.
در دنیایی دیوانه، تنها دیوانهها عاقل هستند.
–تیمارستان–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
قدمت مبارک ای تنها گریه کننده بر گناهان ما . . !
.
تو نیستی و هوای شهوت عالیست
سهم دلمان کسالت و بی حالیست
بگذار که راحتت کنم آقا جان
این جمله دروغ است که جایت خالیست
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
باد خودش را به در و پنجره میکوبید.
آنقدر کوبید و کوبید، که بالاخره به داخل آمد.
دستانش را جلوی آتش شومینه گرفت و گرما از کلبهی کوچکم رفت.
کلبهای که زمانی سبز و دلانگیز در مرکز جنگل بود، اما حالا به مانند غاری سنگی در دل کوه.
سرما و دانههای برف مهمانم شدند.
در و پنجرهها را به رویش چفت و قفل کردم. اما دست بردار نبود. اینبار آنقدر خودش را کوبید که شیشههای بخار گرفتهی پنجره را شکست و زمین را نُقل بلور شیشه زینت بخشید.
خسته بودم و درمانده. گلایه نکردم. در عوض روی مبل تک نفرهی رنگ و رو رفتهام مچاله شدم.
پلکهایم سنگینی میکردند. لحظهای همه جا تاریک بود و لحظهای دیگر داخل کلبه هم مانند بیرون سفید پوش شده بود. لحظهای تاریک بود و لحظهای دیگر جز سفیدی چیزی نبود. گمانم همان طور بر روی مبل، زیر برفها مدفون شده بودم، و متروک...
پس زَمهریر اینگونه است! میسوزی. نه با آتش، از سرما میسوزی.
اما هنوز میدیدم. زمان از من روی گردانده بود.
آمدی، از دور. در عجب بودم از لبخندی که به لب داشتی؛ گویی با وجود پاهای برهنهات سرما را حس نمیکردی.
قدم به داخل گذاشتی. گوشهای از رد پایت قرمز بود. هرچه بیشتر نزدیک میشدی رد پاهایت قرمزتر میشدند.
آهسته از درون خود را ملامت کردم. کاش حداقل شیشه خردهها را جمع میکردم!
لحظهای تاریک بود، لحظهای دیگر تو نبودی و من شاهد جریان خون تو در رگهای زندگیام بودم.
شومینه دوباره سرخ بود و زبانههای آتش ترانه میخواندند.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉