eitaa logo
☆ رُز آبی ...☆
44 دنبال‌کننده
768 عکس
151 ویدیو
0 فایل
" یک لعنت و صد رحمت به اولین نگاهی که به چهره دریاگونه‌ات انداختم؛ " پل ارتباطی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_etbkkle&btn=پل.ارتباطی🪐
مشاهده در ایتا
دانلود
به من ثابت گشت که مانگا به چاپ رسیده با ترجمه فارسی اصلا به درد نمیخوره✔️ یعنی هر صفحه ای که میخونی فکر میکنی داره به شعورت توهین میشه😔
https://eitaa.com/coocytd/1690 وقتایی که کتابی ترجمه میکنن نه عامیانه😂💔
☆ رُز آبی ...☆
https://eitaa.com/coocytd/1690 وقتایی که کتابی ترجمه میکنن نه عامیانه😂💔
وقتایی که اسم شخصیتا رو بر اساس سلیقه مترجم بزرگوار تغییر میدن😂
باورم نمیشه دارم برمیگردم😔✔️
باورم نمیشه که زنده‌ام
آدم‌ها! چه موجودات پیچیده‌ای هستند همنوعان من! چه افراد دروغ‌گویی! ولی من چی؟ من کیستم؟ من کیستم؟ بازیگر نقش خودم؟ بی‌رحمی است کسی که نقش مرا نوشت زندگی بود نه من. نویسنده‌ای که نوشته‌های زندگی را روی صفحه هستی به تصویر می‌کشد. نمی‌خواهم بازیگر رمان زندگی باشم. من؛ نمی‌خواهم تکه‌ای از زندگی باشد. پس چه می‌خواهم؟ چه می‌توانم بخواهم؟ ای کاش من خود نوشته‌هایم بودم! نوشته‌هایم را زندگی می‌کردم. غم‌هایم را گریه می‌کردم و شادی‌هایم را می‌خندیدم. کاش آمیخته‌ی فکر و احساسم را فدای احساس پوچ و خیالی زندگی که عشق صدایش می‌زنند نمی‌کردم. ای‌کاش آدم‌ها را شناخته بودم. کاش می‌دانستم که همه‌شان بازیگرهای حرفه‌ای هستند، دست‌نشانده های فریبنده زندگی! زندگی ساده نیست، زندگانی هم. چه کسی این دفتر را می‌خواند؟ که می‌داند که بعد از من زندگی چگونه نقشی را برای بازیگرانش انتخاب می‌کند؟ نه هیچ‌کس نمی‌داند. ای‌کاش فقط یک نفر بازیگری نه بلکه زندگی می‌کرد. مثل گربه‌های خیابانی که با تمامی خیابان‌های شهرهایی که از آن‌ها ساده گذر می‌کنیم و گه‌گاه با بعضی از آن‌ها به یاد روزهایی که دست کسی را می‌فشردیم بغض می‌کنیم زندگی کرده و تا روز آخر زندگانی شان زندگی می‌کنند. کاش معنای زندگی را بدون خواندن سکانس رمانش می‌فهمیدم آن‌وقت بود که هیچ‌وقت آرزوی بزرگ شدن نمی‌کردم! 🍊
حاضرم صد بار دیگه شب های روشن‌رو بخونم و با سپیده‌دم شب اخر بگریم🥲😔
🌿 به‌خاطر دارم که آن روز هم رؤیاهایم سرشار از غم بود و گرچه پیش‌از آن شرایط بهتر نبود، بااین‌وجود حس می‌کردم که زندگی قبل از آن گویا ساده‌تر بود و آرام‌تر و این افکار سیاه به این نحو به ذهنم دوخته نشده بود و وجودم به این نحو غرق در تیرگی نبود و این پشیمانی روح زار، این غم‌های تیره که آرامش شب و روز را از من می‌گیرد، وجود نداشت و آدم حیرت‌زده است که پس‌ این رؤیاها کجا رفتند؟ و آدم حیرت‌زده سر تکان می‌دهد و در دل می‌گوید که عمر چه زودگذر است! آدم از خود می‌پرسد که تو با سال‌های طی شده‌ات چه کردی؟ بهترین سال‌های زندگی‌ات را کجا به خاک سپردی؟ زندگی کردی یا نه؟ با خود می‌گویی بنگر، ببین این دنیا چه زود بی‌اعتنا می‌شود.