eitaa logo
☆ رُز آبی ...☆
44 دنبال‌کننده
768 عکس
151 ویدیو
0 فایل
" یک لعنت و صد رحمت به اولین نگاهی که به چهره دریاگونه‌ات انداختم؛ " پل ارتباطی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_etbkkle&btn=پل.ارتباطی🪐
مشاهده در ایتا
دانلود
☆ رُز آبی ...☆
خرداد اگه لکه ننگین امتحانات مثل بختک روش نیوفتاده بود:✨✨✨
از گرما فاکتور نگیرید به جای گله از گرما از مهربانی نوازش سرد کولر صحبت کنید✔️ *مثبت اندیشی😃
میخوام قلب محصورو بزارم. ولی واقعا احساس خوبی نسبت بهش ندارم...
((قلب محصور در شیشه برفی✔️)) امروز در همان کافه آشنا روی صندلی همیشکی نشسته‌ام. بعد از اولین باری که با صمیمی‌ترین دوستم به اینجا آمدم،عادت کردم که هر روز بعد از اتمام شیفت‌بعدازظهر کارم به اینجا بیایم و چند وقتی را با خودم خلوت کنم. هر روز ادم های متفاوی روی این صندلی های چوبی مینشینند. پیر،جوان،عاشق،معشوق،دل‌شکسته،دختر،پسر... گاهی احساس میکنم فقط منم که در این گوشه خلوت،زندگی بی فراز و نشیب و یکنواخت دارم؛ بدون معشوق،بدون همدم و بدون همراز. زیستنی قابل پیش‌بینی و ملال‌آور که دقیقه به دقیقه‌اش روی برگه های کوچک و بزرگ ثبت میشود. زندگی کاغذی! چقدر خنده‌دار و نفرت انگیز است زندگی‌ام. کجا میشود پایانش را دید؟ آه خدای من، از کی زندگی کاغذی من پوچ و بی معنا شد؟ نمیدانم این خزعبل‌ها اثرات مستی است یا روزنه‌ی روشنفکری و حس مسئولیت در برابر زندگی‌بی‌هدفم!؟ هرچند دانستنش در نتیجه این افکار خللی وارد نمی‌کند. زندگی کاغذی من از همان ابتدا پوچ و توخالی بود، اما... خدای بزرگ به سبب حضور او من کور شده بودم در برابر زندگانی‌ام،چراکه تمام افکار و احساساتم معطوف جزئیات چهره‌اش بود و بس! همه چیز در برابر چشمانم نامرئی بود جز چشمان درشت و همیشه گریانش.آه که چقدر وجودم را تکه تکه میکرد بلور شکننده اشک هایش. همچون دیوانه ها سعی های مذبوحانه‌ی خودم را به یاد می‌آورم،چقدر مجنون شده ام!چقدر دیوانه وار به افکار و خاطراتم چنگ می‌اندازم که چهره‌اش در میان کاغذ های سفید و خاکستری رنگ نبازد. چقدر ترسناک و عجیب است، نباید انصاف را کنار بگذارم، او باعث شد روی کاغذ های سفید و بی هدفم رنگ زندگی پاشیده شود. اما اکنون چه؟ دوباره به همان روزهای قبل از او رسیده‌ام،عدالت کجای این سرنوشت است؟ بعد از مرگ ناگهانی‌اش... هنوز در افکارم سرمای دستانش را حس میکنم! صورت مضطربش در ذهنم مجسم میشود. محض‌رضای خدا! تمامش کن، انقدر مرا در آغوش تنهایی مفشار. این انصاف نبود. جسما را از آغوشم بیرون کشیدی اما‌‌‌... ای احمق!روحت هنوز در قلبم جولان میدهد،بند دلم را پاره میکند و از نو میبافد. این کلاف پوسیده کی به سر میاید؟ این داستان غم‌انگیز کی پایان میپذیرد؟ آه از جنونی که بعد از حماقت تو دامن‌گیر من شد. بی خبر در آن روز کذایی ساعت ۵:۴۰ صبح! ثانیه به ثانیه اش را به خاطر دارم؛ نه تنها ثانیه به ثانیه آن روز بلکه شب قبل را هم به یاد می‌آورم،شبی که برای یک بار در دیدار های شبانه‌‌ی‌مان لبخند میزد،شاد بود و میخندید،انگار که چشمان او هیچ‌گاه اشکی جز اشک شوق نریخته بود و هیچ غمی روی دلش سنگینی نمیکرد،گویا در آن شب تنها دغدغه اش فرو افتادن قطره شبنم از روی برگ های پهن دخت گردویی بود که روبه روی خانه اش در خاک نمناک پارک محله افراد متوسط جامعه استوار ایستاده بود. اما... صبح آن روز خیابان در سکوتی مرگ‌بار فرو رفته بود،سکوتی که شاید روز های قبل پرهیاهو و غریبانه به نظر می‌رسید. سکوت سهمگین فضا را وقتی متوجه شدم که داور ذهن مشوشم با دیدن صحنه مقابلم سوت کشید. دیدن یک جسم غوطه ور در خون در آن منطقه‌ی آرام چیز غیرعادی و عجیبی بود. اما وقتی صورت بدن خونین را دیدم دیگر واقعیتی که در میانش ایستاده بودم را زیر سوال بردم. سرم را میان دستانم گرفتم و چشمانم را پوشاندم،نمیخواستم این حقیقت کذب را باور کنم،نمی‌توانستم که باورش کنم. من در برابر جسد بهترین دوستن ایستاده بودم و ذره ذره این حقیقت تلخ که او مرده است را به ذهنم می‌‌چشاندم و او این کذب حقیقت صفت را آرام آرام مزه می‌کرد و در سکوتی آزار دهنده می‌گریست در غم پوچی و بیهودگی. بی مقدمه روی زمین ماتم گرفتم و دست به صورت خونی‌اش کشیدم،هرچند که دیگر چیزی از صورت زیبایش باقی نمانده بود،به سختی قابل تشخیص بود، شاید به همین خاطر باور نمیکردم که رو به روی جسد او نشسته ام! انگار هنوز با آن چشم ها وجودم را آتش می‌زد؛چشمانی لبریز از تهی‌احساس. بی رحمانه ترین صحنه عمرم در برابر چشمانم به سرعت می‌گذشت. صورتم را خیش کشیدم ، صدایم را در گلو خفه کردم و همان بغضی را فرو خوردم که می‌دانستم کم کمک روحم را خفه می‌کند. کاری نمی‌توانستم برایش انجام دهم، او در کمال بی انصافی مرا ترک کرده بود. به دستانم که حالا از خون او سرخ شده بود ند با وحشت نگریستم. شاید خنده دار باشد اما این اولین باری بود که در زندگی‌ام آرزو کردم،آرزویی که می‌دانستم قرار نیست هیچ وقت برآورده شود؛ای کاش شب قبل از حماقتش بیشتر در آغوشم می‌فشردمش،کاش بیشتر نگاهش میکردم و ای کاش بیشتر با چشمانش لبخند میزد!
امان از زمان که بی رحمانه در گذر می‌تازد و چه زود... دیر میشود. قلبم وقتی از درد فشرده شد که با دستان خودم جسدش را به پلیس تحویل دادم. احمق خودخواه! همان شب خودم را به خانه اش رساندم، خانه اش مثل همیشه مرتب بود و ظرف ها با نظم روی کابینت چیده شده بودند. رد خون غریبا روی سینک ریخته بود.با نفرت به خشاب خالی قرص ها نگاه کردم؛دستم را به شیشه های کابینت کوبیدم. خون قطره قطره روی زمین چکید. همانطور که خون از انگشتانم جاری بود به طرف بالکن رفتم،بعد از هر قدمم قطره خونی روی زمین بر جای می‌گذاشتم.گویا این قطرات خون نشانه ای بود که مرا پیدا کند،راه را نشانش بدهد و او را به سمت من بکشاند تا این بار روحش را محکم تر از جسمش به آغوش فشارم. از بالای بالکن به زمین خونی خیابان خیره شدم که یادآور عذابی بود که گاه و بی‌گاه سعی در فراموشی اش داشتم،صدای تپش قلبم با صدای تیک تاک ساعت در آمیخته بود؛ چه همنوازی وحشت انگیزی. خیابان در نظرم دور و بی رنگ بود، دوباره،دوباره،دوباره!بار دیگر تک تک جزئیات اطرافم سفید و خاکستری شد. زمین خاکستری، چوب قهوه ای جلا خورده بالکن، زیر دستانم سیاه بود. اما... رد سرخ خون او بر زمین خاکستری در نگاهم؛ این... این چه احساس غریبی‌است که در من بیدار شده؟ قلبم دیوانه وار در قفسش می‌تپید، تنگ به خود می‌پیچید و از درد تنهایی می‌گریست،صدای فریاد های درون مغزم منطقم را کر کرده بودند. چشم احساساتم از گریه کور شده بود و من... با منطق کر و احساس کور در تقلای رسیدن به او بودم. سکوت... سکوتِ بی‌دریغ خانه اش، کاش صدای گریه هایش در مغزم نبود. ساعت، ساعت نجاتم بده، صدای رفتن ثانیه های بدون او را در گوش هایم بکوب، نگذار به صدای خنده ای که دیگر نمیشناسمش گوش کنم. نجاتم بدید! نفرین بر این درد... دریافتم که کسی نیست مرا بیرون کشد از عمق غم. رنگ سرخ خون، بوی غلیظ خون تازه ای که روی زمین آن پایین مرا فرا می‌خواند. گذر ثانیه ها کند شده بود. همه چیز... همه چیز در نظرم کند شده بود. تنها صدایی که در آن جهنم با من سخن می‌گفت صدای ساعت بود. کسی درونم نجوا می‌کرد: او از تنهایی نفرت دارد. نباید رهایش کنی، تو که بی رحم نیستی! آرام آرام نجوایش به فریاد بدل شد و کم‌کم به یک عقیده. صدا ها آرام گرفتند؛ زیر لب زمزمه کردم:به تو می‌پیوندم. باد وزیدن گرفت و در موهای کوتاهم به رقص در آمد، برگ ها را زیر پاهایم پهن کرد، از فکر اینکه برایم فرش قرمز پهن کرده بود در دلم لبخند زدم. باد مرا بدرقه میکرد، صدای ثانیه ها تشویقم می‌کردند اما یک آن... باد آرام گرفت و صدای ساعت خاموش شد، هزار و یک،هزار و دو، همزار و سه، هزار و چهار! و در آخر ساعت خانه اش لحظه مرگ مرا تا ابد ثبت کرد... حالا من دیگر مرده‌ام:)
الی سلطان داستان های هپی اند،✨😍
☆ رُز آبی ...☆
تایید میکنم✨✔️🤝
تجربه ثابت کرده عربده چویا زودتر از خودش میرسه✔️😂😔
تنها مزیت امتحانات هماهنگ و کشوری اینه که من دیگه مجبور نیستم علاوه بر برنامه امتحانات خودم برنامه رفیقمم حفظ کنم و هر روز بهش زنگ بزنم بگم امتحان املا چطور بود در حالی که خودم اون روز ریاضی دادم😭✔️
آساگیری چپتر ۱۲۳.۵ را منتشر کرده و در کمال بی رحمی و پرویی در آخر چپتر نوشته بود ادامه در جولای...
https://eitaa.com/MoonOceanMansion/1971 واقعا واقعا. شخصیت جدیدی که اضافه شده صراحتا داره میگه اگه منو بکشی همه چی تموم میشه😔