شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
نفسهایم جان میکندند تا از سینه خارج شوند. ترس از اینکه مبادا از قبرهایشان به قصد انتقام برخيزند، مرا وادار میکرد از باد هم سریعتر بدوم.
به ترتیب هرکدام را داخل گور انداخته بودم. و هر دفعه هرکدام با چهرهای متفاوت به من التماس میکرد که رویش خاک نریزم. یکی لبخند روزهای شیرین را بر لبانش جاری میکرد، یکی محبتِ محبوب را با حالت دستانش نشانم میداد، دیگری اشکِ معصوم کودکانه میریخت، آن دیگری...
به یاد دارم آن شب آخرین آنها را با بیرحمیِ تمام، کنار دیگران دفن کردم. فکر میکردم با اتمام این قضایا روح شعلهورم آرام میشود، اما... اشتباه میکردم!
زمان زیادی گذشته. آنها به یکباره سراغم نیامدند؛ ذره ذره مرا کشتند، درست مثل زمانی که روی زمین بودند. هر شب مرا وادار میکنند بر سر قبرشان بروم و نبش قبر کنم.
خاک را کنار که میزنم، آرام نگاهم میکنند. هنوز مثل روز اول سالم هستند فقط رنگشان مات شده، درست مثل روح شعلهورم که حالا آتش زیر خاکستر است.
معصومانه لبخند میزنند. دیگر التماسم نمیکنند. حقیقتا من و آنها از یکدیگر جدا نشدنی هستیم.
این دفعه همهشان دورم حلقه میزنند. بوی روزهای شادِ غمآلود میدهند، بوی خوشبختیِ ماتمزده... بوی محبوب از دست رفته... هرکدام برایم آغوش باز میکنند و من چون هستهای درخشان در مرکز این توپ تاریک و مات میمانم. خاک زیر پایم سست میشود و در یک حرکت همهی ما را به درون خود میکشد، یک جور گور دسته جمعی.
گذشته و خاطرات انسان جز این نیستند؛ حتی اگر آنها را زیر خاک بگذاری و راه نفسشان را ببندی، بازهم با اتصالی نامرئی همواره همراه تو میمانند.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
. هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد - سعدی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
اینو دوباره بخونیم، درس بزرگیه.