امروز رو خیلی دوست داشتم، خیلی پس برای همین اینجا مینویسمش. شب خیلی دیر نخوابیدم ولی کلاس آنلاین رو خواب موندم و حتی به یک زنگش هم نرسیدم، بعد مهدیه اومد خونمون و اتاقم رو بهم ریخت=] و بعدش رفتیم شهید گمنام که قسمت نشد بریم سر مزار شهید که حقیقتا بابتش فقط اشک.، بعد هم اومدم خونه بچهداری کردم و کلیی با نورا صحبت کردم (اون متوجه حرفام شد ولی متاسفانه من نه) بعد هم طبق قرار همیشگی رفتم تجمعات و تجمعات امشب هم جدی جدی چسبید، امشب از اون شب های پر رزق بود البته نه تنها شبش بلکه روزش هم دوست داشتنی و ناناز بود.
جدی اگر تجمعات تموم بشه از ساعت هشت شب به بعد نمیدونم باید چه کنم، قبلا چه کار میکردم؟وای یادم نی.
دیشب هم قشنگ بود، برای بار اول خادم شدم و از این پَرای سبز بهم دادن. اولش شکست عشقی خوردم چون موکب بانوان چایی نداشت'😭' ولی بعدش کلی چایی خوردم و چسبیدد، خیلی رندوم هم یه عکس از شهید همت بهم دادن و یه عکس از شهید کاظمی ولیخب دومین عکس رو یکی از بچهها ازم کِش رفت، آقا دیشب رو دوست داشتم، تازهه یه دوست لر هم پیدا کردم و خوشحالم و همچنین یه دوست دوقلو ولی خب با یه قلش بیشتر ارتباط میگیرم تا اون یکی.
‹فنیـا›
برادر همت/*
دلیل اینکه خیلی ذوق کردم از این عکس این بود که در حال حاضر دارم کتاب "به مجنون گفتم زنده بمان" رو میخونم که روایتهایی است از چشم کسانی که شهید همت رو دیدن. جدی جدی خیلی ذوق کردم، خیلی🤍