「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟿
꒷⏝꒷
ماهرخ: وقتی حامی تو ماشین گفت فردا میخواد باهام حرف بزنه استرس گرفتم ولی یه امیدی ته قلبم بود
نمیدونستم چی میخواست بگه خیلی جدی بود
خدا بخیر کنه بیخیال فکر کردن شدم و گرفتم خوابیدم
꒷⏝꒷
<فردا شب>
حامی: خیلی استرس داشتم خیلیی ساعت 𝟼 بود پاشدم رفتم یه دوش گرفتم اومدم بیرون موهامو خشک کردم لباس پوشیدم عطر زدم و رفتم دنبال ماهرخ
ماهرخ: ساعت 𝟼:𝟹𝟶 بود دیگه کاری نداشتم منتظر بودم تا حامی بیاد
که صدای نوتیف گوشیم اومد
خودش بود نوشته بود رسیده
از بچه های کافه خداحافظی کردم و رفتم بیرون با چشمم دنبال ماشینش بودم پیدا کردم و رفتم نشستم
ماهرخ: سلام
حامی: سلام خوبی
ماهرخ: مرسی میریم بام
حامی: آره
ماهرخ: صدام میلرزید از استرس
-نمیشه الان بگی چیشده
حامی: میریم بام حرف میزنیم
ماهرخ: هوف باشه
<بام تهران>
حامی: رو نیمکت نشسته بودیم بینمون سکوت بود که ناهرخ سکوت و شکست
ماهرخ: خب بگو دیگه جون به لبم کردی
حامی: خب ببین ماهرخ راستش..
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟹𝟿 ꒷⏝꒷ ماهرخ: وقتی حامی تو ماشین گفت فردا میخواد باهام حرف بزنه استر
پــارٹ جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ