شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
ساکت است. چند وقتی میشود که دیگر صدای خندههای معصوم کودکانه و گامهای پر شورش در این خانه نمیپیچد. گوشهای کز میکند، زانوهایش را بغل میگیرد و به گوشهای خیره میشود؛ گاهی مثل پیرمردها غرولند میکند که بگوید وجود دارد و هنوز نفس میکشد. اما دیگر هیاهوی کودکی ندارد.
چرا؟ چه چیزی حال خوبش، خندههایش، اشتیاقش را هیولاوار بلعیده بود؟!
از دیروز حتی غرولند هم نمیکند... رو به روی پنجره نشسته و به افقی نامعلوم خیره شده.
نتوانستم تحمل کنم. کنارش روی کف چوبی اتاق که سرما ازش نفوذ میکرد نشستم.
با تکانی خودش را اندک از من فاصله داد. چرا؟
پرسیدم: با من قهری؟
سرش را رو به من چرخاند. چشمان کوچک تیلهایش از تجمع اشک برق میزد. لبهای کوچک غنچهایش که انگار همیشه آنها را بر هم میفشرد، حالا به لرزش افتاده بود. چرا؟
تنها چیزی که میدانم این است که کسی او را نفهمیده، دگر مأمن امنی برای حرفهای دل خود نمییابد.
دلم میخواهد دوباره بخندد. دلم میخواهد دوباره کبوترانه پرواز کند، و برای من نوید باشد که در این خانهی درونی هنوز زندگی و امید جریان دارد.
گر چه گاهی غمگین میشود و از دنیا و مردمانش زده، کودک درونم را شاد نگه خواهم داشت.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
آدمیزاد فراموش کاره؛ وقتی درد داره، قیلوداد میکنه، داد میکشه و بعد یادش میره.
درد که همیشه درد نمیمونه، یا درمون میشه
یا آدم بهش انس میگیره!
–خواب زمستانی–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
هرچه آیینه به توصیف تو جان کند نشد
آه، تصویر تو هرگز به تو مانند نشد
گفتم از قصه عشقت گرهى باز کنم
به پریشانى گیسوى تو سوگند، نشد
خاطرات تو و دنیای مرا سوزاندند
تا فراموش شود یاد تو، هرچند نشد
من دهان باز نکردم که نرنجی از من
مثل زخمى که لبش باز به لبخند، نشد
دوستان عاقبت از چاه نجاتم دادند
بلکه چون برده مرا هم بفروشند، نشد
- فاضل نظری
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉