هدایت شده از رؤیایِ بیتِکرار ؛
❄🌨-خبر رسیده که همین چند روز پیش، وقتی تازه دو روز از آخرین ماه فصل قشنگ زمستون گذشته بود، یه بانو خوش قلب و خوش قلم نزدیک 16 سال پیش پا به این دنیا گذاشت؛ پا به این دنیا گذاشت تا به وسیلۀ قلب جوهرآلود کاغذ درک بشه و درک کنه، به دنیا اومد تا دنیای اطرافیانش رو زیباتر کنه :>☕🌚🦢
تولدت خیلی خیلی مبارک بانو اولیویای قشنگم؛ امیدوارم آرزوهای قشنگ -مثل خودت- رو از تو دفتر خاطراتت بخونی ^^
-باآرزوی بهترینها؛قاصدک :)
هدایت شده از رؤیایِ بیتِکرار ؛
جالبه، روز دوم اسفند تولد اولیویا رودریگو هم بوده^^
☆ رُز آبی ...☆
❄🌨-خبر رسیده که همین چند روز پیش، وقتی تازه دو روز از آخرین ماه فصل قشنگ زمستون گذشته بود، یه بانو خ
وای خدای من😭😭
قاصدک قشنگم...
واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکر کنم خیلی خوشحال شدم واقعا خیلی زیاد🥺
مواجه شدن با این پیام خیلی غافلگیر کننده بود❤️😭
هر جمله از این پیام رو که خوندم لبخندم بزرگتر شد🌿💕
ممنونممممم💙🧡💙🧡
☆ رُز آبی ...☆
جالبه، روز دوم اسفند تولد اولیویا رودریگو هم بوده^^
عهههه چه جالب💕😂✔️
☆ رُز آبی ...☆
جدی مگویی؟😳 من نمیدونستم تولد مبارک الیویا جانم🎀
ممنونم فرزنددد💕
اگه قرار بود یه کانال در مورد بانگو میداشتم قطعا هر روز توش پر حرف های بی انتها بود چون تنها چیزی که میتونم ساعت ها در مورش حرف بزنم بحث و صحبت در مورد جزئیات بانگوعه✔️😔🥲
☆ رُز آبی ...☆
اگه قرار بود یه کانال در مورد بانگو میداشتم قطعا هر روز توش پر حرف های بی انتها بود چون تنها چیزی که
البته قرار نیست همچین اتفاقی بیوفته من اینجا رو دوست دارم
((قلب محصور در شیشه برفی✔️))
امروز در همان کافه آشنا روی صندلی همیشکی نشستهام. بعد از اولین باری که با صمیمیترین دوستم به اینجا آمدم،عادت کردم که هر روز بعد از اتمام شیفتبعدازظهر کارم به اینجا بیایم و چند وقتی را با خودم خلوت کنم.
هر روز ادم های متفاوی روی این صندلی های چوبی مینشینند. پیر،جوان،عاشق،معشوق،دلشکسته،دختر،پسر...
گاهی احساس میکنم فقط منم که در این گوشه خلوت،زندگی بی فراز و نشیب و یکنواخت دارم؛ بدون معشوق،بدون همدم و بدون همراز.
زیستنی قابل پیشبینی و ملالآور که دقیقه به دقیقهاش روی برگه های کوچک و بزرگ ثبت میشود. زندگی کاغذی! چقدر خندهدار و نفرت انگیز است زندگیام. کجا میشود پایانش را دید؟ آه خدای من، از کی زندگی کاغذی من پوچ و بی معنا شد؟
نمیدانم این خزعبلها اثرات مستی است یا روزنهی روشنفکری و حس مسئولیت در برابر زندگیبیهدفم!؟ هرچند دانستنش در نتیجه این افکار خللی وارد نمیکند.
زندگی کاغذی من از همان ابتدا پوچ و توخالی بود، اما... خدای بزرگ به سبب حضور او من کور شده بودم در برابر زندگانیام،چراکه تمام افکار و احساساتم معطوف جزئیات چهرهاش بود و بس!
همه چیز در برابر چشمانم نامرئی بود جز چشمان درشت و همیشه گریانش.آه که چقدر وجودم را تکه تکه میکرد بلور شکننده اشک هایش. همچون دیوانه ها سعی های مذبوحانهی خودم را به یاد میآورم،چقدر مجنون شده ام!چقدر دیوانه وار به افکار و خاطراتم چنگ میاندازم که چهرهاش در میان کاغذ های سفید و خاکستری رنگ نبازد. چقدر ترسناک و عجیب است، نباید انصاف را کنار بگذارم، او باعث شد روی کاغذ های سفید و بی هدفم رنگ زندگی پاشیده شود.
اما اکنون چه؟ دوباره به همان روزهای قبل از او رسیدهام،عدالت کجای این سرنوشت است؟
بعد از مرگ ناگهانیاش... هنوز در افکارم سرمای دستانش را حس میکنم!
صورت مضطربش در ذهنم مجسم میشود. محضرضای خدا! تمامش کن، انقدر مرا در آغوش تنهایی مفشار. این انصاف نبود. جسما را از آغوشم بیرون کشیدی اما... ای احمق!روحت هنوز در قلبم جولان میدهد،بند دلم را پاره میکند و از نو میبافد. این کلاف پوسیده کی به سر میاید؟ این داستان غمانگیز کی پایان میپذیرد؟
آه از جنونی که بعد از حماقت تو دامنگیر من شد:)
#مفقوداثری_مدفون_در_گل_های_آبی