بخارِ چای.
_
تو مهم بود بمانی که نماندی ، رفتی...
جان که باید برود، سفت به من چسبیده...
بخارِ چای.
؛
-وفي وسط المرارة أنت مكعب سكر .
و در میان ِتلخی ها ، تو حبه قندی . . ]
بخارِ چای.
در چنان حالم اگر مجنون ببیند حال من
آنچنان گرید به حالم، لیلی از یادش رود...