بخارِ چای.
در چنان حالم اگر مجنون ببیند حال من
آنچنان گرید به حالم، لیلی از یادش رود...
شعر میگویم ولی معشوقهای درکار نیست
آه من دیوانهام ، دیوانه بودن عار نیست
خواستم چون مصرع اول تورا مخفی کنم
باختم دل را،حقیقت قابل انکار نیست :)
میدانستم که میروی،
اما میخواستم بدانم میشود یکبار،
چیزی را بخواهم و بشود؟
نشد، مثل همیشه، نمیشود...
بخارِ چای.
_
گلدانی را تصور کن که سالها کنار پنجره مانده؛ خاک دارد، شکل دارد، اما خالیست از هر آنچه باید در آن بروید. نه عطری، نه رنگی، نه حیاتی که نگاه را نگه دارد؛ فقط سکوتی کشدار که در عمقش جا خوش کرده.
من نیز بیتو چنینم؛ ظرفی که بودنش را دارد، اما زیستن را نه. نه شکفتنی در من رخ میدهد، نه نغمهای در دلم میپیچد.
تو آن گلی که اگر در من بنشینی، جهانم معنا میگیرد، و من، گلدانی که بیتو فقط هست، اما زندگی نمیکند.
-اسیر-