امروز حال داد.
اول که سه زنگ کلاس مجازی رو خواب بودم یعنی تا گفتم حاضر غایب شدم بعد هم رفتم سراغ خانومجان و تولد امام رضا(ع) رو تبریک گفتیم. بعد رفتم یه هدف نازبلا رو تیک زدم اونم خرید انگشتری که وقتی یکی دید متوجه مجنونالعباس بودنم بشن. بعد بدو بدو رفتم موکب و محله رو برای تجمعات آماده کردیم.
‹فنیـا›
+امشب فضه میگفت بیا از تو هم فیلم بگیریم تا در پاسخ به درخواست تو با موشک آبی هم تلآویو رو شخم بزن
امشب اون پیرزن آبی رو دیدم که لباس آبی و ساعت آبی و طبق همیشه تسبیح آبی پوشیده بود منم بت ذوق رفتم پیشش گفتم خاله چقدر لباست خوشرنگ بعد یهو دیدم عوا ساعتشون هم آبیه و بهشون گفتم من وقتی شما رو میبینم حس میکنم آینده من هستید و خیلی دوستون دارم.. و قسمت جذاب داستان اینه که وقتی رفتم پیششون گفتم "سلااام خاله لباست چه خوشگله سفت و محکم بغلم کرد." و در آخر گفتوگو گفتن که به خدا بگو "خانوم محمدی به همه حاجتهاشون برسن" و انشاءالله که خیره=)
#گفتوگوهایمن
خلاصه که وقتی یکیو دید خوشگل و نانازه برید بهش بگید، حتما بگید چون هم شما خوشحال میشید هم اون نازبلا.
‹فنیـا›
دل چیه بابا، من تمام جانم تنگه شماست.
نیازمند اینم که امام رضا بگن بیا مشهد تولدم دعوتی..(=