eitaa logo
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
192 دنبال‌کننده
127 عکس
21 ویدیو
0 فایل
بـــه نــام خــدا✨ بـــه چــنـل خــودتـون خـوش اومـدیـن🌝 رمـان: ســرنـوشـت آبـــی درحـال تـایـپ💙🕯 اســتـارت مــا: ୨ৎ𝟷𝟺𝟶𝟻/𝟶𝟹/𝟶𝟹 ایــدی: @hm_haamim لـیــنـک چــنـل: @blue_desting 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖" #تابع_قوانین_ایتا
مشاهده در ایتا
دانلود
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟸𝟿 ꒷⏝꒷ ماهرخ: و اولین نفر حامی وارد شد و طبق برنامه آهنگ و زیاد کردم و همونطور که گفتم شهرزاد و علیرضا برف شادی و نخ شادی رو تو صورت حامی خالی کردن بقیه ام دست میزدن و تبریک میگفتن جانا: یه لگد زدم تو شکم علیرضا داشت داداشمو با نخ شادی خفه میکرد به شهرزادم یه لبخند پر معنی زدم برف شادی رو گذاشت کنار😃🩴 حامی: وارد خونه شدیم نفهمیدم چیشد فقط صدای آهنگ و می‌شنیدم با برف شادی ای که تو صورتم خالی شده بود ꒷⏝꒷ ماهرخ: عوی جانا ببین داداشت زندس -حامی نمیتونست حرف بزنه وسایل گذاشت زمین رفت سمت سرویس تا صورتشو بشوره وسایل و از زمین برداشتم میخواستم ببرم داخل آشپزخونه که با علیرضا مواجه شدم ماهرخ: تو چرا ولویی رو زمین؟ جانا: من لگد زدم تو شکمش🦦 ماهرخ: خب فدای سرت کاری نکردی که علیرضا: خدا شفاتون بده ایشالا جانا: خدا مارو شفا داده تو نگران خودت باش ماهرخ: بالاخره حامی اومد مانی: به تازه متولد بالاخره اومد حامی: یکی بگه چیشد ماهرخ: هیچی ما می‌خواستیم سوپرایزت کنیم که این علیرضا و اون شهرزاد که جفتشون دست کمی از تیمارستانی ها ندارن تورو با نخ شادی و برف شادی خفه کردن ریــ..ده شد تو سوپرایز🦦 حامی: عاهااا دستتون درد نکنه زحمت کشیدین ماهرخ: زحمتی نبود تولدت مبارک بااشهه حامی: مرسیی _بقیه ام تبریک گفتن و تشکر کردم چندتا عکس گرفتیم و کیک و برش زدیم و میترا چایی ریخت و خوردیم 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝🕯💙୨ৎ
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟶 ꒷⏝꒷ فرید: مشغول کیک خوردن بودیم که گوشیم زنگ خورد _کیه این وقت شب ماهرخ: ساعت 𝟾عه ها فرید: دارم کیک میخورم زنگ میزنم بعدا شروین: جواب بده خب گشنه کیک فرار نمیکنه فرید: اَه ، جواب دادم _یکی از دوستام بود رفتم تراس باهاش حرف بزنم <یکم بعد> ماهرخ: مشغول حرف زدن بودیم که سر و کله ی فرید پیدا شد حامی: کی بود فرید: یکی از دوستام علیرضا: چیگفت؟ فرید: گفت فردا مهمونی گرفته هممون هم باید بریم ماهرخ: از طرف ما تصمیم گرفته؟ لباس نداریم مانی: اونهمه لباس با خودت آوردی ماهرخخ ماهرخ: اونا مناسب مهمونی نیستتتت تو ببند جانا: راس میگه لباس نداریم اصن جدای این کجاعه یارو کیه ساعت چنده؟ حامی: راس میگه بگو فرید: ویلاش نزدیک ویلاعه خودمونه مهمونی کاپلیه فردا ساعت 𝟽تا𝟿 شهرزاد: مهمونی کاپلی؟! فرید: آره حامی: خب ما که کاپل نداریم پس نمیریم فرید: بمنچه گفت بیایین میریم ماهرخ: خب چطوری بریم آخه کله شق؟ شهرزاد: بیخیال یه فکری میکنیم چایی یخ کرد ماهرخ: چایی و خوردیم یکم حرف زدیم و فیلم دیدیم بعدش هرکی رفت تو اتاق خودش تا بخوابه 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
دومین نیو نشر امروز از پسر خوشگله👀💙
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
دومین نیو نشر امروز از پسر خوشگله👀💙
بچها نوشته چه پسرای بدی.. براش بنویسم شاید شماها بد باشین ولی حامیم ماهِ؟🤓🎀
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟷 ꒷⏝꒷ ماهرخ: صبح با صدای غرغر کردن فرید بیدار شدم فرید: بچه هاااا فرید: بچه هاااااااا فرید: من دارم از گشنگی میمیرم ماهرخ: چشمامو باز کردم و به سقف زل زدم ماهرخ: خدایا خودت صبرم بده یه بالشت برداشتم و گذاشتم رو سرم فرید: کسی بیداره؟ ماهرخ: نه همه مردن فرید: پس کی جواب داد؟ ماهرخ: روحم چند دقیقه بعد بالاخره از تخت اومدم بیرون ، دست و صورتمو شستم و رفتم پایین ، فرید وسط پذیرایی نشسته بود ماهرخ: فرید تروخدا پنج دقیقه ساکت شو فرید: ساعت یازده ست ماهرخ: خب؟ فرید: گشنمه ماهرخ: واای عجب خبر غیرمنتظره ای همون موقع حامی با موهای بهم ریخته و قیافه خواب آلود اومد پایین حامی: هنوز زنده‌ای؟ فرید: نه حامی: پس این صدا از قبر میاد جانا از روی مبل گفت جانا: قسم میخورم اگه تا ده دقیقه دیگه صبحونه نخوریم این خودش یکیو میخوره فرید: بالاخره یکی منو درک کرد حامی: دیگه باهات مسافرت نمیام فرید: چرا؟ حامی: بنظر خودت چرا؟ ماهرخ: از بس گشنه ای فرید: متاسفم یکم درک از گشنگی ندارین از جلو چشام خفه شین ناهرخ: ببند فرید -رفتم شهرزاد و تارا و میترا ام بیدار کردم حامی ام رفت بقیه رو بیدار کرد رفتیم پایین و نشستیم سر میز صبحونه 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟸 ꒷⏝꒷ <سر میز> شهرزاد: الان تکلیف امروز چی میشه؟ فرید: هیچی میریم حامی هیچی میریم(ادای فرید و درآورد) -مهمونی کاپلیه پرفسور فرید: بمنچه خب یکاری کنید بریم دیگه میخواین بمونیم خونه بپوسیم مانی: خدایا یه عقلی به این فرید بده ماهرخ: آمین فرید: خفه میریم علیرضا: فرید مهمونی ک‌ا‌پ‌ل‌ی‌ه میفهمی؟ اینجا هیشکی کاپل نیست فرید: خب یکاری میکنیم اذیت نکنید دیگه جانا: بچه ها صبحونتون و بخورین بعد صبحونه میریم خرید امشبم میریم یکاری میکنیم <بعد صبحونه> ماهرخ: پاشین بریم حاضر شیم بریم خرید جانا: بریم ماهرخ: با دخترا رفتیم بالا هرکی رفت اتاقش حاضر شد رفتیم پایین بقیه ام حاضر بودن حامی: بریم بچه‌ها: بریم <پاساژ> ماهرخ: رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخل و یه مغازه به چشمم خورد -بچه ها.. بریم این مغازه هم زنونه داره هم مردونه بچه‌ها: بریم <داخل مغازه> 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚