بخارِ چای.
عزیزِ من، مبادا روزی دوست داشتنم برایت کهنه شود. مبادا از دیدنِ جزئیاتم ساده بگذری و بودنم را تکراری و ملالآور ببینی. مرا همیشه با همان تازگی، شوق و لطافتی دوست بدار که در روزهای نخستِ این قصه داشتی. بگذار من و این عشق، همیشه زنده بمانیم.
بخارِ چای.
؛
بار اول که دیدمت
چنان بیمقدمه زیبا بودی که
چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت میشدم !
کم دارم
حضور "تو" را
کنار عطر دو فنجان چای دارچین
و شب نشینی دو نفره
تا انتهای "شب"
و آرام گرفتن در آغوشت
تو را عجیب کم آورده ام..!
اونجا که چاووشی میخونه:
تو حصارِ بغلت،
زندگی به کاممه
همه چیت مال منه،
سندش به ناممه..
می آیی چای تلخ بنوشیم؟
صدایت چای مرا شیرین می کند،
و نترس اگر نگفتم دوستت دارم
چشمم به جای من می گوید...
بخارِ چای.
دلم گرفته بود! آمدی، چای آوردی، لبخند زدی، همین و جهان دوباره جای خوبی شد برای زندگی.
چاي دم كن با محبت ميهمانت میشوم
من همان قند دو پهلوی لبانت میشوم:)