انتها هم تنها با او زیبا بود..
آجر بود،
دیوار بود،
بنبست بود،
انتها بود..
حتی اگر انتها برایشان،مردن در میان بن بست ها بود؛
باز هم مرگ تنها با او زیبا بود!
بخارِ چای.
__
ربنای این قنوتم، آتنای چشم توست
حمد آن چشمان نازت ، قل هو الله منی :)
بخارِ چای.
__
تن بى سر شده چون بیکس ُ بىیار شود،
بازى دست اراذل سر بازار شود،
ترسم این است بلایى ك سر من آمد،
بین گودال سر جسم تـو تکرار شود...
قطعاً اگر میدانستم، چنین وضعی پیش خواهد آمد
مرگ را بر زندگی ترجیح داده
و اقلاً خود را از تحمل بار افکار جان خراش
خلاص میکردم.
بخارِ چای.
قرار بود که ما پیشمرگِ تو باشیم!
تو رفتهای و چرا زنده ماندهایم ای جان؟