معرفی خودم ؛
فاطمه ( جوادی ) هستم.
اهل اصفهان .
ساکن اصفهان .
۱۴ سالمه .
متولد ۱۷ اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۱ هستم .
کلاس هشتمم .
عاشق کتاب هام و واسه همین این کانال رو راه انداختم. 🗝✨️
ورزشکارم .( حدود ۵ سال میشه که هندبال رو به صورت حرفه ای پیگیری میکنم .)
به شدت عاشق فیلم و سریال های ایرانیم . 🎬
ژانر کتاب هایی که مورد علاقم هستن ؛
●فانتزی 🔮🦄
●رمان 🩰🪞
●کلاسیک 📜🤎
●تخیلی🧸🎀
📚ليست کتاب های قشنگمون ؛
1.#بامداد_خمار 🎻
2.#سمفونی_مردگان 📻
3.#سال_بلوا ✨️
4.#زنان_کوچک 🕯
5.#جای_خالی_سلوچ 👤
6.#کیمیاگر 🪔
7.#شازده_کوچولو 📖
8.#تماما_مخصوص 🎭
9.#اما 🪄
10.#انسان_در_جستوجوی_معنا 🖼
11.#بوف_کور 🦉
12.#چراغ_ها_را_من_خاموش_میکنم 💡
13.#سووشون 🗝
14.#یک_عاشقانهی_آرام 🤍
15.#صد_سال_تنهایی ♟️
16.#دختر_پرتقالی 🍊
17.#عشق_پیچیده 🫀
18.#بازی_پیچیده 💬
19.#نفرت_پیچیده 💤
20.#دروغ_پیچیده 🤸♂️
21.#قمارباز 🤎
22.#دالان_بهشت 🌻
23.#چشمهایش 👁
24.#جنایت_و_مکافات 🩸
25.#تکه_هایی_از_یک_کل_منسجم ✨️
26.#شبهای_روشن 🌃
27.#به_امید_دل_بستم 🫂
28.#وقتی_نیچه_گریست 📺
29.#یاقوت_کبود 🥇
30.#یاقوت_سرخ 🥈
31.#زمرد_سبز 🥉
32.#ملکهی_سرخ 🩸
33.#پیرمرد_و_دریا 🌊
34.#شاهزادهی_سنگدل 🏹[جلد1پادشاه پریان]
35.#پادشاه_پلید 🤴[جلد2پادشاه پریان]
36.#ملکهی_پوشالی 👸🏼[جلد3پادشاه پریان]
37.#منتخب_نقرهای 🗡
38.#روزی_روزگاری_دلی_شکسته 🦊 [ جلد اول مجموعه ی روزگار ]
39.#تصنیف_بعد_از_او_هرگز 🩰 [ جلد دوم مجموعه ی روزگار ]
40.#نفرینی_برای_یک_عشق_حقیقی 🍎 [ جلد سوم مجموعه ی روزگار ]
41.#عشق_زشت 🫧
42.#شوالیه_و_شاپرک 🦋
🖇مجموعه کتاب هامون ؛
1.مجموعهی عشق پیچیده؛
.#عشق_پیچیده 🫀
.#بازی_پیچیده 💤
.#نفرت_پیچیده 💬
.#دروغ_پیچیده 🌀
2.مجموعهی سه گانهی سنگ های قیمتی ؛
.#یاقوت_کبود 🥇
.#یاقوت_سرخ 🥈
.#زمرد_سبز 🥉
3.مجموعه ی پادشاه پریان ؛
1.#شاهزادهی_سنگدل 🏹
2.#پادشاه_پلید 🤴
3.#ملکهی_پوشالی 👸🏼
4.مجموعه ی روزگار ؛
1.#روزی_روزگاری_دلی_شکسته 🦊 [ جلد اول مجموعه ی روزگار ]
2.#تصنیف_بعد_از_او_هرگز 🩰 [ جلد دوم مجموعه ی روزگار ]
3.#نفرینی_برای_یک_عشق_حقیقی 🍎 [ جلد سوم مجموعه ی روزگار ]
🔍لیست هر روز در حال به روزرسانی هست✨️
🦢 راهنمایی های من واسه این که گم نشید؛
#پی_دی_اف
#معرفی_کتاب
#جینگولیجاتِ_کتاب
#تیکه_کتاب
#کتابخونه
#پروفایل_کتابک
#ویدیو_کتابک
#یادداشت
#فن_آرت
#نانای(یه سری چیز میز نا مربوط به محتوا و از این حرفا 😃)
#شعر_غنی
#از_جمله
#توصیه_به_کتابیها
#نقد_کتابی
#والپیپر_کتابیا
مگر از روی نعش من رد بشوی
- این طور حرف نزنید مامان، خیلی سبك است. از شما بعید است. شما كه می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می
شوم.
- پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است.
- آخر چرا؟ من كه نمی فهمم. خیلی عجیب است ها! یك دختر تحصیلكرده به سن و سال من هنوز نمی تواند برای زندگی
خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب كند؟
- چرا، می تواند. یك دختر تحصیلكرده امروزی می تواند خودش انتخاب كند. باید خودش انتخاب كند.
ولی نباید با پسری ازدواج كند كه خیلی راحت دانشكده را ول می كند و می رود دنبال كار پدرش. نباید زن پسر مردی شود كه
با این ثروت و امكاناتی كه دارد، كه می تواند پسرش را به بهترین دانشگاه ها بفرستد، به او می گوید بیا با خودم كار كن،پول توی گچ و سیمان است. نباید زن مردی بشود كه پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضاء كند. سودابه، در زندگی فقط چشم و ابرو كه شرط نیست. پدر تو شبها تا یكی دو ساعت مطالعه نكند خوابش نمی برد. تو چه طور می توانی با این خانواده زندگی كنی؟ با پسری كه تنها هنر مادرش این است كه غیبت این و آن را بكند. بزرگترین لذت و سرگرمیش در
زندگی سرك كشیدن و فضولی كردن درامور خصوصی دیگران است. تو نمی توانی با این ها كنار بیایی. تو مثل این پسر بار نیامده ای.تو......
#بامداد_خمار
هوا كم كم خنك می شد. اول پاییز بود. درها را رو به حیاط بسته بودند. حدود یك ساعت به غروب مانده عاقد برای خواندن خطبه عقد آمد .
بعد سر و كله رحیم و مادرش پیدا شد. رحیم در لباس نو، با كت و شلوار و جلیقه و ارسی های چرم مشکی .
باز هم همان موهای پریشان را داشت. واقعا زیبا و خواستنی شده بود، گرچه من او را در همان لباده و پیراهن یقه باز بیشتر می پسندیدم. انگار در این لباس ها كمی معذب بود
مادرش زنی ریزه میزه و لاغر بود كه زیور خانم نام داشت. موهای سفیدش را حنا بسته و از وسط فرق باز كرده بود كه از زیر چارقد ململ سفید پیدا بود.
چشم های ریز و سیاهی داشت كه با سرمه سیاهتر شده بودند. بینی قلمی و لب های
متناسب او بی شباهت به بینی و لب های رحیم نبود.
می ماند چشم های درشت رحیم كه قهرا باید به پدرش رفته باشد. زیور خانم رفتار تند و تیزی داشت. پیراهن چیت گلدار نویی به تن كرده بود و به محض ورود به اتاق، در حالی كه از ذوق و شوق سر از پا نمی شناخت، كله قندی را كه به همراه داشت بر زمین گذاشت و با دو ماچ محكم لپ های بزك كرده مرا بوسید و با شوق فراوان گفت:آرزوی چنین روزی را برای پسرم داشتم .
#بامداد_خمار
bamdad-khomar.pdf
حجم:
1.9M
៹#پی_دی_اف𓂅.⋆📻
بامداد خمار 🤍📚
نویسنده : فتانه حاج سید جوادی👤👜
ژانر : اجتماعی _ رمان 📜🪞
قلم نویسنده بسیار گیرا و شیرین هست 🎀📕
نشر : البرز🗞🎐
تعداد صفحات : ۴۳۹📖📂
سال نشر : ۱۳۷۷📓⚡️
#بامداد_خمار ✨️🧶
به تمام دختران بلند پرواز جهان ؛
رویا های بزرگتر بپرورانید
اهداف بلندتر داشته باشید
نیرومندتر بجنگید
وهنگامی که تردید در دل دارید
بدانید که حق با شماست.
#تیکه_کتاب
#داستان_های_خوب_برای_دختران_بلندپرواز