eitaa logo
بویه
189 دنبال‌کننده
177 عکس
30 ویدیو
0 فایل
رسانه روایت در استان بوشهر ارتباط با ما: @admin_boie
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 حکایت کفش‌های گم‌شده 🔹 کفش‌هایش آب شده بود و به قول خودش رفته بود زیر زمین. دخترکِ نوجوان، چپ و راست موکب را زیر و رو کرده بود. پیدا نمی‌شد. مضطرب شده بود. داشتیم آرام‌اش می‌کردیم که یک جفت کفش ارزش اینهمه نگرانی ندارد و دندان به جگر بگیر تا فکری کنیم! 🔹 یکی دونفر مشخصات کفش‌ها را پرسیدند و شروع به جستن‌ کردند. یک نفر دمپایی‌های پلاستیکی زاپاسش را دراورد داد دستش تا با آن‌ها سر کند. اما دخترک دمپایی‌ها را پس زد. 🔹 از سراسیمگی‌اش توجه زنان عراقی‌ هم جلب شده بود. از حرکات دست و صورتشان می‌شد فهمید در ابهام‌اند و سوالشان این است که چه شده؟ با ایما و اشاره به پاها و کفش‌هایمان فهماندیم کفش‌هایش گم شده. 🔹 دقایقی گذشت. خانم عراقی پیگیر بود که نتیجه چه شد؟ به معنای پیدا نشدن کفش‌ها، سر تکان دادیم. خانم عراقی بلند شد. چادر عربی‌اش را انداخت روی مینارش. رفت سمت دخترک. سرش را بوسید. 🔹 مقداری دینار عراقی هدیه‌اش داد. بقیه زنان عراقی که شاهد ماجرا بودند هم مقداری دینار جمع کرده، روی هم گذاشته بودند و امدند دادند دست دختر. مقدار دینارهای هدیه از خرید یک جفت کفش فراتر رفته بود. دخترک پول‌ها را در نهایت نپذیرفت. گم شدن کفش‌ها لابه‌لای محبت زنان عراقی گم شد برای‌مان. 🖊 فاطمه اسلامفر ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 یوتیوب در عراق 🔹 از راهروی کوچکِ ورودی موکب گذر کردیم و رسیدیم به محل استراحت خانم‌ها. در ابتدای ورودی سه خانم عرب روی صندلی نشسته بودند. حدس زدیم باید صاحب موکب باشند. 🔹 کفش‌هایمان که بیرون آوردیم، یه دختر ریزه میزه‌ی حدودا یازده دوازده ساله که کنار خانم‌ها نشسته بود گفت: خانم اینجا ظرفیت تکمیل هست. خواهرم گفت: «ما آقایون‌مون اینجا هستن و نمیتونیم جدا بشیم. جا نبود توی راهرو میشینیم». بین خانم‌ها خودمان را جا کردیم. 🔹 نزدیک اذان ظهر بود. دختر نوجوان به فارسی و عربی همه را صدا زد تا تشک و پتوها را جمع کنن و آماده نماز بشن. خودش هم توی جمع کردن کمک می‌کرد. یک بالشت دستش بود و زمانی که می‌خواست بذاره روی بقیه بالشت‌ها، از خانمِ ایرانی که کنارم نشسته بود پرسید: «به فارسی به این چی میگن؟» - ما میگیم پشتی یا بالشت... یکی دو بار این کلمه را تکرار کرد و رفت. 🔹 با خانم‌هایی که نزدیک هم نشسته بودیم همگی برایمان سؤال بود که چطور فارسی یاد گرفته. گفتیم حتما رفته کلاس. خواهرم صدایش زد و ازش پرسید: «از کجا فارسی صحبت کردن را یاد گرفتی؟ کلاس رفتی؟» جواب داد: «نه، از یوتیوب یاد گرفتم. البته هنوز کامل مسلط نیستم». خواهرم گفت: «نگاه بچه‌های ما از گوشی چه استفاده‌ای میکنن و بچه‌های اونا چه استفاده‌ای!» 🖊 راضیه حیدری ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 ضایعات عراقی و یک پرسش اساسی ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 ضایعات عراقی و یک پرسش اساسی 🔹 از کنار عمودها که می‌گذشتیم، انبوهی از زباله در یکی دو نقطه جمع شده بود؛ میان آن‌ها، حجم زیادی پلاستیک، قوطی‌های آلومینیومی و دیگر مواد قابل بازیافت دیده می‌شد. کسی هم برای جمع آوری آنها تلاشی نمی‌کرد؛ دست‌کم در بخش‌هایی از مسیر که من دیدم. 🔹 این صحنه ناخواسته مرا به مقایسه با کشور خودمان می‌کشاند؛ در ایران دیدن افرادی که در میان زباله‌ها به‌دنبال پلاستیک، فلز و مواد قابل فروش‌اند، صحنه‌ای آشناست؛ بارها دیده‌ایم که حتی دو نفر با هم برای جمع‌آوری زباله درگیر می‌شوند. دیگر در شهرهای ما کارتن در خیابان پیدا نمی‌شود. برایم سؤال بود که چرا این حجم از مواد قابل بازیافت در عراق رها شده و آیا سازوکاری برای بازیافت وجود دارد؟! 🔹 در راه بازگشت، در مسیر کربلا به بصره، با مردی عراقی هم‌صحبت شدم که فارسی را دست و پا شکسته حرف می‌زد. سوالم را با او در میان گذاشتم. با هیجان پاسخ داد: «نمی‌گذارند. هر وقت کسی خواسته برای بازیافت شرکتی راه بیندازد، آن‌قدر سنگ‌اندازی کرده‌اند که کار به جایی نرسیده است.» او این وضعیت را به سیاستهای استعماری و حضور اشغالگران در عراق نسبت می‌داد و معتقد بود دشمنان، مانع شکل‌گیری صنایع تازه در کشورش شده‌اند. 🔹 مرد عراقی در میانه راه پیاده شد و ما در یکی از مهمانسراهای بین راهی برای استراحتی کوتاه توقف کردیم. در گوشه‌ای از خیابان، مردی را دیدم که با دقت در زباله‌ها را می‌گشت و قوطی‌های آلومینیومی نوشابه را جدا می‌کرد. به همراهم اشاره کردم و گفتم: «بالاخره یک عراقی عاقل هم پیدا شد». مرد که حرف مرا شنیده بود به یکباره سر بلند کرد و گفت: «عراقی نیستم؛ ایرانی‌ام.» 🔹 گفت این قوطی‌ها را جمع می‌کند تا به ایران ببرد. خودش در ایران در کار بازیافت بود و پیش‌تر نیز، هنگام سفر به عراق، متوجه فراوانیِ ضایعاتِ رهاشده شده بود. تعریف می‌کرد که کوشیده در عراق مجوز تأسیس یک شرکت بازیافت بگیرد، اما درست در مراحل پایانی، با بهانه‌هایی ساده کارش را متوقف کرده اند. 🖊️ داوود حاجی‌نژاد ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 ایستاده در شرجی 🔹 دوپایش را کرده بود توی یک کفش که با دوچرخه بیاید تا میدان. به زحمت راضی‌ شد با ماشین برویم و توی میدان دوچرخه‌سواری کند. پنکه دستی کوچک و مقداری خوراکی برداشتم تا بخشی از وقتش را پر کنم و توی شرجی کمتر رکاب بزند. حوالی بیمارستان قائم از ماشین پیاده شدیم و دوچرخه‌سواری را شروع کرد. 🔹 نرسیده به میدان از موکبی برایش شربت آبلیمو گرفتم. پسرم به روحانی موکب بعدی اشاره کرد. قبایش دو رنگ به نظر می‌رسید، توی گرما هنوز مشغول کار بود و گاه‌گاهی عرق پیشانی‌اش را خشک می‌کرد. چند قدم جلوتر نوجوان‌ها علمداری می‌کردند و خیسی موهایشان به چشم می‌آمد. 🔹 با هم رفتیم بخشی که جمعیت تنک‌تر بود و شروع کرد به دور زدن. مدتی گذشت، صدایم زد: «مامان، موهام خیس شده». شاسی پنکه دستی را چند بار فشار دادم و همین‌طور که قربان صدقه‌اش می‌رفتم، صحبت را کشاندم به پیرایشگاه رفتن و تغییر مدل موهایش. سرسختی همیشگی را نشان نداد و دوباره رفت دور بزند. 🔹 فاصله‌اش زیاد شده بود و نمی‌دیدمش. بلند شدم و چشم چرخاندم اطرافم. پیرمرد پیرزن‌هایی که وقتی برق برود دنبال قرص زیرزبانی می‌گردند، پا به پای بقیه ایستاده بودند و سینه می‌زدند. خانم جوانی که سکوی نزدیک سن نشسته بود را می‌شناختم، زیر نظر متخصص آلرژی بود و شرجی برایش سم. 🔹 پدرم توی ردیف‌ آخر مردها ایستاده بود و تکه‌ی کوچک دستمال کاغذی به پیشانی‌اش چسبیده بود. چند قدم نزدیک‌تر رفتم و خداقوت گفتم. - بابا ما که کاری نمی‌کنیم، خادم اون موکب چند دقیقه پیش اومد کمی جلوی فن خنک شه. می‌گفت از عصر تا حالا سه بار لباس عوض کرده. 🔹 لیوانی آب خنک از موکب گرفتم و رفتم سمت پسرم. توی فکر بودم که هر کدام از این آدم‌ها چه دلیلی برای توی خیابان ماندن دارند؟ مقوای بزرگی به چرخ یک ویلچر تکیه داده بود. کمی جابه‌جا شدم تا جمله را بخوانم. - آن‌قدر توی میدان می‌مانیم تا امام‌کشی باب نشود. 🖊️ محدثه بلندهمت ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 میراث نانوایی 🔹 نشسته بودم پای برنامه‌ی به وقت ایران و فکر می‌کردم فردا ناهار چه درست کنم که تکراری نباشد. همین طور که غذاهای دو هفته‌ی اخیر را مرور می‌کردم مغزم روی این تکراری نبودن قفل کرد. 🔹 اصلا چرا نباید تکراری باشد؟ بعد این قدر عقب عقب رفتم تا به ساخت نانوا رسیدم. به گمانم اولین نفری که نانوا را ایجاد کرده بود می‌خواسته لطف بزرگی به زنان بکند. از آسیاب کردن گندم گرفته که یادم هست عمه‌ام چه طور سنگ آسیاب به آن سنگینی را می‌چرخاند تا درست کردن هر روز خمیر و پختن نان. به خصوص توی گرمای جنوب. 🔹 خیلی دوست داشتم برای ایده‌ی نانوایی‌اش صلواتی برای روح آن مرحوم خوش‌فکر بیاندازم ولی نتوانستم. درست است که زیر کولر لم داده بودم روی مبل و جلوی تلویزیون روشن نشسته بودم. ولی قشنگ یک ساعت تمام بود که داشتم به اینکه فردا ناهار چه بپزم فکر می‌کردم. 🔹 عمه‌ام زمانی که خودش نان می‌پخت فکر وعده‌ی شام و ناهار نبود. بابا می‌گوید ننه‌ام هم همین طور بوده. تمام تابستان را نان و ماست و زمستان را نان و بادمجان می‌خوردند. بماند به نان‌های خالی‌ای که حین بازی می‌خوردند و سیر می‌شدند. 🔹 حالا همان زحمت را پای گاز می‌کشیم به علاوه‌ی دو ساعت فکر کردن برای اینکه چه بپزیم. آن هم در سه وعده. این شکم‌های تنوع طلب هم نتیجه‌ی اختراع نانوایی است. انگار خیلی به عقب رفته‌ام. 🔹 ترجیح می‌دهم هضم شوم توی تلویزیون. بحث تفاهم نامه مثل نان روی تنور داغ داغ است. اه! این چه تشبهی بود که کردم. خدا کند که مثل نانوایی نشود. با هزار ادعای راحتی بیاید. یک درد را بردارد و صد فکر و زحمت بیاندازد روی دلمان و برود. 🖊 ریحانه شفیعی ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 چند شب است دنبالش می‌گردم ... ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 چند شب است دنبالش می‌گردم ... 🔹 شرجی نفس شهر را گرفته بود. رطوبت هوا آرام از کنار شقیقه‌ها پایین می‌آمد و لباس‌ها را به تن می‌چسباند. اما گرما هم نتوانسته بود مردم را از میدان دور کند. بعد از پایان مراسم، سریع خودم را به ماشین رساندم. کولر را روشن کردم. چند لحظه بعد، ضربه‌ای آرام به شیشه خورد. 🔹 پیرزنی لاغراندام و آفتاب‌سوخته پشت شیشه ایستاده بود. چشم‌هایش در گودی صورت فرو رفته بود و عرق از پیشانی‌اش می‌چکید. گفت: «ننه... حالم خوب نیست. منو تا عاشوری می‌رسونی؟». 🔹 سوار که شد، نگاهم به سربند پرچم ایران، مچ‌بند بافتنی سه‌رنگ و پیکسل نقشه ایران روی سینه‌اش افتاد. تمام مسیر حرف می‌زد و من فقط گوش می‌دادم. از میان حرف‌هایش فهمیدم سرطان دارد، شوهرش نابیناست و چهار ماه است هر شب از روستای چاه‌خانی با ماشین‌های عبوری خودش را به میدان امام می‌رساند؛ تا پایان مراسم می‌ماند و شب دوباره همان مسیر را برمی‌گردد. 🔹 فقط یک شب نیامده بود؛ همان شبی که در بیمارستان بستری بود. پرسیدم: «مادر، چرا با این حال و روز هر شب میای؟». اشک در چشم‌هایش جمع شد. گفت: «چون رهبرمو دوست دارم. از وقتی خبر شهادتش رو شنیدم، دیگه لقمه از گلوم پایین نمی‌ره. وزنم از چهل‌وچهار کیلو رسیده به سی و خورده‌ای.» 🔹 وقتی گفت سال‌ها قبل هم برای دیدن رهبر در سفرش به بوشهر خودش را رسانده بود، فهمیدم این دلبستگی، قصه امروز و دیروز نیست. میان همه حرف‌هایش، قصه‌ای بود که وقتی تعریفش کرد، بغض به صدایش نشست. 🔹 گفت: «چند شب قبل، بعد از پایان مراسم، سوار ماشین زن و مرد جوانی شدم تا برگردم چاه‌خانی. نزدیک دویره احمدی، وقتی راننده فهمید که من هر شب برای حضور در مراسم به بوشهر میام، پرچمم رو از دستم گرفت و دسته چوبی‌اش رو شکست. می‌خواست پرچمم رو بیرون بندازه. گفتم سر منو بشکن... ولی پرچمم رو نه». 🔹 بعد هم آهی کشید. با گوشه روسری‌اش، اشک چشمش را پاک کرد و گفت: «بعد از آن، چند تا لیچار بارم کرد. وسط بیابون نگه داشت؛ پیاده‌ام کرد و رفت. فقط چوب پرچمم رو نشکست... حرمتم رو هم شکست.» 🔹 چند شب بعد، دوباره به میدان امام رفتم. میان جمعیت چشم می‌گرداندم؛ دنبال همان سربند، همان مچ‌بند سه‌رنگ و همان پیرزن لاغراندام. اما نبود. نگرانش شدم. شماره‌ای که داده بود را گرفتم. صدایش ضعیف‌تر از آن شب بود. گفت: «چند روزه حالم بدتر شده... دکتر گفته دیگه نباید راه برم... ولی دلم هنوز پیش میدونه...». 🖊️ سمیه شایگان ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 درس‌های عاشورایی 🔹 همین‌طور که از کنار یکی از موکب‌های حاضر در میدان امام خمینی رد می‌شدم، صدای آقایی توجهم را به خود جلب کرد که گفت: «ما چیزی رو که در راه خدا دادیمه، پس نمی‌گیریم». 🔹 لحظه‌ای مکث کردم و بعد از رفتن آن آقا، از موکب‌دار پرسیدم: «چیزی شده؟!». 🔹 گفت: «با گرم شدن هوا، قصد داشتیم مخزن آبی رو تهیه کنیم و از مردم کمک مالی طلب کردیم، حالا چون مخزن گرون‌تر شده و پول کافی جمع نشده، می‌خواهیم پول‌های واریزی رو پس بدیم ولی این آقا اومده و میگه شده از فردا خودم میرم به در خونه همسایه‌ها و همکارام و بقیه پول مخزن آب رو جور می‌کنم ولی پول رو پس نمی‌گیرم» . 🖊 هاجر کوثری‌نژاد ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔹 نماز مغرب و عشا که تمام شد کوله‌‌پشتی‌ام را برداشتم که برویم. حوصله‌ام نشد اول بلند شوم و بعد کوله را روی دوش بیاندازم. همانطور که نشسته بودم کوله را روی دوش انداختم. 🔹 این دست و آن دست می‌کردم که بلند شوم؛ یک لحظه احساس کردم کوله سنگین شد. پشت‌سرم که نگاه کردم، سه دختربچه‌ی چهار پنج ساله‌ی عرب بودند. داشتند عکس امام و آقای شهید و نوه‌اش که پشتِ کوله‌پشتی‌ام نصب کرده بودم را می‌بوسیدند و رویش دست می‌کشیدند برای تبرک . 🔹 سر که برگرداندم فک کردن میخوام دعوایشان کنم. یهو یکی‌شان به عکس اشاره کرد و با عجله گفت: «الإمام والقائد الشهيد». 🖊 راضیه حیدری ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 اون دختر کوچیکه 🔹 چندبار ردیف ماشین‌هایش را وارسی کرد. – امشب لودر زرده رو میارم. چمن‌های میدان امام آب‌پاشی شده بود و چند تا خانواده زیلوهایشان را نزدیک هم پهن کرده بودند. دایره‌ای به شعاع یک متر آن وسط خاکی بود که احتمالاً شهرداری قرار بوده گل‌های فصلی بکارد. اما شب‌های تجمع بچه‌ها خاکش را زیر و رو می‌کردند. 🔹 محمدمهدی چند باری بیل لودر را پر و خالی کرد و تایید کرد که خاک باب طبع‌اش است. کمی با فاصله ازش نشستم. برخلاف شب‌های قبل نه سراغ آب ‌و خوارکی را گرفت نه از بچه‌ها شکایت داشت. دو نفر را آورده بود توی تیم خودش و ماشین را هم می‌داد دستشان. 🔹 داشتم برای این ماجراها ذوق می‌کردم که سه‌تایی بلند شدند و رفتند تا از دیدم خارج شدند. چند دقیقه بعد با چند مشت گل‌ ریز هفت‌رنگ برگشتند. به زحمت کارگرهای شهرداری توی گرما فکر کردم و خجالت کشیدم. رفتم بالای سرشان. 🔹 چیزی که ساخته بودند به سازه‌های شب‌های قبل شباهتی نداشت. چند کپه کوچک گِل که داشت با گل‌های بنفش پوشانده می‌شد. از کارشان سر در نیاوردم. - بچه‌ها چی ساختین؟ هر کدام‌شان چیزی گفت. - برا امام‌ها، برا شهدا ساختیم. 🔹 محمدمهدی همان‌طور که گل‌ها را توی خاک می‌کاشت با جدیت به بچه‌ها گفت صحن آزادی و مزار امام خامنه‌ای را دیده. علی به قبر کوچک‌تر اشاره کرد و گفت: «حتی برا اون‌ دختر کوچیکه هم ساختیم». ایستادم به تماشایشان. در مورد کاشت گل‌های فصلی و گل چیدن بچه‌ها نظرم تغییر کرده بود. 🖊 محدثه بلندهمت ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu
🔴 خرما پزون 🔹 مردادهای تمام عمرم طور دیگری گذشته. البته فقط برای من این‌طور نبوده. فک و فامیل و درُ همسایه از شرجی و تش‌باد به فکر سفر به بالاسون می‌افتادند. از نورآباد و سیدحسین کازرون تا آبشار یاسوج و مارگون قرق پلاک‌های 48 و 58 بود. 🔹 اما آدم‌هایی که هر سال این ایام استوری‌هایشان می‌توانست چند درجه دمای محیط مخاطب را هم خنک‌تر کند، سفت چسبیده‌اند به بوشهر. 🔹 چند دقیقه‌ای بود رسیده بودم میدان امام و با دیدن آشناها توی همین فکرها بودم که خانمی پلاستیک خارک زرد را گرفت سمتم. برنداشتم، نمی‌دانستم چقدر شیرین است، تشکر کردم. چند قدم جلوتر رفتم. 🔹 خدابیامرزی فرستادم برای پدربزرگ‌ها که نه نخل داشتند و نه لنج. من هم نه خارک و خرما می‌شناسم و نه ماهی. دخترم با لیوان دوغ آمد طرفم. - هم موسیر داره هم سبزی خشک. مثلاً داشت معایبش را می‌گفت. توی همان چند دقیقه صورت بچه‌ها خیس عرق بود. 🔹 اطراف فن‌های روشن میدان، مادرهای بچه بغل ایستاده بودند. اما بچه‌هایم قصد یک‌جا ایستادن نداشتند. دنبالشان راه افتادم، موکب وسط میدان شلوغ بود و چند نفر با ولع هندوانه می‌خوردند. موکب بعدی شربت خاکشیر با طارونه پخش می‌کرد. 🔹 گرما و روسری خیس ذهنم را قلقلک داد. شعر «با اینا زمستونو سر می‌کنم» را چند باری مرور کردم. بنظرم باید یک نسخه‌ی بومی‌اش را داشته باشیم برای تجمعات خرماپزون. البته مردم این شب‌ها را با ریتم بالاسونی‌ها فقط سر نمی‌کنند. مادری نوزادش را توی کریر باد می‌زد و خوشحال بود که یک شب دیگر را توی تجمع گذرانده‌اند. 🖊 سمانه محکم‌خواه ▫️ «بویه»؛ رسانه روایت در استان بوشهر @boie_bu