اون وسطا شهرزاد سفارش مشتری هارو می‌گرفت و دوباره میومد فرید: من دلم مسافرت میخواد جانا: منمم مانی: بریم خب منم میخوام حامی: بریم شمال ماهرخ: ها؟ جدییی؟ مانی: اوهوم خوبه بریم ماهرخ: حله منم با صاحبکارم حرف میزنم 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ