میدانستم که میروی،
اما میخواستم بدانم میشود یکبار،
چیزی را بخواهم و بشود؟
نشد، مثل همیشه، نمیشود...
بخارِ چای.
_
گلدانی را تصور کن که سالها کنار پنجره مانده؛ خاک دارد، شکل دارد، اما خالیست از هر آنچه باید در آن بروید. نه عطری، نه رنگی، نه حیاتی که نگاه را نگه دارد؛ فقط سکوتی کشدار که در عمقش جا خوش کرده.
من نیز بیتو چنینم؛ ظرفی که بودنش را دارد، اما زیستن را نه. نه شکفتنی در من رخ میدهد، نه نغمهای در دلم میپیچد.
تو آن گلی که اگر در من بنشینی، جهانم معنا میگیرد، و من، گلدانی که بیتو فقط هست، اما زندگی نمیکند.
-اسیر-