eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
185 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
شـبــتـون بــخـیـرر🦦🤍 لف ندینن
ارادت اگوری پگوریاا🤏🏻🤍
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟹 ꒷⏝꒷ ماهرخ: بعد مزه ریختن های مانی حرکت کردیم سمت رستوران رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخل یه میز رو انتخاب کردیم و نشستیم <یکم بعد> شهرزاد: خب ماهرخ فیلم ترسناک بود یا حامی خوشتیپ بود؟ ماهرخ: تا اومدم چیزی بگم فرید شروع کرد فرید: اتفاقا سوال منم بود:/ مانی: اوم سوال منم بود پس چرا بقیه دخترا نترسیدن ماهرخ: داشتم از خجالت آب میشدم. زیر لب یه خفه شین شماها ای گفتم که باعث شد بیشتر بزنن زیر خنده. حامی هم سرخ شده بود و داشت از خنده منفجر میشد ولی جلوی خودشو گرفته بود یکم بعد سفارشمون و آوردن خوردیم و تصمیم بر این شد که بریم بام تهران <بام تهران> شب قشنگی بود همه کنار هم گرم صحبت نگاه های زیر چشمی خود واقعی بودن.. ماهرخ و حامی صمیمی تر شده بودن و بیشتر گرم گرفته بودن ماهرخ: یکم که صحبت کردیم یه سوال ذهنمو درگیر کرد -مانی.. تو و حامی همو از کجا میشناسین؟ مانی: <جریان و تعریف کرد> ماهرخ: یعنی هم همکلاسی بودین هم رفیق هم مامان اینا همو میشناسن؟ پســ.. پس چرا تو این مدت که منو جانا باهم رفیق بودیم همو نمیدیدن؟ حامی: همه چی برای قبل رفتنِ مانیِ من حتی فکرشم نمیکردم دوباره این خنگو ببینم ولی الان دیدم.. 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
اســــتــوری کــیــوان✨️؛
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟷𝟺 ꒷⏝꒷ ماهرخ: پس ما باید این صمیمیت از دست رفته رو برگردونیم فردا شب شما با خوانواده خونه ی ما شام دعوتین بهونه ام نداریم جانا: نهه مزاحم نمیشیم برو بابا حامی: راس میگه یه وقت دیگه مانی: نهه میایین حامی: آخه ماهرخ: آخه نداره حامی میایین یکم حرف زدیم که جانا تصمیم گرفت یه گروه تو تلگرام بزنه .. ... گروه و زد و همه رو اد کرد دیگه هوا داشت کمکم سرد میشد و همه بلند شدیم و هرکی حرکت کرد سمت خونش <فردا صبح> ماهرخ: طبق روال هرروز بلند شدم یه دوش گرفتم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم یچیزی خوردم یکم پیکاپ کردم و حرکت کردم سمت کافه مشتریا امروز کم بود خبری ام از حامی نبود <چند ساعت بعد> ماهرخ: امروز یکم زودتر رفتم خونه کاری ام نداشتم تو کافه رسیدم به مامان دیشب خبر دادم امشب خانواده حامی میان و اونم به بابا گفت و مث چی ذوق کرده بودن ꒷⏝꒷ حامی: امروز صبح به مامان جریان خونه ی ماهرخ اینارو گفتم و ذوق کرد و به بابا گفت منم رفتم یه دوش گرفتم و حاضر شدم حرکت کردم سمت موسسه ꒷⏝꒷ <شب مهمونی> ماهرخ: همه چیز اوکی بود میز شام، میز پذیرایی، چایی دم کشیده بود، همچی عالی رفتم یه دوش سریع گرفتم اومدم موهامو خشک کردم لباس پوشیدم و میکاپ کردم رفتم پایین و همون موقع زنگ در به صدا دراومد 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
اســتــوری فــریــد ذوققققققق زیااادددددد😭✨️ بازوهاشوووو😭🛐