سپس پیپ را خاموش خود را روی میز کوبید و ناگهان از جای برخاست و آسیتنهای بلند پالتو او که برای اندامش خیلی بزرگ بود و دستهایش را پوشانیده بود بالا زد و در همین حال ادامه داد :((اگر ما به تعداد کافی مستخدمینی داشتیم این سانحه هرگز اتفاق نمی افتاد .))
#زنان_کوچک
پروفسور چتر پاره ی خود را بلند کرد و مشتاقانه چهره ی جو که اکنون گلگون شده بود، نگریست . سپس هر دو دست در دست هم در میان تاریکی باران ، گل و تاریکی به سمت خانه ی سه طبقه ی سنگ قرمز در گوشه ی جاده ی هانورن و لگزنینگتون روانه شدند . جو قفل در را باز کرد و راه را به او نشان داد و آنها لحظه به لحظه به نور و گرمای خانه ی خانوادگی مارچ نزدیکتر میشدند. جو با یک گفته ی به خانه خوش آمدی در ساختمان را باز کرد و او را به داخل خانه راهنمایی کرد .
پایان
#زنان_کوچک
zanane_kochak.pdf
حجم:
2.3M
៹#پی_دی_اف𓂅.⋆📻
زنان کوچک 🎀✨️
نویسنده : لوییزا می الکوت 📚👤
ژانر: عاشقانه _ کلاسیک 🫂💕
تعداد صفحات : ۱۸۰ 📖💬
سال چاپ : ۱۳۷۴ 🗓📌
#زنان_کوچک
مرگان که سر از بالین برداشت ، سلوچ نبود . بچه ها هنوز خواب بودند : عباس ، ابروا ، هاجر . مرگان زلفهای مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند کرد ، از جا برخاست و پا از گودی دهنه ی در به حیاط خانه گذاشت و یکراست به سر تنور رفت . سلوچ سر تنور هم نبود . شبهای گذشته را سلوچ .............
#جای_خالی_سلوچ
چهرهاش پیدا نبود . از شولایش ، کپان خرش که همیشه بر دوش داشت ، خون میچکید . خون در کشاله ی پاهایش ، کشاله ایی پیوسته داشت .
((معدن چجور جاییست ؟ چه جور جایی ؟!
_آنجا برای زنها هم کار هست ؟
شب ، می شکست .
شب ، بر کشاله ی خون می شکست .
#جای_خالی_سلوچ
Book.pdf
حجم:
4.9M
៹#پی_دی_اف𓂅.⋆📻
جای خالی سلوچ 💡📺
نویسنده : محمود دولت آبادی 👤✍️
ژانر : اجتماعی _ رمان 📜🗝
تعداد صفحات : ۴۹۷ 📖🗂
ناشر : چاپخانه ی کاویان 💼📝
سال چاپ : ۱۳۶۱ 📆📍
#جای_خالی_سلوچ