「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
دومین نیو نشر امروز از پسر خوشگله👀💙
بچها نوشته چه پسرای بدی..
براش بنویسم شاید شماها بد باشین ولی حامیم ماهِ؟🤓🎀
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟷
꒷⏝꒷
ماهرخ: صبح با صدای غرغر کردن فرید بیدار شدم
فرید: بچه هاااا
فرید: بچه هاااااااا
فرید: من دارم از گشنگی میمیرم
ماهرخ: چشمامو باز کردم و به سقف زل زدم
ماهرخ: خدایا خودت صبرم بده
یه بالشت برداشتم و گذاشتم رو سرم
فرید: کسی بیداره؟
ماهرخ: نه همه مردن
فرید: پس کی جواب داد؟
ماهرخ: روحم
چند دقیقه بعد بالاخره از تخت اومدم بیرون ، دست و صورتمو شستم و رفتم پایین ، فرید وسط پذیرایی نشسته بود
ماهرخ: فرید تروخدا پنج دقیقه ساکت شو
فرید: ساعت یازده ست
ماهرخ: خب؟
فرید: گشنمه
ماهرخ: واای عجب خبر غیرمنتظره ای
همون موقع حامی با موهای بهم ریخته و قیافه خواب آلود اومد پایین
حامی: هنوز زندهای؟
فرید: نه
حامی: پس این صدا از قبر میاد
جانا از روی مبل گفت
جانا: قسم میخورم اگه تا ده دقیقه دیگه صبحونه نخوریم این خودش یکیو میخوره
فرید: بالاخره یکی منو درک کرد
حامی: دیگه باهات مسافرت نمیام
فرید: چرا؟
حامی: بنظر خودت چرا؟
ماهرخ: از بس گشنه ای
فرید: متاسفم یکم درک از گشنگی ندارین از جلو چشام خفه شین
ناهرخ: ببند فرید
-رفتم شهرزاد و تارا و میترا ام بیدار کردم حامی ام رفت بقیه رو بیدار کرد رفتیم پایین و نشستیم سر میز صبحونه
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟸
꒷⏝꒷
<سر میز>
شهرزاد: الان تکلیف امروز چی میشه؟
فرید: هیچی میریم
حامی هیچی میریم(ادای فرید و درآورد)
-مهمونی کاپلیه پرفسور
فرید: بمنچه خب یکاری کنید بریم دیگه میخواین بمونیم خونه بپوسیم
مانی: خدایا یه عقلی به این فرید بده
ماهرخ: آمین
فرید: خفه میریم
علیرضا: فرید مهمونی کاپلیه میفهمی؟ اینجا هیشکی کاپل نیست
فرید: خب یکاری میکنیم اذیت نکنید دیگه
جانا: بچه ها صبحونتون و بخورین بعد صبحونه میریم خرید امشبم میریم یکاری میکنیم
<بعد صبحونه>
ماهرخ: پاشین بریم حاضر شیم بریم خرید
جانا: بریم
ماهرخ: با دخترا رفتیم بالا هرکی رفت اتاقش حاضر شد رفتیم پایین بقیه ام حاضر بودن
حامی: بریم
بچهها: بریم
<پاساژ>
ماهرخ: رسیدیم پیاده شدیم رفتیم داخل و یه مغازه به چشمم خورد
-بچه ها.. بریم این مغازه هم زنونه داره هم مردونه
بچهها: بریم
<داخل مغازه>
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠🕯💙୨ৎ
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟹
꒷⏝꒷
<داخل مغازه>
ماهرخ: ما دخترا رفتیم سمت لباس زنونه ها پسرا ام رفتن سمت مردونه
جانا: بچه ها بنظرتون جه مدلی بگیریم؟
ماهرخ: من دامنی میخوام
شهرزاد: منم
میترا: من شلواری
تارا: منم کت شلوار
جانا: منم دامنی میگیرم بریم
ماهرخ: از بچه ها دور شدم یکم گشتم و یه شومیز ، یه دامن ، کیف و کفش و اکسسوری برای خودم ست کردم و رفتم سمت پرو
حامی: لباسام و انتخاب کردم و رفتم سمت پرو که ماهرخم اونجا بود
ماهرخ: عع توعم انتخاب کردی
حامی: آره پرو مردونه کجاست
ماهرخ: چشماتو باز کنی میبینی این بغله
حامی: عع راس میگی..
ماهرخ: کله شق
رفتم پرو و لباسم و پوشیدم
خیلیییی قشنگ بود و بهم میومد
همینارو انتخاب کردم و رفتم سمت صندوق منتظر بچه ها موندم که یکم بعد حامی اومد
گرم صحبت بودیم که متوجه شدیم نیم ساعت گذشته و بچه ها هنوز نیومدن
ماهرخ: چرا نمیان اینا اَه
حامی: بیا بریم شاید سمت پرو باشن
ماهرخ: بریم
رفتیم سمت پرو بچه ها اونجا بودن بعد از غر غر کردنای منو حامی بالاخره اومدن حساب کردیم رفتیم بیرون پاساژ تازه طلبکارم بودن
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚