eitaa logo
𓂃𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠𓂃
250 دنبال‌کننده
356 عکس
159 ویدیو
0 فایل
به نام خدا✨؛ به کانال خودتون خوش اومدین🌝🤏🏻 رمان: سرنوشت آبی — در حال تایپ شروع فعالیتمون: ୨ৎ۱۴۰۵/۰۳/۰۳ آیدی: @Pvsetie 📝𝟭𝟮𝟵 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟾𝟷 ꒷⏝꒷ حامی: رسیدیم خونه، ماشینو پارک کردم و پیاده شدم رفتم سمت در شاگرد در و برای ماهرخ باز کردم حامی: خب خب بفرما پایین ماهرخ: مرسی مرسی ماهرخ: از ماشین پیاده شدم حامی وسایلو از صندوق برداشت و گرفت یه دستش با دست آزادشم دست منو گرفت <بالا> حامی: زنگ درو زدم بعد چند ثانیه مامان ماهرخ درو باز کرد سپیده: بیایین توو ماهرخ: سلاااااااااامممم:) سپیده: سلام دخترمم(بغل) حامی: رفتیم داخل ماهرخ با بقیه ام سلام کرد و بغلشون کرد حامی: خب دیگه بغل بسه بزارین استراحت کنه مانی: حسود(زیر لب) حامی: شنیدمم مانی: خب بشنووو حامی: استغforالله سپیده: نگا نگا مثل بچه های دوساله کل کل میکنن ماهرخ: ولشون کن مامان من میرم حموم میام سپیده: برو دخترم <نیم ساعت بعد> ماهرخ: از حموم اومدم بیرون موهامو خشک کردم لباس پوشیدم رفتم پایین خاله لیلا: دخترم برات سوپ آوردم بیا بخور ماهرخ: مرسی خاله حامی: دارو هات یادت نره ماهرخ: چشم ماهرخ: سوپمو خوردم دارو هامم طبق دستور مصرف کردم ماهرخ: خیلیییی خوابم میومد از بقیه خدافظی کردم رفتم اتاقم خوابیدم <یکم بعد> حامی: رفتم بالا، در اتاق ماهرخ و باز کردم و رفتم داخل آروم خوابیده بود چند تار مو روی صورتش افتاده بود کنار زدم پتو رو مرتب کردم رفتم پایین 𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚