eitaa logo
شـب آبی ‌
28.2هزار دنبال‌کننده
206 عکس
13 ویدیو
1 فایل
﷽ سرآغاز { 1401/7/10 } سرگشته و حیران در میان کوچه‌ها به دنبال تو می‌گردم؛ فقط می‌خواهم مثل آن شب‌آبی در آغوش تو آرام گیرم! ‌• کپی؟ به جز #آیهان_نویس که نویسنده‌ی خودمون می‌نویسه مانعی نیست☕️ • تبلیغات🌱 @tb_bluenight • صندوق پستی📬 @BluePostman
مشاهده در ایتا
دانلود
. تو مثل آغوشی شبیه پیراهن خریده‌ای اما مرا نمی‌پوشی اگر چه‌ نزدیکی، غریبه‌ای با من چنان‌که می‌خواهم مرا نمی‌خواهی تو می‌توانی که دلیل لبخند عمیق من باشی ‌ولی نمی‌خواهی رفیق من باشی اگر چه زیبایی به من نمی‌آیی - سیدتقی سیدی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. از آن شب‌هاست که به نظرم می‌رسد بیشتر از توانم زندگی کرده‌ام. انگار مدتها پشت چراغ قرمز گیر افتاده‌ام و آخرین اتوبوسی که به خوشحالی می‌رفت با چراغ سبز قبلی رفته. - حمید سلیمی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. آغوش وا کن، ابرِ مرا در بغل بگیر بارانی‌ام، شبیه بهاری که پیش روست - مژگان عباس‌لو 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. گر بیایی و پرسی: چه بردی اندر خاک؟    ز خاک نعره بر آرم که آرزوی تو را - بیدل دهلوی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. زندگی می‌کنم! هر چه بادا باد! به خاطر مادرم زندگی می‌کنم که تا آخرین لحظه، از آرزوی خوشبختیِ من دست برنداشت. - توشیکازو کاواگوچی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. حاجت ز که می‌خواهی، جایی که خدا باشد - واعظ قزوینی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. وقتی یکی برات پیام تبریک می‌فرسته، خوشحالت می‌کنه، اما کافیه یه شخص مجهول‌الهویه، بی‌دلیل برات تبریک بفرسته، اون وقت قضیه فرق می‌کنه. توی تاریکی هرچیزی ترسناک می‌شه. –آنام– 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. بغضی‌ست در این ابر که باران شدنی نیست - حسین دهلوی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
. بندی به پای دارم و باری گران به دوش در حیرتم که شُهره‌ به بی‌بند و باری‌ام - غلام‌رضا شکوهی 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی ‌
#بی‌کلام 🎧🎶
در روشنایی روز و مشغله‌های روزمره، چندان برایم قابل تشخیص نیستند؛ تنها می‌توانم حس کنم چشم‌هایی در سایه‌ها، دزدکی تعقیب‌م می‌کنند. از من چه می‌خواهند؟ سوالی که شب‌ها بیشتر در سرم جان می‌گیرد. درست زمانی که از خستگی به خواب پناه می‌برم. از گوشه و کنار اتاق، مِه‌ای تاریک و غلیظ که کم‌کم بزرگ شده، جان می‌گیرد، بر سینه‌ام چنبره می‌زند و راه نفس‌م را می‌بندد. گاهی لمس دست‌هایی را حس می‌کنم. از بین گیسوان‌م می‌خزد، خش‌خش‌کنان از حفره‌ی گوش به درون سرم می‌رود، در بین شیارهای مغزم آن‌قدر وول می‌خورد و پچ‌پچ می‌کند که ناچار به سرم می‌زند خودم را سلاخی کنم و آن‌ را بیرون بکشم؛ شاید هم این شیاطین کوچک چنین افکاری را بر من تحمیل می‌کنند، نمی‌دانم. بعضی شب‌ها از زیر ناخن‌هایم سر می‌خورند، در استخوان‌م لانه می‌کنند. انگار مامور به تخریب ساختمان اسکلتی تنم باشند، بند‌بند وجودم درد می‌گیرد. حتی اگر از این شکنجه‌ها در بیداری قبل از خواب خبری نباشد، در خواب به صورت کابوس‌هایی مبهم، هیبت‌‌هایی سیاه و بدقواره به سراغ‌م می‌آیند. راه فراری ندارم. در خواب خشکم می‌زند و در بیداری سلاحی برای دفاع ندارم. سوال‌هایم بی‌جواب است. چرا؟ از من چه می‌خواهند؟ چه هستند؟ 𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉