میدونی که انسان ها میتونن یونیورس بسازن؟
این چیزیه که زیاد شنیدی. میگن اگه داستانی که خلق میکنی به اندازه کافی قوی باشه یه جهان جدید خلق میشه...
هرچند، غیرقابل درسترس...
خب اینکه نمیتونی بهش دسترسی داشته باشی ناامید کننده بود.
یا شاید بهتر بود بعدا شاکر این موضوع میبودی
یه شب معمولی که از مغر خسته ات کار میکشیدی و چند تا طرح از اوسی بیچاره ات میزدی، کاغذ زنده شد و شخصیتت خودش رو بیرون کشید.
توی چشم هایش نفرتی در جریان بود که تا به عمر ات ندیده بودی. اونقدر عمیق و اونقدر آتشین که انگار با مسبب تمام مشکلاتش طرف شده بود
که البته خب اشتباه هم نبود.
با همون دستی که تو برایش کشیده بودی گلویت رو گرفت و پوزخند زد
"بیا جاهامون رو عوض کنیم، شاید اینطوری بفهمی داری با من چیکار میکنی!"
و در یک ثانیه، اتفاقی افتاد که در بدترین کابوس هایت هم تصور نمیکردی.
جای خودت رو با شخصیتی عوض کردی که خودت عمدا بدترین زندگی رو بهش داده بودی. اون لحظه فقط با خودت فکر میکردی این یه داستان و یه شخصیته اما حالا به گریه افتاده بودی...
به محض باز کردن چشم هات، ناامیدانه دعا کردی همه اش خواب باشه اما نبود. با درد هایی که اون میکشید و با بدبختی های اوایل زندگیش بیدار شدی و حالا باید با همه اینا سر کنی...
ای خالق بخت برگشته وحشتناک
این رو خوب بخونین~!!
این قراره داستان شما باشه.
چیه، حالا که اوسی تون رو بدبخت کردید راضی هستین؟؟
یجورایی تقدیمی محسوب میشه و اوسی تون رو میدید به من، با مشخصات اخلاقی (و ظاهری*) و پس زمینه زندگیش، بعد من یه سناریو کوچولو درمورد جا به جاییتون مینویسم 3:
فقط من مطمئن نیستم ایده خوبیه یا نه، ولی اگه هستید توی پیوی بگید و یکی از سخت ترین صحنه های زندگیش رو هم بهم بگید =)
خبب!
تا الآ کسایی که اطلاع دادن مشخصا رویانا خانم و ویکارا هستن 3:
و کت نپ خانم*
آیری خانم هم اضافه شدن!
و البته ملودی~
میوری خاله جان =)
لیا هم اضافه شد~!!!
قشنگ قراره دردناک کنم و بدبختتون کنم ها!
هرچیزی رو تجربه میکنید که به اوسیتون دادید😁
خببب
بریم اولین ها رو دست به کار شیم که ایشالا تا چند روز دیگه تحویل بدم >:)
زمانش محدودیت خاصی نداره... ولی فکر کنم بعد از گذشت سه هفته دیگه بسته شدنش منطقیه نه؟