بخارِ چای.
اندازه یک استکان چای وقت داری؟
یعنی به قدر چای هم ارزش..؟ نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت...
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت...
ناگهان
دلم هوای تو را کرده...
راستش را بخواهی ،
ناگهان فکر کردم تو کنار منی!
چقدر تو را دوست میدارم
خدای من چقدر...
بخارِ چای.
عزیزِ من، مبادا روزی دوست داشتنم برایت کهنه شود. مبادا از دیدنِ جزئیاتم ساده بگذری و بودنم را تکراری و ملالآور ببینی. مرا همیشه با همان تازگی، شوق و لطافتی دوست بدار که در روزهای نخستِ این قصه داشتی. بگذار من و این عشق، همیشه زنده بمانیم.
بخارِ چای.
؛
بار اول که دیدمت
چنان بیمقدمه زیبا بودی که
چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت میشدم !