بن بست رویا
part....... 8
همینجوری نشسته بودیم
ساعت نردیک 5 صبح بود
که یهو صدای کلید امد
نازنین: وایییی اخ جون حامیم امدددد
رویا: جانم؟! منظورت مجیده دیگه نه؟!
نازنین: اممم.... چیزه اره منظورم همون بود اشتباه گفتم😅
و بدون توجه به من با سرعت رفت سمت در
که یهو دیدیم رنگش پریده
و با جیغی که زد قلبم ریختتت
نازنین: رویااااااا دزدددددد امدههههههه
یهو با شنیدن صدای مردی سکتهرو زدمممم
🗣: هیسسسس ساکت شو ضعیفه
همینو که گفت
نتونستم جلوی دهنم رو بگیرم
که لب زدم: ضعیفه جد و آبادته
🗣: جون بابا زبونتون هم که درازه
اینو گفت و اروم اروم نزدیکمون شدد
رویا: چ... چی... چیکارر میکنی... نننیار نزدیک
🗣: اخی لنکنت گرفتی جوجه؟!
و باز هم نزدیکمون شد
نازنین: نیا جلو اگر بیای همین لیوان رو تو سرت میشکنم
اون مرده تا امد حرف بزنه
یهووو.....
ادامه دارد
بن بست رویا
part....... 9
تا امد حرف بزنه
یهوو
با صدای حامیم حرفش قطع شد
حامیم: من جات بودم بیشتر ازاون نزدیکشون نمیشدم چون اگه یه قدم دیگه به سمتشون بری
هنوز حرف حامیم تموم نشده بود که
مجید گفت
گفت: دیگه قول نمیدیم پات سالم بمونه
و بعدش حامیم و مجید با چند تا سرباز دیگه ریختن تو خونه و این دوتا رو دست گیر کردن
همین که حامیم و مجید دست بند رو زدن به دست اون دوتا
بدون توجه به تعداد سرباز هاو......
بدون توی به این که حامیم و مجید ابوهتی دارن پیش اینا
سریع خودمو پرت کردم
بغل حامیم
حامیم هم منو بغل کرد
و مجید همینجور خیت و مات منو حامیم رو داشت نگاه میکرد
نه تنها مجید بلکه کل سرباز ها داشتن به ما نگاه میکرد
که مجید گفت: به کارتون برسید
چیه خوب داداشم بوددد
وا یه جور نگاه میکردن انگاری داشتم پسر مردمو بغل میکردم داداشمه خوب🤔
ادامه دارد
بن بست رویا
part....10
#نازنین
مجید و حامیم سرباز هارو رد کردن رفت
خیلی دیر وقت بود ما رفتیم خوابیدیم
حدود ساعت 12 ظهر بود که با صدای رویا بیدار شدم رویا بود
رویا:وایی نازنین پاشو ساعت رو دیدی؟مثل خرس خوابیدیم ناهار نذاشتیم🥱
همین جوری داشتیم حرف میزدیم که حامیم اومد تو اتاق
حامیم گفت:رویا ولش کن نازنین رو بزار بخوابه امروز ناهار بامنو مجیده
توهم بیا کمک
#رویا
حقیقتا حسودیم شد🤦🏻♀️..
واااا چرا این بخوابه من بیام کمک. عیشششش
و بعدش پشت سر حامیم رفتم آشپز خونه ..
مجید گفت :رویا جون شما نمی خواد کمک کنید من هستم 💘
حامیم گفت. :چی شد الان؟! رویا جون؟! کی با هم انقدر پسر خاله شدین؟!
رویا: نه مجید منظوری نداشت
حامیم گفت :جاننن؟😐
مجید زیر لب گفت: امدی جمعش کنی بد تر گند زدی
تا امد حامیم حرف بزنه
رویا سریع بحث رو پیچوند
رویا: امممم بریم غذا درست کنیم
مجید: تو نه من و حامیم تو برو استراحت کن خسته میشی
حامیم: چشمم روشن جلو چشم من دارین به هم نخ که چه عرض کنم طناب میدین؟!
مجید: تو حرف نزنی نمیشه؟! بابا بزار یه دو دقیقه فاز سوپر من برداریم
اه
رویا: من برم دیگع تا اینجا دعوا نشده
ادامه دارد.....