آخر،همه باید به «علی» رو بزنند...
هم مرده و هم زنده دم از او بزنند،
در قبر چنان شعر بخوانم ز «علی»
تا هر دو ملک ز شوق «هوهو» بزنند...
بخارِ چای.
محبوبم اگه قرار نیست اینشکلی عاشقم باشی لطفا دور و برِ من پیدات نشه! ممنان.
محبوب من!
چنان خسته ام٫که اگر نیامدی هم٫به درک.
هدایت شده از موومان.
یهجایی بالاخره برمیگردی و میبینی آدمایی که فکر میکردی "دارنت"، هیچوقت نداشتنت. فقط چون خودت بهشون معنا داده بودی، فکر کردی برات معنا دارن. اما کافیه یه لحظه اون جایگاه رو ازشون بگیری، ببینی چه راحت عبور میکنن و اونجا میفهمی باید زودتر میرفتی. زودتر خودتو نجات میدادی از بازیای که فقط تو جدی گرفته بودی.
انتها هم تنها با او زیبا بود..
آجر بود،
دیوار بود،
بنبست بود،
انتها بود..
حتی اگر انتها برایشان،مردن در میان بن بست ها بود؛
باز هم مرگ تنها با او زیبا بود!
بخارِ چای.
__
ربنای این قنوتم، آتنای چشم توست
حمد آن چشمان نازت ، قل هو الله منی :)
بخارِ چای.
__
تن بى سر شده چون بیکس ُ بىیار شود،
بازى دست اراذل سر بازار شود،
ترسم این است بلایى ك سر من آمد،
بین گودال سر جسم تـو تکرار شود...
قطعاً اگر میدانستم، چنین وضعی پیش خواهد آمد
مرگ را بر زندگی ترجیح داده
و اقلاً خود را از تحمل بار افکار جان خراش
خلاص میکردم.