گاهی حقیقت شبیه نوری است که آنقدر شدید میتابد که چشم را میسوزاند، نه به این دلیل که تاریک است، بلکه چون ما به دیدنِ روشناییِ کامل عادت نداریم. انسان اغلب ترجیح میدهد در سایههای نیمهروشن زندگی کند؛ جایی که نه مجبور است با دروغهایش روبهرو شود، و نه آنقدر شفاف که دیگر نتواند از خودش فرار کند.
ما هویت را مثل لباسی میپوشیم که دیگران برایمان دوختهاند؛ اسمها، نقشها، انتظارها. و بعد تعجب میکنیم چرا در آینه، چهرهای غریبه به ما نگاه میکند. شاید بحران واقعی انسان این نیست که «کیست»، بلکه این است که هرگز فرصت نکرده بفهمد اگر هیچ نقشی نبود، اگر هیچ تماشاگری نبود، اگر هیچ قضاوتی نبود، چه کسی میمانْد.
ذهن، استاد ساختن قفسهایی است که میلههایشان از فکر ساخته شدهاند. ما در این قفسها راه میرویم، میخوابیم، رؤیا میبینیم، و اسمش را آزادی میگذاریم. اما آزادی شاید لحظهای باشد که جرأت کنیم حتی از باورهای عزیزمان هم بگذریم، چون بعضی باورها نه برای حقیقت، بلکه فقط برای آرام نگه داشتن ترسهای ما ساخته شدهاند.
و شاید معنای عمیق زندگی این نباشد که به جواب برسیم، بلکه این باشد که آنقدر صادق شویم که سؤالهای درستی بپرسیم. چون بعضی انسانها با جوابها میمیرند، اما بعضی دیگر با سؤالها زنده میمانند. و در این میان، انسان، نه یک نقطهی ثابت، بلکه یک روند است؛ زخمی که فکر میکند «من» است، در حالی که فقط «در حال شدن» است.