🦢 راهنمایی های من واسه این که گم نشید؛
#پی_دی_اف
#معرفی_کتاب
#جینگولیجاتِ_کتاب
#تیکه_کتاب
#کتابخونه
#پروفایل_کتابک
#ویدیو_کتابک
#یادداشت
#فن_آرت
#نانای(یه سری چیز میز نا مربوط به محتوا و از این حرفا 😃)
#شعر_غنی
#از_جمله
#توصیه_به_کتابیها
#نقد_کتابی
#والپیپر_کتابیا
مگر از روی نعش من رد بشوی
- این طور حرف نزنید مامان، خیلی سبك است. از شما بعید است. شما كه می دانید من تصمیم خودم را گرفته ام و زن او می
شوم.
- پدرت ناراضی است سودابه. خیلی از دستت ناراحت است.
- آخر چرا؟ من كه نمی فهمم. خیلی عجیب است ها! یك دختر تحصیلكرده به سن و سال من هنوز نمی تواند برای زندگی
خودش تصمیم بگیرد؟ نباید خودش مرد زندگی خودش را انتخاب كند؟
- چرا، می تواند. یك دختر تحصیلكرده امروزی می تواند خودش انتخاب كند. باید خودش انتخاب كند.
ولی نباید با پسری ازدواج كند كه خیلی راحت دانشكده را ول می كند و می رود دنبال كار پدرش. نباید زن پسر مردی شود كه
با این ثروت و امكاناتی كه دارد، كه می تواند پسرش را به بهترین دانشگاه ها بفرستد، به او می گوید بیا با خودم كار كن،پول توی گچ و سیمان است. نباید زن مردی بشود كه پدرش اسم خودش را هم بلد نیست امضاء كند. سودابه، در زندگی فقط چشم و ابرو كه شرط نیست. پدر تو شبها تا یكی دو ساعت مطالعه نكند خوابش نمی برد. تو چه طور می توانی با این خانواده زندگی كنی؟ با پسری كه تنها هنر مادرش این است كه غیبت این و آن را بكند. بزرگترین لذت و سرگرمیش در
زندگی سرك كشیدن و فضولی كردن درامور خصوصی دیگران است. تو نمی توانی با این ها كنار بیایی. تو مثل این پسر بار نیامده ای.تو......
#بامداد_خمار
هوا كم كم خنك می شد. اول پاییز بود. درها را رو به حیاط بسته بودند. حدود یك ساعت به غروب مانده عاقد برای خواندن خطبه عقد آمد .
بعد سر و كله رحیم و مادرش پیدا شد. رحیم در لباس نو، با كت و شلوار و جلیقه و ارسی های چرم مشکی .
باز هم همان موهای پریشان را داشت. واقعا زیبا و خواستنی شده بود، گرچه من او را در همان لباده و پیراهن یقه باز بیشتر می پسندیدم. انگار در این لباس ها كمی معذب بود
مادرش زنی ریزه میزه و لاغر بود كه زیور خانم نام داشت. موهای سفیدش را حنا بسته و از وسط فرق باز كرده بود كه از زیر چارقد ململ سفید پیدا بود.
چشم های ریز و سیاهی داشت كه با سرمه سیاهتر شده بودند. بینی قلمی و لب های
متناسب او بی شباهت به بینی و لب های رحیم نبود.
می ماند چشم های درشت رحیم كه قهرا باید به پدرش رفته باشد. زیور خانم رفتار تند و تیزی داشت. پیراهن چیت گلدار نویی به تن كرده بود و به محض ورود به اتاق، در حالی كه از ذوق و شوق سر از پا نمی شناخت، كله قندی را كه به همراه داشت بر زمین گذاشت و با دو ماچ محكم لپ های بزك كرده مرا بوسید و با شوق فراوان گفت:آرزوی چنین روزی را برای پسرم داشتم .
#بامداد_خمار
bamdad-khomar.pdf
حجم:
1.9M
៹#پی_دی_اف𓂅.⋆📻
بامداد خمار 🤍📚
نویسنده : فتانه حاج سید جوادی👤👜
ژانر : اجتماعی _ رمان 📜🪞
قلم نویسنده بسیار گیرا و شیرین هست 🎀📕
نشر : البرز🗞🎐
تعداد صفحات : ۴۳۹📖📂
سال نشر : ۱۳۷۷📓⚡️
#بامداد_خمار ✨️🧶
به تمام دختران بلند پرواز جهان ؛
رویا های بزرگتر بپرورانید
اهداف بلندتر داشته باشید
نیرومندتر بجنگید
وهنگامی که تردید در دل دارید
بدانید که حق با شماست.
#تیکه_کتاب
#داستان_های_خوب_برای_دختران_بلندپرواز