سکوت فقط نبودِ صدا نیست؛ سکوت جایی است که در آن، ذهن دیگر نمیتواند با کلمات از خودش پنهان شود. در سکوت، آدم مجبور میشود با نسخهای از خودش روبهرو شود که هیچ داستانی برای توجیهش ندارد. برای همین است که بسیاری از ما از شلوغی فرار نمیکنیم، به شلوغی پناه میبریم.
ما از تنهایی میترسیم، نه چون تنها بودن دردناک است، بلکه چون در تنهایی، نقابها بیمصرف میشوند. آنجا دیگر نمیتوان نقش بازی کرد؛ فقط میشود بود. و «بودن» برای کسی که عمرش را صرف «نشان دادن» کرده، ترسناکتر از هر قضاوتی است.
شاید به همین دلیل است که انسان اینهمه صدا، تصویر و حواسپرتی ساخته: نه برای سرگرمی، بلکه برای فرار از آن لحظهای که بفهمد اگر همه چیز خاموش شود، چه چیزی از او باقی میماند.